The other way around / The other way round ( اصطلاح )
🔸 معادل فارسی:
• برعکس
• بالعکس
• قضیه برعکس است
• جای دو چیز عوض شده است
• عکس این موضوع درست است
• برعکس آنچه گفته شد
... [مشاهده متن کامل]
🔸 مثال ها:
• I thought she was your sister, but it's the other way around. She's your mother.
فکر می کردم او خواهرت است، اما قضیه برعکس است؛ او مادر توست.
• Some people think money brings happiness, but I believe it's the other way around.
بعضی ها فکر می کنند پول خوشبختی می آورد، اما به نظر من برعکس است.
• Don't put the lid on that way. It goes the other way around.
درِ آن را این طور نگذار؛ باید برعکس قرار بگیرد.
🔸 معادل فارسی:
• برعکس
• بالعکس
• قضیه برعکس است
• جای دو چیز عوض شده است
• عکس این موضوع درست است
• برعکس آنچه گفته شد
... [مشاهده متن کامل]
🔸 مثال ها:
فکر می کردم او خواهرت است، اما قضیه برعکس است؛ او مادر توست.
بعضی ها فکر می کنند پول خوشبختی می آورد، اما به نظر من برعکس است.
درِ آن را این طور نگذار؛ باید برعکس قرار بگیرد.
جور دیگه / برعکس
e. g. Well, a lot of people are worried about globalization and the impact it could gave on the local people. But actually I'm beginning to think it works the other way around.
البته من به شکل other way round دیدم .
مثلا
the winter and the summer are the other way round there.
زمستون و تابستون اونجا برعکس
مثلا
زمستون و تابستون اونجا برعکس
بر عکس
از آن طرف
از آن وری
از آن طرف
از آن وری
متضاد بودن. برعکس
I cook and she does the dishes and sometimes it is the other way around