پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٧,٩٥٥)
🔸 معادل فارسی: • ( فیزیکی ) گلوله گلوله، دارای توده های سفت، ناهموار، برآمده • ( غذا ) گلوله بسته ( مثل سس یا فرنی ) ، ناصاف • ( استعاری ) نامنظم، ن ...
🔸 معادل فارسی: • ( کاری ) روی دست کسی بودن، سر کار داشتن • یک عالمه کار یا مسئولیت داشتن • بار مسئولیت، مشغله و گرفتاری 🔸 مثال ها: • ( محیط کار و ش ...
🔸 معادل فارسی: • نظریه آوریل ( به زبان عامیانه و روان شناسی عامه ) به این باور گفته می شود: برخلاف تصور عموم که ماه ژانویه را �شروع تازه� سال می دان ...
🔸 معادل فارسی: هیاهوی بسیار برای هیچ، سروصدای بی جهت از کاه کوه ساختن غوغای بیهوده دیگه از این خبرا / پیاز داغش رو زیاد کردن ( در گفتار عامیانه ) ش ...
🔸 معادل فارسی: • طوفان در فنجان، هیاهوی بسیار بر سر هیچ • جار و جنجال بر سر موضوعی بی اهمیت • غوغاسالاری به خاطر چیز کوچک • از کاه کوه ساختن 🔸 مثال ...
🔸 معادل فارسی: • ( موفقیت، شهرت ) مغرور کردن، از خود بی خود کردن، به سرش زدن • ( تعریف و تمجید ) باعث غرور و تکبر شدن • ( الکل ) مست کردن، به سر زدن
🔸 معادل فارسی ( بسته به بافت ) : • به اندازه یک نخود • ( در حالت مثبت ) اندک، ناچیز، برای توصیف چیزی بسیار کوچک • ( در حالت توهین ) مغز نخودی، مغز ب ...
🔸 مثال ها: • ( کارخانه ) The factory was tooled up to produce 1, 000 units a day. کارخانه برای تولید ۱۰۰۰ دستگاه در روز تجهیز شده بود ( راه اندازی ...
لوتِنَنت / لِفْتِنَنت 🔸 معادل فارسی ( بسته به بافت ) : • ستوان ( درجه نظامی – معادل ستوان یکم یا دوم ) • معاون، دستیار، جانشین ( در پلیس، آتشنشانی ...
🔸 معادل فارسی: • مقاومت کردن، ایستادگی کردن، مخالفت کردن ( در برابر تغییر، فشار، قدرت ) • پریدن ( اسب ) به صورت کمانی برای انداختن سوارکار • تقویت ...
🔸 معادل فارسی: • برانگیختن، تحریک کردن ( کسی را به اقدام ) • زیرش آتش روشن کردن، وادار به حرکت کردن • ایجاد انگیزه شدید کردن ( معمولاً از طریق فشار ...
🔸 معادل فارسی: • از شر کسی خلاص شدن، اخراج کردن، بیرون انداختن • رها کردن، ول کردن ( به خصوص به شکاری ناخوشایند ) • آزار و اذیت کردن، به جان کسی ان ...
🔸 مثال ها: • ( مالی ) A strong emergency fund can insulate you from unexpected job loss. یک صندوق اضطراری قوی می تواند شما را در برابر از دست دادن ...
🔸 معادل فارسی ( بسته به بافت ) : فرسودن، کهنه کردن، استفاده کردن تا مرز فرسودگی تجربه اندوختن، کارنامه دار شدن ( در مورد رابطه یا انسان ) استفاده ک ...
اَمیـلیـُریـِیشِن ( با تأکید روی ری ) 🔸 مثال ها: • ( عمومی ) The new policy led to a significant amelioration in living conditions for the poor. ...
✅ نام پرآوازه در شاهنامه ( سیاوش ) : سیاوَخْش یا سیاوش پهلوانی است بی گناه و پسر کیکاووس که با تهمت اندازی ( سودابه ) از کشور می گریزد و سرانجام در ت ...
🔸 معادل فارسی: • وارونه آرایی، تعبیر زشت سازی، خوش آرایی معکوس • به کار بردن واژه زشت یا توهین آمیز به جای واژه خنثی یا محترمانه • ضدتابو، تعبیر تحق ...
🔸 مثال ها: • ( جامعه ) The foundation of any just society is the rule of law, not the rule of men. پایه هر جامعه عادلی حاکمیت قانون است، نه حاکمیت ...
🔸 معادل فارسی ( بسته به بافت ) : ( اینترنتی ) باور کردن خبر طنز، در دام اخبار جعلی افتادن ( اشاره به پایگاه خبری طنز The Onion ) ( ورزشی - مخصوص ...
🔸 معادل فارسی ( بسته به بافت ) : • ( عامیانه ) سر، کله ( در برخی لهجه ها ) • ( عامیانه ) شخص عجیب یا ناهنجار • ( عامیانه ) اونس مواد مخدر ( Onion = ...
ایـنْیُئِنْدُو 🔸 مثال ها: • ( سیاسی/رسواکننده ) "The reporter kept hinting at a scandal, but it was all innuendo – no facts. " خبرنگار مدام به یک ...
🔸 معادل فارسی: • اداره zoning، دفتر شهرسازی و مقررات زمین • اداره مقررات کاربری اراضی • دفتر صدور مجوزهای ساخت و ساز • ( در استاندارد فارسی ) اداره ...
🔸 معادل فارسی: • روز اوج خود را داشتن، به دوران شکوفایی رسیدن • به موفقیت و توجهی که شایسته اش هست دست یافتن • دوره افتخار و محبوبیت را تجربه کردن • ...
🔸 معادل فارسی: • ثبت نام رسمی کردن ( در دانشگاه یا کالج ) ، دانشجو ثبت نام کردن • پذیرفته شدن ( در یک مؤسسه آموزشی پس از گذراندن شرایط ) • به عضویت ...
🔸 معادل فارسی : • ( حقوقی ) سند مالکیت، سند رسمی ( برای ملک، زمین، دارایی ) • عمل، کار، کردار ( بزرگ یا کوچک، خوب یا بد ) • اقدام، کار مهم ( معمول ...
🔸 معادل فارسی: • از سنگ خون درآوردن ( عیناً همان ضرب المثل فارسی ) • کاری غیرممکن کردن، از کسی چیزی گرفتن که اصلاً ندارد • ( در بافت پول ) از آدم خ ...
🔸 معادل فارسی: • شخصی با نفوذ، مافوق، مدیر ارشد ( مخصوصاً در مقابل کارمندان معمولی ) • ادم پولدار و مغرور، آدم کت و شلواری ( عمدتاً با بار منفی ) ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) لو دادن، الکی آب و تاب دادن، چرب و نرم نشان دادن، گنده کردن - تحریف اطلاعات و ارائه خوش تر از واقعیت • ( عامیانه ) تبرئ ...
• ( رسانه ای ) "The editor decided to sex down the controversial interview so it wouldn't cause a scandal. " سردبیر تصمیم گرفت مصاحبه ی جنجالی را تع ...
🔸 معادل فارسی: • ( رایج ترین معنی ) کمرنگ کردن، کم اهمیت جلوه دادن، مهار کردن ( مخصوصاً جنبه های جذاب یا جنجالی یک گزارش یا سند ) • ( عامیانه/کهنه ...
🔸 مثال ها: • ( مشکل شخصی ) "He faced insurmountable debt after losing his job. " بعد از از دست دادن شغلش با بدهی های غیرقابل تحملی روبه رو شد ( که ...
🔸 معادل فارسی: • ( عمومی ) شغل حقوق بگیر، کار با حقوق ثابت و تحت لیست • ( تضاد با کار آزاد ) شغل کارمندی، استخدام رسمی • ( در مقایسه با کار روزمزدی ...
• ( حقوقی ) داشتن سابقه کیفری، پرونده سیاه داشتن 🔸 مثال : • ( سابقه کیفری ) �The suspect has a sheet; don't underestimate him. � مظنون سابقه دار اس ...
🔸 معادل فارسی ( در بافت غیرجنسی ) : • جذاب، وسوسه انگیز ( از نظر فکری، حرفه ای، یا عملی ) • هوشمندانه، درخشان، تحسین برانگیز • خیلی جالب، خیلی خوب، ...
🔸 مثال ها: ( به عنوان دستشویی مردانه ) "I'll be right back; I just need to go to the little boys' room. " همین الان برمی گردم، فقط باید برم دستشو ...
🔸 مثال ها ( کاربرد حقوقی و عامیانه ) : در این معنی، فاعل معمولاً قاصد یا شخص ابلاغ کننده ( مثل مأمور ) است و مفعول، شخص مخاطب اخطاریه: • "The compla ...
🔸 معادل فارسی: • ( معنی تحت اللفظی ) منتول، جوهر نعناع • ( عامیانه رایج ) سیگار نعناعی، سیگار منتول دار • ( عامیانه – اصطلاحی ) باحال، خنک ( در فرهن ...
🔸 معادل فارسی: • ( قدیمی/تاریخی ) مُسکری، الکلیِ ولگرد ( به خصوص کسی که مشروب های بسیار ارزان و تقلبی می نوشد ) • ( مدرن/عمومی ) سیگاریِ دوآتیشه، ک ...
🔸 معادل فارسی: ( وضعیت یک بیمار ) • بین وضعیت پایدار و وضعیت بحرانی؛ نه خوب، نه بد 🔸 مثال ها: • ( بعد از تصادف ) "The crash victim is in guarded ...
🔸 معادل فارسی: • ( ندا ) خَبَردار!، توجَّه!، هوشیار! • ( اسم ) توجّه، دقّت، تمرکز • ( نظامی ) حالت آماده باش 🔸 مثال ها: • ( نظامی ) "Soldiers snap ...
🔸 معادل فارسی: * ( مواد مخدر ) قرص آمفتامین، داروی نیروزا به خصوص بنزدرین ( بین آمریکای نواحی ساحلی، توریست های مغرور و پزده منطقه ساحلی جرسی در آمر ...
کلمه stone در اینجا نقش قید را دارد: در زبان عامیانه، به عنوان قید ( adverb ) برای تأکید به کار می رود و معنایی مشابه complete absolute یا total ( یع ...
فان - تَنْ - اِل ( با تأکید روی هجای آخر ) 🔸 معادل فارسی: • ملاج، پیشانی گاه ( در نوزادان ) • سوراخ نرم سر ( ناحیه غشایی بین استخوان های جمجمه ) ...
🔸 معادل فارسی: • ( اسلحه ) تیرانداز، تفنگچی، کسی که اسلینگ ( فلاخن ) به کار می برد • ( عامیانه – مواد مخدر ) فروشنده، پخش کننده ( مخصوصاً مواد ) • ...
🔸 معادل فارسی: مُردن، قربانی شدن، کشته شدن ( به خصوص در خشونت های خیابانی یا جنایی ) به قتل رسیدن 🔸 مثال ها: ( تهدید در موسیقی رپ ) "Ya better w ...
🔸 معادل فارسی: • ( اسم ) سگ، سگ دست آموز، هارلی • ( فعل – عامیانه ) بیرون زدن، جلو آمدن ( مثل شکم ) • ( فعل – استرالیایی/نیوزیلندی – غیررسمی ) خراب ...
🔸 معادل فارسی: • سواره نظام، سرباز سواره ( در ارتش ) • نیروی پلیس راهنمایی و رانندگی ( state trooper – آمریکا ) • چترباز ( به ویژه در نیروهای هواب ...
🔸 معادل فارسی: • خاموش شدن ( چراغ ها، برق ) • غش کردن، از حال رفتن، بیهوش شدن • سانسور کردن، پاک کردن ( متن، اطلاعات ) • ( خاطره ) پاک شدن از ذهن ...
shape - up 🔸 معادل فارسی ( بسته به بافت ) : • ( مدل مو ) خط مو، لبه ی مرتب مو، فرم دهی به حاشیه مو • ( رفتار ) اصلاح کردن، درست شدن، آدم شدن • ( تنا ...
🔸 معادل فارسی: • تند و سریع انجام دادن، یک سره کردن ( کار ) • از پیش رو برداشتن، تمام کردن ( به خصوص با سرعت و انرژی ) • ( در بیسبال و ورزش ) بیرو ...