پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٥,٩٦٠)
🔸 مثال ها: • The storage facility is located near the airport. انبار در نزدیکی فرودگاه قرار دارد. • She rented a storage facility to keep her ol ...
🔸 مثال ها: • The hotel foyer was decorated with chandeliers. سرسرای هتل با لوسترها تزئین شده بود. • Guests gathered in the foyer before the cerem ...
🔸 مثال ها: • The dictator committed heinous acts against his people. دیکتاتور اعمال شنیعی علیه مردمش مرتکب شد. • Murder is considered one of the ...
🔸 مثال ها: • The airline scheduled back - to - back flights. شرکت هواپیمایی پروازهای پشت سرهم برنامه ریزی کرد. • He watched back - to - back epis ...
🔸 معادل فارسی: • آهسته سوز • تدریجی • آرام و پیوسته - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( اصلی – استعاری ) :** چیزی که به آرامی رشد یا شدت می گیرد و ...
🔸 مترادف ها: long - distance – extended – protracted – drawn - out – enduring 🔸 مثال ها: • The company is prepared for the long haul. شرکت برای م ...
🔸 تعریف ها: 1. ** ( اصلی – رسمی ) :** چیزی که بیش از حد طولانی یا ممتد است، معمولاً فراتر از حد انتظار. - مثال: It was a long - drawn process. ...
🔸 مترادف ها: tireless – indefatigable – unwavering – persistent – relentless 🔸 مثال ها: • He showed unflagging energy throughout the campaign. او ...
🔸 مثال ها: • He received unstinting praise for his performance. او تحسین بی دریغی برای اجرای خود دریافت کرد. • Her unstinting efforts helped the ...
🔸 معادل فارسی: • پول را سریع خرج کردن • پول را هدر دادن • ولخرجی کردن • در زبان محاوره ای: پول رو آتیش زدن، پول رو دود کردن - - - ## 🔸 تعر ...
🔸 مثال ها: • You lost the bet, now pay up! شرط را باختی، حالا پولتو بده! • The landlord told him to pay up or leave. صاحبخانه به او گفت پولشو بد ...
اِسپلِرج 🔸 مثال ها: • He splurged on a new car. او برای یک ماشین جدید ولخرجی کرد. • Let’s splurge and go to a fancy restaurant tonight. بیایید ...
🔸 مثال ها: • The witness erringly identified the suspect. شاهد مظنون را به طور اشتباه شناسایی کرد. • He erringly believed the rumor. او شایعه ر ...
🔸 معادل فارسی: • قاضی ریاست کننده • قاضی ارشد جلسه • قاضی مسئول دادگاه - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( حقوقی – اصلی ) :** قاضی ای که مسئولیت ا ...
🔹 واژه/عبارت: **Assize / Assize court** ( اسم – حقوقی/رسمی، بیشتر در نظام قضایی فرانسه و بریتانیا ) اَسایز ## 🔸 معادل فارسی: • دادگاه جنایی • ...
🔹 واژه/عبارت: **Slated ( to do something ) ** ( صفت/فعل – رسمی/خبری/محاوره ای ) ## 🔸 معادل فارسی: • برنامه ریزی شده • قرار بودن • زمان بندی شد ...
🔸 معادل فارسی: • تحت بررسی • در حال تحقیق • زیر ذره بین بودن - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( حقوقی/خبری – اصلی ) :** وقتی فرد یا سازمانی توسط ...
🔸 معادل فارسی: • فهرست افراد برجسته • مجموعه چهره های سرشناس - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( اجتماعی – اصلی ) :** اصطلاحی برای اشاره به مجموعه ...
________________________________________ ________________________________________ 🔸 معادل فارسی: • محاکمه ی بی نتیجه • محاکمه ی باطل شده • رس ...
🔸 معادل فارسی: • تأیید پزشکی شدن • مجاز شناخته شدن • رفع مانع اداری یا پزشکی - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( پزشکی – اصلی ) :** وقتی فردی توسط ...
🔸 معادل فارسی: • نمایندگی کردن کسی • از طرف کسی عمل کردن • مدافع یا سخنگوی کسی بودن • در زبان محاوره ای: از طرف کسی حرف زدن - - - ## 🔸 تعری ...
مُلدی 🔸 مثال ها: • The cheese was mouldy and had to be thrown away. پنیر کپک زده بود و باید دور انداخته می شد. • The prison had mouldy showers an ...
🔸 معادل فارسی: • مسائل حل نشده • مشکلات بی پاسخ • موضوعات نادیده گرفته شده - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( رسمی – اصلی ) :** مشکلات یا موضوعات ...
🔸 معادل فارسی: • گرفتار مواد مخدر • آلوده به مواد • پر از اعتیاد و قاچاق - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( اجتماعی – اصلی ) :** توصیف مکانی یا ج ...
🔸 معادل فارسی: • نیاز به آرامش پس از نتیجه گیری • نیاز به روشن شدن حقیقت و پایان ماجرا 1. ( روان شناختی – اصلی ) : احساس یا نیاز فرد برای رسیدن به ...
🔸 معادل فارسی: • هیئت منصفه ی بلاتکلیف • هیئت منصفه ی بدون اجماع • در زبان محاوره ای: هیئت منصفه ای که به نتیجه نرسید 🔸 مثال ها: • The case resul ...
🔸 معادل فارسی: • با سرعت زیاد رد شدن • با شتاب انجام دادن • برق آسا گذشتن • در زبان محاوره ای: مثل تیر رفتن، با عجله رد شدن - - - ## 🔸 تعری ...
🔸 معادل فارسی: • راه پله • فضای پله • محوطه ی پله 🔸 مثال ها: • The victim was found in the stairwell. قربانی در راه پله پیدا شد. • The stairwel ...
🔸 معادل فارسی: • مجتمع مسکونی محصور • شهرک دارای دروازه و نگهبانی 🔸 مثال ها: • Gated communities are popular among wealthy families. شهرک های در ...
🔸 مثال ها: • The concert was available through a live feed. کنسرت از طریق پخش زنده در دسترس بود. • The police monitored the live feed from the CC ...
🔸 معادل فارسی: • مصنوعی به نظر رسیدن • صحنه سازی بودن • ساختگی جلوه کردن - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( محاوره ای – اصلی ) :** وقتی یک موقعیت ...
🔸 معادل فارسی: • جعبه ی پنل • جعبه ی کنترل ( برق یا سیستم امنیتی ) • در زبان محاوره ای: جعبه ی فیوز یا جعبه ی کنترل دزدگیر 🔸 تعریف ها: 1. ( برق ...
🔸 مثال ها: • He always carries a folding knife for camping. او همیشه برای اردو یک چاقوی تاشو همراه دارد. • The suspect had a folding knife in hi ...
🔸 تعریف ها: 1. ( فیزیکی – اصلی ) : جدا کردن یا بیرون کشیدن چیزی با زور و ناگهانی. مثال: He ripped out the page from the notebook. او صفحه ای را ...
🔸 مثال ها: • The evidence negates his claim. شواهد ادعای او را رد می کند. • Negating the problem won’t solve it. نفی کردن مشکل آن را حل نمی کن ...
🔸 معادل فارسی: • پیشاهنگی ( در معنای سازمان های جوانان مانند Boy Scouts ) • دیده بانی / شناسایی ( در معنای نظامی یا ورزشی ) • جستجو و بررسی ( برا ...
🔸 مثال ها: • He’s just a tenderfoot in hiking. او تازه کار در کوهنوردی است. • The tenderfoot struggled to ride the horse . تازه کار برای سوار شد ...
پَدَوان 🔸 مثال ها: • Obi - Wan Kenobi was once a Padawan of Qui - Gon Jinn. اوبی وان کنوبی زمانی شاگرد کوای گان جین بود. • She’s my padawan in c ...
## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( وظیفه – اصلی ) :** بیان وظیفه یا مسئولیت. - مثال: You are supposed to finish your homework. تو باید تکالیفت را تمام کنی. ...
🔸 مثال ها: • She’s not slow on the uptake; she just needs more time. او دیرفهم نیست؛ فقط کمی زمان بیشتر لازم دارد. • I was slow on the uptake an ...
🔸 معادل فارسی: • عقب مانده از روند • عقب تر از دیگران بودن • از جریان عقب افتادن • در زبان محاوره ای: از قافله عقب بودن - - - 1. ** ( محاور ...
🔸 معادل فارسی: • کُند بودن • بی حال بودن • تنبلی کردن - - - ** ( محاوره ای – اصلی ) :** حرکت کردن یا کار کردن خیلی کند و بی انرژی. - مثال: I ...
🔸 معادل فارسی • دیر رسیدن • در زبان محاوره ای: همیشه دیر کردن، وقت شناسی نداشتن 🔸 مثال ها • He’s running on CP time again—we’ve been waiting for a ...
🔸 معادل فارسی: • با زور پایین کشیدن • محکم کشیدن و برداشتن • در زبان محاوره ای: کشیدن پایین، با زور برداشتن - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( فی ...
🔸 مثال ها: • Genuine care builds trust in relationships. مراقبت واقعی اعتماد را در روابط می سازد. • The teacher showed genuine care for her stude ...
کوانسِت/ سازه ی نیم دایره ای پیش ساخته • سوله ی سبک فلزی 1. ( معماری – اصلی ) : سازه ی نیم دایره ای سبک از فولاد موج دار، پیش ساخته و قابل نصب سریع. ...
1. ( معماری – سنتی ) : فضای بالایی خانه، معمولاً زیر سقف یا شیروانی. مثال: He stored old furniture in the loft. او وسایل قدیمی را در زیرشیروانی گ ...
## 🔸 معادل فارسی: • مرد همدم پولی • مردی که در ازای پول یا حمایت مالی وارد رابطه می شود • در زبان محاوره ای: مرد پولی، مردی که برای پول با زنان ر ...
🔸 معادل فارسی: • ترک خانه • دور شدن از خانواده • جدا شدن از محیط امن - - - ** ( استعاری – اصلی ) :** ترک کردن خانه یا خانواده برای شروع زندگی ...
( محاوره ای – استعاری ) : داشتن رابطه ی جانبی یا پنهانی در کنار رابطه ی اصلی. مثال: She suspected he had a bite on the side. او شک داشت که او راب ...