پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٩,٩٥٦)
🔸 معادل فارسی: بازار اوراق قرضه بازار اوراق بدهی بازار بدهی ( رایج در ادبیات مالی ایران ) نکته: در ادبیات مالی ایران، به دلیل ملاحظات حقوقی و فقهی، ...
احتمالا منظورتان dictum است، چون dictim واژه استانداردی در انگلیسی نیست🙏
🔸 معادل فارسی: آهان، انگار آشناست. اسمش به گوشم آشناست. یادم می آید. یک چیزی یادم انداخت. انگار قبلا این را شنیده ام. برام آشنا به نظر می رسد. ...
🔸 معادل فارسی: همین موضوع درباره . . . نیز صدق می کند. همین حکم درباره . . . نیز برقرار است. این قاعده برای . . . هم اعمال می شود. همین مطلب در م ...
🔸 معادل فارسی: همین موضوع درباره . . . هم صدق می کند. همین حکم درباره . . . هم برقرار است. این موضوع برای . . . هم صادق است. درباره . . . هم همین ...
🔸 معادل فارسی: سخت گیر ایرادگیر سخت پسند مشکل پسند کسی که به راحتی راضی نمی شود وسواسی در انتخاب ( بسته به بافت ) 🔸 مثال ها: She's a picky perso ...
🔸 مثال ها: Way to go, guys! You finished the project ahead of schedule. آفرین بچه ها! پروژه را زودتر از موعد تمام کردید. Way to go, guys! That was ...
🔸 معادل فارسی: به عنوان اسم ( توهین آمیز ) : • عقب مانده ( توهین آمیز ) • کودن ( ناسزا ) • احمق ( در زبان عامیانه و توهین آمیز ) به عنوان فعل ( ...
🔸 معادل فارسی: . معنای استعاری ( بسیار رایج ) : • قتلگاه • مهلکه • میدان مرگ • وضعیتی که افراد را یکی پس از دیگری نابود می کند • فرسایش شدید انسانی ...
🔸 معادل فارسی: • پیامدها • عواقب • تبعات • بازتاب های سیاسی • اثرات و پیامدهای پس از یک رویداد 🔸 مثال ها: • The Iran fallout will follow him into ...
Room - temperature girl ( یا room temp girl ) ( اصطلاح عامیانه اینترنتی ) 🔸 معادل فارسی: • دختر کم هوش ( طعنه آمیز ) • دختر ساده لوح ( توهین آمیز ...
Room - temperature girl ( یا room temp girl ) ( اصطلاح عامیانه اینترنتی ) 🔸 معادل فارسی: • دختر کم هوش ( طعنه آمیز ) • دختر ساده لوح ( توهین آمیز ...
🔸 مثال ها: ( باعث شدن ) • You make me happy. تو باعث خوشحالی من می شوی. • That movie made me cry. آن فیلم باعث شد گریه کنم. • This song al ...
🔸 معادل فارسی: • به زحمت قابل قبول • دور از ذهن • نیازمند کشش ذهنی • دور از واقعیت • اغراق آمیز • بعید و غیرمحتمل 🔸 مثال ها: • It's a stretch to ...
🔸 معادل فارسی: ۱. ( رایج ترین معنا ) • گند زدن • خراب کردن • سوتی دادن • افتضاح به بار آوردن • به هم ریختن ۲. ( درباره شخص ) • زندگی یا آینده کسی ...
🔸 معادل فارسی: ۱. ( هوانوردی ) • دماغه را به سمت پایین بردن • شیرجه زدن • به سمت پایین متمایل شدن ۲. ( به پایین پرتاب شدن ) • به پایین پرت شدن • ب ...
🔸 معادل فارسی: • سر و کله اش پیدا شدن • از راه رسیدن • ظاهر شدن • پیدایش شدن • رسیدن ( اغلب غیرمنتظره یا بدون اطلاع قبلی ) • پیدایش شدن در جایی 🔸 ...
The other way around / The other way round ( اصطلاح ) 🔸 معادل فارسی: • برعکس • بالعکس • قضیه برعکس است • جای دو چیز عوض شده است • عکس این موضوع درس ...
🔸 مثال ها: • The company has offices in far - flung parts of the world. این شرکت در نقاط دورافتاده و گوناگون جهان دفتر دارد. • News of the event ...
🔸 معادل فارسی: ۱. معنای ظاهری: • کج است. • صاف نیست. • نامیزان است. ۲. معنای استعاری ( بسیار رایج ) : • فاسد است. • تقلبی و ناعادلانه است. • ...
🔸 مثال ها: • The refugees were forced to live in disease - ridden camps. پناهجویان مجبور بودند در اردوگاه های بیماری زده زندگی کنند. • Disease - ...
آلمانی 🔸 معادل فارسی: • از . . . سرچشمه گرفتن • ناشی شدن از • ریشه در . . . داشتن • از . . . برخاستن • زاییده یا حاصل چیزی بودن 🔸 مثال ها: • Sein ...
🔸 معادل فارسی: • بار دستی • ساک دستی • چمدان کابین • بار همراه مسافر • بار قابل حمل به داخل کابین هواپیما 🔸 مثال ها: • You may bring one carry - ...
🔸 معادل فارسی: به عنوان اسم ( Noun ) : • پرتابه • جسم پرتاب شونده • شیء پرتاب شده • گلوله ( در بافت نظامی یا بالستیک ) به عنوان صفت ( Adjective ) ...
🔸 معادل فارسی: • آدم کاربلد و کاردرست • فرد زبده و حرفه ای • مهره قدرتمند • نیروی کارکشته • آدمی که در کارهای سخت وارد عمل می شود • ( در برخی بافت ه ...
🔸 معادل فارسی: . معنای استعاری ( در سیاست، اقتصاد و نظرسنجی ) : • در وضعیت منفی • با تراز منفی • با محبوبیت یا عملکرد کمتر از حد مطلوب • دارای ارزیا ...
🔸 معادل فارسی ( در این بافت ) : • راهی شدن به • به طور فعال سر زدن به • وارد شدن به • حضور یافتن در • به صورت فشرده به سراغ . . . رفتن 🔸 مثال ها: ...
🔸 معادل فارسی: • دور هم جمع شدن • دسته دسته جمع شدن • با هم شلوغ کردن و حرف زدن • پچ پچ و گپ زدن ( به صورت گروهی ) • به صورت دسته ای حرکت یا تجمع ک ...
🔸 معادل فارسی: ۱. معنای مذهبی ( رایج ترین ) : • عشای ربانی • آیین تناول نان و شراب مقدس ( در مسیحیت ) • مشارکت معنوی با خدا ۲. معنای استعاری: • ه ...
🔸 معادل فارسی: . معنای استعاری ( بسیار رایج در سیاست و رسانه ) : • سرگرمی ذهنی و گمانه زنی • بازی حدس و گمان • بحث و گمانه زنی غیرجدی • سرگرمی رسانه ...
🔸 معادل فارسی: • دو نفر را در برابر هم قرار دادن • افراد را به رقابت یا رویارویی واداشتن • افراد را مقابل هم قرار دادن • به جان هم انداختن • رودرروی ...
در متون خبری، underscore اغلب از emphasize رسمی تر و طبیعی تر به نظر می رسد. 🔸 مثال ها: • Vance's performances on TV, in polls and on the global c ...
🔸 معادل فارسی: • هجوم رسانه ای • کارزار گسترده رسانه ای • بمباران رسانه ای • پوشش رسانه ای فشرده و گسترده • موج تبلیغات و حضور پررنگ در رسانه ها 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: • نوشتن ( رسمی و ادبی ) • به رشته تحریر درآوردن • تالیف کردن • نگارش کردن 🔸 مثال ها: • The vice president penned a bestselling book ...
کِمِرشِلِزِیشن ( آمریکایی ) / کِمِرشِلایزِیشن ( بریتانیایی ) 🔸 معادل فارسی: • تجاری سازی • تجاری کردن • بهره برداری تجاری • ورود به بازار تجاری • ت ...
🔸 مثال ها: ( معنای تحت اللفظی ) • Engineers had to underpin the old bridge before repairs could begin. مهندسان مجبور بودند پیش از آغاز تعمیرات، ...
اَل - تیسِ - نِنت 🔸 معادل فارسی: • پرطمطراق • پرآب و تاب • پرزرق و برق ( در گفتار یا نوشتار ) • بلندپروازانه و فاخر در بیان • متکلف و پرزرق و برق د ...
🔸 معادل فارسی: ۱. معنای اصلی: • چمدان و وسایل سفر • بار و بنه • اثاثیه همراه مسافر ۲. معنای استعاری ( رایج ) : • بار عاطفی و روانی گذشته • زخم ها ...
Parvenue تازه به دوران رسیده ⭐⭐⭐⭐⭐ ( دقیق ترین ) نوکیسه ⭐⭐⭐⭐⭐ ندید بدید ⭐⭐⭐⭐☆ ( در بافت رفتاری بسیار مناسب ) بی اصل و نسبِ تازه ثروتمند ( در متون ا ...
پاروِنیو 🔸 معادل فارسی: به عنوان اسم ( Noun ) : • تازه به دوران رسیده • نوکیسه • فردی که به تازگی به ثروت یا موقعیت اجتماعی بالا رسیده است • کسی که ...
🔸 معادل فارسی: • لجبازی • یکدندگی • کله شقی • سرکشی و نافرمانی • بدقلقی و ناسازگاری • ( گاهی ) بدذاتی یا بدجنسی 🔸 مثال ها: • His sheer cussedness ...
🔸 معادل فارسی: به عنوان اسم ( Noun ) : • متلک بامزه • شوخی کنایه آمیز • حاضرجوابی طعنه آمیز • لطیفه کوتاه و نیشدار به عنوان فعل ( Verb ) : • متلک ...
🔸 معادل فارسی: • گزینش جانبدارانه • انتخاب گزینشی ( برای اثبات یک نظر ) • انتخاب دلخواه داده ها یا شواهد • دستچین کردن اطلاعات به نفع خود 🔸 مثال ه ...
🔸 مثال ها: • Layer the vegetables in the dish. سبزیجات را به صورت لایه لایه در ظرف بچین. • The artist layered different colors to create depth. ...
⚠️ این فعل چند معنی دارد، بسته به بافت: 1. ( عامیانه / غیررسمی - بسیار رایج ) • رابطه جنسی داشتن ( غیررسمی و گاهی توهین آمیز ) • They were joking a ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را له کردن و از او سود کشیدن ( خیلی استعاری و خشن ) • از بدن یا جان کسی بهره کشی کردن • استثمار شدید و بی رحمانه • ( ادبی ) خر ...
ADA = Assistant District Attorney 🔸 معادل فارسی ( در بافت حقوقی ) : • معاون دادستان • معاون دادستان منطقه ای • وکیل دادگستری در سمت تعقیب جرم ( pros ...
🔸 معادل فارسی: • در تنگنای شدید بودن • به بن بست رسیدن • در وضعیت بسیار دشوار قرار داشتن • راه گریزی نداشتن • پشت آدم به دیوار رسیده بودن • در شرایط ...
🔸 معادل فارسی: • در دردسر جدی بودن • در مخمصه بودن • در وضعیت بسیار دشوار قرار داشتن • گرفتار مشکل بزرگی بودن • در تنگنای جدی بودن 🔸 مثال ها: • I ...
مغرور شدن یا تحت تأثیر شهرت، پول یا توجه قرار گرفتن. مثال: Success has turned his head. موفقیت او را مغرور کرده است.