مفهوم این شعر چپه؟ به مجمعی که درایند شاهدان دو عالم
از بیت « به مجمعی که درایند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم »
کدام مفهوم دریافت می شود؟
١٢ پاسخ
توصیف زنان از زبان فردوسی و وفاداری و فداکاری:
در همه داستانهای عاشقانه شاهنامه وفاداری و فداکاری میان عاشق و معشوق موج میزند. فداکاریها تا سرحد مرگ ادامه مییابد و وفاداری تا آخر زندگی است. همچنین حیا و شرم، از مواردی است که فردوسی در باره زنان تاکید دارد، حیا و شرم که از صفات زنان خوب ایران زمین است، در تاریخ ۱۷۰۰ ساله شاهنامه به تصویر کشیده شده، و در توصیف زنان نیکو چنین میگوید:
چنان دان که چاره نباشد ز جفت
ز پوشیدن و خورد و جای نهفت
اگر پارسا باشد و رای زن
یکی گنج باشد براگنده زن
بویژه که باشد به بالا بلند
فروهشته تا پای مشکین کمند
خردمند و هشیار و با رای و شرم
سخن گفتنش خوب و آوای نرم
بانو شاعره عفتی اسفراینی
نویسنده خیرات حسان مینویسد بعضی او را سمرقندی و بعضی اسفراینی میدانند و متذکر است که این بانو خوش نیت و زاهد و صالح بوده و طبع شعر داشته و این نمونه سبک شعر اوست:
قامت سرو که در آب نمودار شده
کرده دعوی بقديار ونگونسار شده
مست بودم بمی غفلت و ساقی دیشب
دوسه جامیم عطا کرده و هشیار شده
پادشاه خاتون، متخلص به لاله خاتون، این بانو در زمان مغولان در کرمان حاکم و پادشاه بوده، برادری جدا زاد و توطئه گر داشته که همسال او بوده و تلاش میکرده حکومت را از او بگیرد، پادشاه خاتون زنی است ملقب به صفوت الدین هفتمین پادشاه از سلسله قراختائیان کرمان، و ناصر الدین منشی کرمانی مؤلف كتاب (سمط العلاء للحضرت العلياء) که تاریخ کرمان و به خصوص حوادث دوران قراختائیان را به رشته تحریر کشیده معاصر این بانو بوده و وقایع دوران سلطنت او را در چندین صفحه نگاشته و چنین تعریف میکند: خاتونی بوده عادله عاقله فاضله كريمه متفضله محسنه بلند همت والا همت خوب صورت و با طهارت و عفت، و اضافه میکند که در حجره عصمتی چون ترکان خاتون بالیده و انواع فضائل و کمالات نفسانی را که مردان نامدار و شهریاران دولتیار را تجلی بدان دست ندهد احراز نموده و مصاحف و كتب بخط مبارکش در کرمان و دیگر ولایات موجود است و بر فرط فضل وهنروی و وفور كمال و دانشوری او دلیلی واضح است. و این سه بیت را که در مدح پادشاه خاتون گفته شده است نقل میکند:
اگر صد بار دیگر داستان را
ز سرگیرند دوران جهان را
همانا پیکری فرخنده فالی
خجسته طالعی زیبا خصالی
بزیب و فر او بر تخت شاهی
نخواهد دید چشم پادشاهی
این تاریخ که در حدود بیست سال بعد از کشته شدن پادشاه خاتون نوشته شده و نویسنده هم دوران سلطنت این بانو را درک كرده است، باید بدون تردید مندرجات آن صحیح و خالی از تعلق و اغراض دیگر باشد، بنابراین میتوان از نوشته این مورخ هم بر احوال واقعی این زن که تخت و تاج سلطنت روح آزاد شاعرانه او را مقید نساخته و اشتغال به امور سیاست
و ملك داری ذوق و طبع لطيف او را مکدر نکرده بدرستی پی برد، و هم از اصولی که در آنزمان نزد عالی و دانی محترم بوده و سر مشق اداره کنندگان اجتماع آنروز بشمار میرفته اطلاع حاصل کرد و دانست که عقل و عدل وفضل وكرم و تقوی و بلند همتی و امثال آنها در دوران پیش، از صفاتی بوده که برای زمان دار مملکت و اداره کننده اجتماع لازم و واجب بوده و اگر ندرتاً شخصیتهای برجسته فاقد یکی از این صفات بودند نقصى بزرگ وجبران ناپذیر داشته اند، چنانکه میبینیم یکفر تاریخ نویس وقتی میخواهد تعريف يك پادشاهی را بکند و او را شخصیتی کامل نشان دهد صفات نامبرده در بالا را بوی نسبت میدهد، پس نباید تصور کرد حتی در دوران حکومت مغول که این پادشاه یکی از شاهان تابع آن حکومت، که به برجسته ترین مظاهر استبداد و خود سری شهرت داشته و حساب و کتابی در کار نبوده و اصولی ملاك عمل قرار نمیگرفته شاید در همان حکومتها از دستگاههای مترقی امروز دنیا که داد انصاف و مروتشان گوشها را کر کرده است بمراتب عدل و اخلاق بیشتر رواج داشته است. در تاریخ سمط العلاء ضمن ذکر ایام سلطنت پادشاه خاتون طبع شاعرانه و ذوق ادبی وی را ستوده و این شعرها را بعنوان نمونه آثار وی ضبط کرده است:
هر چند که فرزند الغ سلطانم
یا میوه بستان دل تركانم
میخندم از اقبال و سعادت لیکن
میگریم از این غربت بی پایانم
آنروز که در ازل نشانش کردند
آسایش جان بیدلانش کردند
دعوى لب چون شکرت کرد نبات
در مصر سه سیخ در دهانش کردند
سیبی که ز دست تو نهانی رسدم
زو بوی حیات جاودانی رسدم
چون نار دلم بخندد از شادی آن
کز دست و کف تو دوستکانی رسدم
من آن زنم که همه کار من نکوکاری است
بزير مقنعه من بسى کله داری است
درون پرده عصمت که تکیه گاه من است
مسافران صبا را گذر بدشواری است
جمال سایه خود را دریغ میدارم
ز آفتاب که آن شهرگرد و بازاری است
اگر چه بر همه عالم مرا خداوندی است
ولی بنزد خدا پیشهام پرستاری است
نه هر زنی بدو گز مقنعه است کدبانو
نه هر سری بکلاهی سزای سرداری است
بهر که مقنعه ئی بخشم از سرم گوید
چه جای مقنعه تاج هزار دیناری است
من آنشهم ز نژاد شهان الغ سلطان
ز ما برند اگر در جهان جهانداری است
فضل و هنر یکی از لوازم ایجاد شخصیت و عظمت انسان در آن روزگار بوده و تاکسی ممتاز باین امتیاز نمیبود عظم و احترام واقعی در نظر خلق نمیداشت و همین رونق بازار فضل و هنر سلاطین و امراء را به كسب علم و هنر و ترویج هنر پروران و دانشمندان وادار میکرد و اگر جز این بود پادشاه چه احتیاج داشت بتحصيل علم و آشنا شدن بشعر و ادب.
قطب الدین پدر پادشاه خاتون فرزند ذکور هم داشت و در آن دوران چنانکه حالا هم متداول است راه پیشرفت مردان هموارتر بوده، آیا چه امتیازی جز فضل و هنر این بانو را بر مردان دیگر قراختایی در اشغال مقام سلطنت ترجیح داده است؟ البته این حکم کلی نیست و بسیار اتفاق افتاده که جاهلان بیدادگر بر دانشمندان با مروت حکومت کرده اند ولی چیزی که قابل تردید نیست نتیجه کار است که تاریخ از اعمال جاهل ظلم وعالم عادل ضبط میکند. پادشاه خاتون که در خیرات حسان بنام لاله خاتون نامیده شده و شاید تخلص شعری او بوده زنی فاضل و دانشمند و باهنر بوده و مؤلف سمط العلاء مینویسد: مصاحف وكتب بخط مبارکش در کرمان و دیگر ولایات موجود است و بر فرط فضل و هنروی و وفور کمال و دانشوری او دلیلی واضح است. از این نقل و تعریف تاریخی استنباط میشود که این زن هم خطی خوب و ممتاز داشته که بنوشتن قرآن و کتاب میپرداخته و هم از اینکه نوشتن کتاب را دلیل کمال و دانش وی دانسته، بر میآید که صرفاً برای خط خوشی که داشته نبوده، بلکه تألیفاتی داشته که بخط خود مینوشته و یا تعلیقات و حواشی بر کتب دیگران ضمن نوشتن افزوده است والا صرف کتابت نسخه دلیل بر وفور کمال فضل نمیشود. باید اعتراف کرد که یکی از علل و جهات مؤثر پیدایش آنهمه فضلا و هنرمندان ایران بوجود آمدن آنهمه کتابهای پرارزش که در موزههای کشورهای غربی ذخیره شده و ماخود بدانها دست رسی نداریم تشویق دولتها و سلاطین وقت از دانش و هنر و تقلید و پیروی مردم از طبقات بالای مملکت که فضل و هنر داشته اند بوده است.
سیورغتمش سلطان فردی دسیسه گر و برادر هم سن و سال پادشاه خاتون حاکم کرمان در دوره مغولان بوده، در یکسال و یکماه متولد شدند که از مادر جدا بودند، تلاش میکرده بجای خواهرش بر تخت سلطنت بنشیند و بواسطه تمرد و عدم تمکین از خواهر و دسیسه چینی نسبت به خواهر و حاکم خود، مدتی در قلعه شهر زندانی بوده تا با كمك هواخواهان خود از زندان گریخت و به گیخاتو پادشاه مغول پناه برد و با پایمردی و میانجی گری امیراباقا سردار مغول نزد خواهر بازگشت و مجدداً بخاطر توطئه گری باز مدتی زندانی شد و مجدداً آزاد گردید، ولی نهایتاً بجهت دسیسه ای که بر علیه خواهر خود چیده بود مسموم و مقتول شد. و چیزی طول نکشید که پادشاه خاتون نیز بانتقام خون برادر بدست یاران طرفدار سیورغتمش بهمان کیفیت که برادرش بقتل رسیده بود کشته شد. تاریخ تولد پادشاه خاتون چنانکه سمط العلاء مینویسد ماه شعبان ۶۵۴ هجری قمری است که در همین سال و ماه، سیورغتمش برادرش نیز از شکم زن دیگر غیر از ترکان مادر پادشاه خاتون متولد شد.
رودکی سمرقندی ابو عبدالله جعفر بن محمد اشعر و اشهر شعرای دوره سامانیان و قافله سالار دوران رواج شعر و شاعری است و مستغنی از توصیف و تشریح، و شعر معروفش که زبانزد است:
زمانه پندی آزاده وار داد مرا
زمانه را چونکو بنگری همه پند است
بروز نيك كسان گفت غم مخور زنهار
بسا کسا که بروز تو آرزومند است
عنصرى ملك الشعراء در بارسلطان محمود که استادی او مسلم و محقق است به رودکی و طبع توانایش حسرت برده و میگوید:
غزل رودکی وارنیکو بود
غزلهای من رودکی وار نیست
اگر چه بکوشم بباريك وهم
بدین پرده اندر مرا بار نیست
این متن رو چند بار باید بخونی تا شیرینی اون رو لمس کنی، در خمسه نظامی، برتری نوشابه فقط در این نبود که او اسکندر را که در جامهی ایلچیان به دربارش آمد شناخته و پارچهی حریری را که چهرهی وی در آن رسم شده بود، نشان داد. در شاهنامهی فردوسی، این حکایت ضمنی در جریان دیدار اسکندر با قدافه آمده است، و چندان تأثیری نیز بر خواننده ندارد. اما در اثر نظامی، خود ویژگی تمثال نوشابه، در ترکیب و چند وجهی بودن آن است. او از یک سو دلبری شوخ و نازنین، و از سوی دیگر جهانگشایی رجزخوان، همانند اسکندر است که فرمانروایی عادل تلاش میکند او را از جنگهای خونین باز دارد. دربارۀ او در اثر چنین میخوانیم:
زنی از بسی مرد چالاکتر
به گوهر ز دریا بسی پاکتر
قوی رای و روشن دل و سرفراز
به هنگام سختی رعیت نواز
این خصوصیات او هنگام گفتگو با اسکندر نمایانتر میشود. نوشابه از اسکندر دوستانه استقبال میکند و با فروتنی میگوید:
میاندیش و مهر مرا بیش دان
همین خانه را خانهی خویش دان
تو را من کنیزی پرستندهام
هم آنجا، هم اینجا، یکی بندهام.
و در برابر شاه مقدونی که از نیرو و زر و زور خود سخن میراند، همچون پهلوانانی که به خود و به نیروی خویشتن باور داشته باشند، چنین پاسخی میدهد:
اگر چه زنم، زن سیَر نیستم،
ز حال جهان بی خبر نیستم
منم شیر زن، گر تویی شیر مرد
چه ماده، چه نر، شیر وقت نبرد
چو برجوشم از خشم چون تند میغ
در آب آتش انگیزم، از دود تیغ
کفلگاه شیران برآرم به داغ
ز پیه نهنگان فروزم چراغ
وقتی اسکندر مردانگی، ذکاوت و حکمرانی نوشابه را میبیند، خرافههایی را که دربارهی زنان گفتهاند، به یاد میآورد و بیاختیار میگوید:
زنی کو چنین کرد و اینها کند
فرشته بر او آفرینها کند
نوشابه در سایهی تدابیر خردمندانهی خود، نه تنها سرزمین خویش را از غارت اسکندر مصون میدارد، بلکه از او نیز برای خود دوستی بزرگ میسازد. عامل مهمی که اسکندرنامه را از همهی منظومههای حماسی پیش از خود ممتاز میکند و به آن جاذبهی هنری ویژهای میدهد، جوش و خروش و شور و هیجان رومانتیک آن است.
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی میکرد. او میخواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد. من میدانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی. چندی بعد پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، بخاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام. ۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه اخلاقی: هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید. مانع ذهن است. نه اینکه شما کجا و یا در چه موقعیتی هستید.
دل چو از عشق علی (ع) كامل شود
رازهائی بهر او حاصل شود
حق نمايان كرده چون برهان او
جان عالَم می شود قربان او
عقل اول عقل آخِر مرتضی است
هر زمان آيات باهِر مرتضی است
نام او گر بر دلی مرهم شود
از فشار قبر او بی غم شود
(معنی بيت: اگر بر دل پر زخم نام مولا علی عليه السلام مرهم گردد، او ديگر از فشار قبر و عالم برزخ هيچ ترس و واهمه ندارد؛ زيرا مولا علی عليه السلام فريادرس اوست)
كيست او؟ آن مظهر اعلاى حق
خود بوَد او ديده ى بيناى حق
(مظهر اعلاى حق: مظهر اسماء و صفات الهی؛ نه مظهر ذات؛ زيرا هيچ موجودى مظهر ذات خداوند نيست. و علت آن طبق نصوص متعدد معصومين عليهم السلام، اين است كه: چون تمام خلايق مباين و جدا از ذات اقدس الهی هستند؛ بنابراين هيچ موجودى نمىتواند مظهر ذات خداوند باشد)
او زبان حق بوَد در هر زمان
در زمين، در قلب ها، در آسمان
(امام علی عليه السلام میفرمايد: أنا عِلمُ اللّه ِ، وَ أنا قلبُ اللّه ِ الْواعی، وَ لِسانُ اللّه ِ النّاطقُ وَ عِيْنُ اللّه ِ، وَ جَنْبُ اللّه ِ، وَ أنا يَدُ اللّه: من علم خدا، و قلب فراگير خدا، و زبان گوياى خدا، و چشم خدا، پهلوى خدا، و من دست خدا هستم/ توحيد صدوق، توضيح: اميرالمؤمنين علی عليه السلام در مثل چنين سخنانی با مجاز و استعاره سخن گفته است و نبايد توهم جمسانيت براى خدا و يا مثليّت اميرالمؤمنين عليه السلام با خدا گردد و معناى لطيف اين سخنان براى اهل فهم مخفی نيست)
عشق با نام علی معنا شود
دل به يادش هر نفس بُرنا شود (برنا: جوان)
هم قلم هم لوح و هم فرقانْ علیست
هم اساس دين و هم ميزان علیست
علم اوّل، علم آخِر، پيش اوست
راه جنّت تا ابد از كيش اوست
بیا به باغ و ببین گل، گرفته بوی تو را
بنفشه برده به سرقت، شکنج موی تو را
بگو به گل که مکن بیش از این به بلبل ناز
ببین که عارضِ من برده آبروی تو را
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
و از خدا دولت اين غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فاش
تا بدانی كه به چندين هنر آراسته ام
شرمم از خرقه آلوده خود ميآيد
كه بر او وصله به صد شعبده پيراسته ام
خوش بسوز از غمش ای شمع كه اينك من نيز
هم بدين كار كمربسته و برخاسته ام
با چنين حيرتم از دست بشد صرفه كار
در غم افزودهام آنچ از دل و جان كاسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو كه در بر كشد آن دلبر نوخاسته ام
در نوجوانی یاد گرفتم کار خلاف فایده نداره، حتی اگه با مهارت باشه. در جوانی فهمیدم قدرت، جاذبه ی مرد است و جاذبه، قدرت زن. در میانسالی یاد گرفتم رمزِ (خوشبخت زیستن) در انجام کاری نیست که دوستش داریم. برعکس در دوست داشتنِ کاریست که انجامش میدهیم. در سالهای بعد فهمیدم که تصمیمهای کوچک را باید با مغز و تصمیمهای بزرگ را با قلب گرفت. در سالهای بعد یاد گرفتم بدون عشق میشه ایثار کرد ولی بدون ایثار هرگز نمیشه عشق ورزید. در سالهای بعد فهمیدم که دوست داشته شدن و محبت دیگران به انسان، بزرگ ترین لذتِ دنیاست. و امروز تازه فهمیدم که زندگی زیباست. باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ایم تحویل دهیم. خواه با فرزندی نمونه. خواه با رفتاری خوب. خواه با کمی مهربانی. و اینکه بدانیم حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است. این یعنی ما خوب زندگی کرده ایم.
تا کی در انتظار تو شب را سحر کنم
شب تا سحر به یاد رخت ناله سر کنم
ای غایب از نظر نظری کن به حال من
تا چند سیل اشک روان از بصر کنم
سپاسگذارم از لطف شما🙏🌹
تاثیر گذار و عالی بود