پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٨,٢٩٩)
در ادبیات نظامی و جنگ ( با توجه به معنای توهین آمیز Nip ) واژه Nip یک توهین قومی ( ethnic slur ) علیه مردم ژاپن است که از نام ژاپن ( Nippon ) گرفته ...
🔸 معادل فارسی: • شناسایی ( در عملیات نظامی ) • عملیات شناسایی، گشت شناسایی • جمع آوری اطلاعات میدانی 🔸 مثال ها: "The Marines went on a recon missi ...
🔸 معادل فارسی: • داشتن مدرک یا اطلاعات مخفی علیه کسی • چیزی برای به رخ کشیدن یا شانتاژ کردن کسی داشتن • ( در معنای متفاوت ) سر کسی کلاه گذاشتن، دست ...
🔸 معادل فارسی: • تمام کردن، به پایان رساندن ( منابع، ذخیره، موجودی ) • مصرف کردن، به کار بردن تا آخرین قطره • تحلیل بردن، فرسودن ( انرژی، صبر ) 🔸 ...
Three on a match ( که به آن third on a match یا unlucky third light نیز گفته می شود ) یک باور خرافی در فرهنگ غرب است که بر اساس آن، اگر سه نفر با یک ...
🔸 معادل فارسی: • ( اسم ) معدن روباز، معدن سنگ، سنگ کده • ( اسم – مجازی ) منبع غنی، سرچشمه ( اطلاعات یا چیزهای ارزشمند ) • ( اسم – شکار ) شکار، طعمه ...
🔸 مثال ها: "I can't find the thingy that opens the battery compartment. " نمی توانم آن ماسماسکه را که محفظه باتری را باز می کند پیدا کنم. "We went ...
🔸 معادل فارسی: • روی متن ( گزارش ) کار کردن، مطلب را ویرایش کردن • متن خام را برای انتشار آماده کردن • نوشته را غلط گیری و اصلاح کردن 🔸 مثال ها: "T ...
🔸 معادل فارسی: • از کسی سوءاستفاده کردن، کسی را دوشیدن ( استعاری ) • ( در بافت عاطفی ) از احساسات کسی سوءاستفاده کردن 🔸 مثال ها: "The scammer milk ...
🔸 معادل فارسی: • روز پیروزی بر ژاپن • VJ Day ( همان شکل مخفف در فارسی نیز رایج است ) • روز پایان جنگ جهانی دوم در اقیانوس آرام VJ Day مخفف عبارت Vi ...
🔸 معادل فارسی: • بیا به خونه ما ( دعوت دوستانه به خانه ) • بیا اینجا، تشریف بیار • سر بزن، یه سری به ما بزن 🔸 مثال ها: "We just moved into our new ...
🔸 معادل فارسی: • جنگ احساسات، جنگ حس و حال • نبرد فضای ذهنی، جنگ حال و هوا • ( در بافت سیاسی ) جنگ روایت و ادراک عمومی عبارت vibe war در زبان انگلیس ...
🔸 معادل فارسی: • چه لحظه ی باحالی!، چه تفریحی! • چه حسابی!، چه کیف و حالی داد! • چقدر خوش گذشت! 🔸 مثال ها: ( مهمانی ) : "The barbecue, the music, ...
شْتِتل / شْتِیتل 🔸 معادل فارسی: • شتتل ( واژه ی قرضی ) ، شهرک یهودی نشین • دهکده یا شهرک کوچک یهودی در اروپای شرقی • آتلانتیس یهودی ( در معنای استعا ...
🔸 معادل فارسی: • ( اسم ) مست مست، شراب خوار دائمی، میگسار • ( صفت ) مست، حالش جا، از خود بی خود • ( فعل ) مست کردن، شراب خوردن تا حد مستی مثال: "He ...
🔸 معادل فارسی: • موفق شدن در کاری، از عهده برآمدن • کار را به سرانجام رساندن، به نتیجه رساندن • تلاش کردن برای موفقیت ( در یک کار جدید یا دشوار ) � ...
صفت 🔸 معادل فارسی: • آراسته، خوش پوش، باکلاس • مرتب و شیک • جذاب و خوش تیپ 🔸 مثال ها: ( توصیف یک زن شیک ) : "Did you see Emma at the party? She l ...
🔸 معادل فارسی: • کتاب باز کردن ( برای مطالعه ) ، درس خواندن • سر و کله زدن با کتاب، مطالعه کردن ( به ویژه برای امتحان ) • ( در جملات منفی ) حتی یک ...
🔸 معادل فارسی ( در معنای مهم و رایج ) : • ( سلاح ) خالی، بدون مهمات، تخلیه شده • ( در فرهنگ خیابانی ) بدون فشنگ ( برای اسلحه ) • ( مجازی ) بدون بار ...
🔸 معادل فارسی: • مانده ام، در مانده ام، کم آورده ام • گیج شده ام، کلافه شده ام • راه به جایی نمی برم، نمی دانم چه کار کنم 🔸 مثال ها: مثال ۱ ( خطای ...
🔸 معادل فارسی: • دلگرم نیستم، امیدوار نیستم • خوشحال و امیدوار نیستم • تأثیر مثبت نگرفتم، اشتیاقی در من ایجاد نکرد 🔸 مثال ها: مثال ۱ ( پاسخ به اقدا ...
🔸 معادل فارسی: • خواهش می کنم، خواهش می شه • قابل نداره، چیزی نیست • اوکی، باشه، حله ( در پاسخ به درخواست ) 🔸 مثال ها: ( پاسخ به تشکر ) "A: Than ...
🔸 معادل فارسی: • درهم تنیدگی ( رایج ترین معادل در متون روانشناسی فارسی ) • محو شدن مرزهای فردی، نبود تمایز روانی • وابستگی عاطفی بیش از حد با فقدان ...
🔸 معادل فارسی: • محارم عاطفی، همخوابگی عاطفی ( معادل دقیق تر ) • آزار روانی - عاطفی با ماهیت محارم وار، رابطه والد - فرزندی با مرزهای مخدوش Covert ...
🔸 معادل فارسی: • مرگ سفید ( ترجمه تحت اللفظی ) • مرگ آرام و شیرین، مرگ رهایی بخش • مرگ از روی آزردگی و دلتنگی ( در فرهنگ عربی ) موت ابیض عبارتی اس ...
🔸 معادل فارسی ( در معنای بوسه و نوازش ) : • بوسیدن و بغل کردن، نوازش عاشقانه ( به ویژه در فرهنگ دهه های ۱۹۵۰ - ۱۹۸۰ ) • مچ کردن، بوسه زدن ( در گویش ...
🔸 معادل فارسی: • تحت کنترل داشتن، مهار کردن • در اختیار داشتن، ذخیره داشتن ( برای مواقع ضروری ) • مدیریت کردن، از پیش برنامه ریزی کردن 🔸 مثال ها: ...
🔸 مثال ها: ( عروسی – رایج ) : "She had cold feet on her wedding day, but her sister talked her into going through with it. " او در روز عروسی اش دچا ...
دیکَنجِستِنت 🔸 معادل فارسی: • ضداحتقان، ضد گرفتگی بینی • داروی بازکننده مجاری تنفسی • ضد تراکم ( در متون تخصصی ) به گروهی از داروها گفته می شود که ...
🔸 معادل فارسی: • ابر میکروب، سوپرباگ • باکتری مقاوم به چندین آنتی بیوتیک • عفونت مقاوم به درمان • باکتری فوق مقاوم اصطلاحی غیررسمی برای اشاره به هر ...
🔸 معادل فارسی: • کارِ ساده را سخت و پیچیده جلوه دادن • قضیه را بزرگ کردن، از کاه کوه ساختن • بیش از حد به خود زحمت دادن برای انجام کاری ساده • آب را ...
🔸 معادل فارسی: • گرفتگی عضله پا، درد ناگهانی و کشیدگی عضله • ( در گویش مازنی ) گرفتگی ماهیچه پا • پیچ خوردگی ناگهانی و دردناک عضله سگ باد یک اصطلاح ...
ترَنسلولر 🔸 معادل فارسی: • عبوری از سلول، گذرنده از درون سلول • درون سلولی ( در بافت عبور مواد ) • ( برای مایعات ) برون سلولی ترشح شده توسط سلول ها ...
🔸 معادل فارسی: • شروع کردن ( گفتگو، دوستی، بحث ) با کسی • با کسی جرقه زدن، با کسی ارتباط عاطفی یا صمیمی برقرار کردن • ( قدیمی ) با کسی سیگار روشن کر ...
put/throw a spanner in the works 🔸 معادل فارسی: چوب لای چرخ گذاشتن ( رایج ترین معادل ) برنامه را به هم ریختن، اختلال ایجاد کردن، نقشه را خراب کرد ...
🔸 معادل فارسی: • الکل خالص، اتانول • الکل طبی ( در کاربردهای پزشکی قدیمی ) یک عبارت تاریخی و شیمیایی است که به الکل خالص ( اتانول تصفیه شده ) اشار ...
🔸 معادل فارسی: • مجموعه، گردآوری، دسته • گردآورد، انبوهه • در ریاضیات: مجموعه • در زبان شناسی و کتابداری: پیکره ( Corpus ) ، مجموعه متون
🔸 معادل فارسی: • ( خصلت ) بدخلق، نق نقو، زودرنج، کج خلق • ( حالت روحی ) مالیخولیایی، افسرده، دم غروب • ( منسوخ/قدیمی ) پرحساسیت و بدنیا ( اشاره به ...
🔸 معادل فارسی: • حق امتیاز ( در ترجمه های رسمی ) • حق نمایندگی انحصاری، امتیاز انحصاری • حق رای ( در معنای سیاسی ) • در محاوره فارسی: فرنچایز، فرا ...
Franchise 🔸 معادل فارسی: • حق امتیاز ( در ترجمه های رسمی ) • حق نمایندگی انحصاری، امتیاز انحصاری • حق رای ( در معنای سیاسی ) • در محاوره فارسی: فر ...
🔸 معادل فارسی: • ( اصلی ) کف پای صاف، پهن شدن کف پا، صافی کف پا • ( آسیب شناسی ) پای صاف و پهن، پای پهن و برگشته به بیرون • ( در پزشکی ) افتادگی قوس ...
🔸 معادل فارسی: • پرت و پلاگو، تکه تکه حرف زدن • صدای تق تق و خش خش ( مانند آتش ترقه زن ) • نفس نفس زنان ( در گفتار ) مثال: a spluttery fire spark ...
🔸 مثال ها: ( مد و فشن ) : "She wore a glamorous black dress and diamond earrings to the party. " او یک لباس سیاه شیک و مجلل و گوشواره های الماس به ...
کیچ 🔸 مثال ها: ( دکوراسیون خانه ) : "My grandmother loves kitsch; her living room is full of porcelain dolls and velvet paintings. " مادربزرگ من عا ...
🔸 مثال ها: ( نقد هنری ) : "The critics derided the director's latest film as pretentious and boring. " منتقدان آخرین فیلم آن کارگردان را به عنوان ا ...
/vɪˈveɪ. ʃəs/ ویوِیشِس 🔸 مثال ها: ( توصیف یک دختر جوان ) : "Her vivacious personality made her the life of the party. " شخصیت سرزنده او باعث می شد ...
🔸 معادل فارسی: • چین و چروک گوشه چشم، خطوط خنده دور چشم • چروک دور چشم، چروک تاج پلک به خطوط ریز و چین و چروک هایی که در گوشه بیرونی چشم ( کنار شقیق ...
🔸 معادل فارسی: • ( برای هوا ) بسیار سرد بودن، یخبندان بودن • ( برای شخص ) بداخلاق بودن، نق نقو بودن، کج خلق بودن • ( برای کار یا مسئله ) دشوار بودن، ...
🔸 معادل فارسی: • ( در پایان کار ) برای امروز بس است، کار امروز تمام شد مثال: "I'm tired. Let's call it for the day. " خسته ام. بیا برای امروز تمومش ...
معادل فارسی: • دوست پسر دائمی، دوست دختر دائمی • نامزد عاطفی، کسی که با او رابطه ثابت داری • دوست پسر/دختر رسمی ( معادل today’s: boyfriend/girlfriend ...