پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٧,٩٥٥)
🔸 معادل فارسی: • اینجا مشکل اصلی اینجاست • قضیه از این قرار است ( با اشاره به یک مانع یا نقطهٔ دردناک ) • این شد اون نقطهٔ حساس کار • اصل ماجرا این ...
🔸 مثال ها: ( ورداشتن برچسب ) She carefully peeled the price tag off the bottom of the vase. او با دقت برچسب قیمت را از کف گلدان کَند. ( جداشدن ...
🔸 معادل فارسی: عقب ماندن، فاصله گرفتن از بقیه ( از ترس یا خجالت ) جلو نرفتن، عقب کشیدن درجا زدن، تردید کردن، دست به کار نشدن مثال: Everyone surged ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه، توهین آمیز ) �هم جنس گرای مرد�، �لَتی� ( با بار معنایی بسیار منفی و توهین آمیز ) • ( گاهی اوقات ) به عنوان یک اصطلاح تح ...
🔸 معادل فارسی: • ( فریب/کلاهبرداری ) سر کسی کلاه گذاشتن، جر زدن • ( قتل/خشونت ) از پا درآوردن، حذف کردن • ( جنسی – بسیار عامیانه ) با کسی خوابیدن، س ...
• ( اصطلاحی – پذیرش عواقب ) همه ی سختی کاری را به جان خریدن، تا ته خط رفتن مثال: If you lie to the boss, you'll have to eat the whole meal when he ...
🔸 معادل فارسی: • ( نظامی/ورزشی ) میدان تیر، سالن تیراندازی • ( عامیانه – مواد مخدر ) لانه ی معتادان تزریقی، محلی برای مصرف مواد ( معمولاً متروکه و ک ...
🔸 معادل فارسی: • آتش گشودن، شروع به شلیک کردن • درگیری مسلحانه راه انداختن • به طرف کسی شلیک کردن ( در دعوای خیابانی ) 🔸 مثال: ( هیپ هاپ/خیابانی ...
🔸 معادل فارسی: • ( خصمانه ) جلو کسی را گرفتن و به او حمله ور شدن • ( عمومی ) به طور ناگهانی و غیرمنتظره با کسی یا چیزی روبرو شدن • به کسی طعنه زدن، ...
کُن استَبیولِیت 🔸 معادل فارسی: • مثل پلیس گشتن و مراقبت کردن، پلیس بازی درآوردن • وظایف پلیسی انجام دادن • گشتن ( در نقش پلیس ) • ( در بافت تخصصی ...
** ( خریداری کردن – عامیانه مواد مخدر ) : مواد مخدر خریدن. مثال: He went out to cop some weed. رفت بیرون که یه کمی ماری جوانا بخرد.
🔸 معادل فارسی: • از روی شانس به دست آوردن، تصادفی گیر آوردن • اتفاقی و بدون تلاش به چیزی رسیدن • بخت با کسی یار بودن در رسیدن به چیزی • ( کمی منفی ) ...
jump - out اسم 🔸 معادل فارسی: • ( پلیسی ) خودروی گشت نامحسوس ( که ناگهان از آن بیرون می پرند ) • مأموران یا یگان غافلگیرکننده ( مخصوص مواد مخدر ) ...
🔸 معادل فارسی: • ( اصطلاحی ) کسی را آگاه کردن، چیزی را به او گوشزد کردن • هشدار دادن، خبر دادن ( مخصوصاً درباره ی مشکلی که فرد از آن بی خبر است ) • ...
🔸 مثال ها: ( جانوری ) The lion rested on its haunches, watching the horizon. شیر روی ران هایش ( چهار دست و پا استراحت کنان ) نشست و افق را تماشا ...
🔸 معادل فارسی: • ( دعوت ) کسی را ( به خانه یا شهر خود ) دعوت کردن ( به ویژه اگر مهمان از جای دوری می آید ) • ( فیزیکی ) کسی را پایین آوردن ( از پله ...
( توصیفگر – بدون پیچیدگی ) : ساده، سرراست، بدون شرایط خاص. مثال: It's a straight - up trade: your car for my motorcycle. این یه معامله ی ساده است: ...
🔸 معادل فارسی: • به طور غیراخلاقی از چیزی بهره کشیدن یا سود بردن • ( خودرو/اتاق ) تزئین و پرزرق و برق کردن، اکسسوری زدن • با زرق و برق و جلب توجه، ...
🔸 معادل فارسی: • ( حقوقی ) سوابق کیفری پیشین، پیشینه ی جنایی • ( عامیانه ) محکومیت های قبلی، برگ های سیاه • ( آمار/هوش مصنوعی ) توزیع پیشین، پیش دان ...
🔸 معادل فارسی: • ( فیزیکی ) گوشت و استخوان نداشتن، خیلی لاغر بودن • ( عامیانه ) پوست و استخوان بودن، نیم جان بودن • ( استعاری – نادر ) بی محتوا بودن ...
🔸 معادل فارسی: • در طول درمان، از شر بیماری یا عادت بد خلاص شدن • با درمان، مشکل را کنار گذاشتن • ( اصطلاحی ) دوره ی درمان را گذراندن و بهبود یافتن ...
🔸 مثال ها: ( رسمی ) The report highlights a major problem, to wit, the lack of funding. گزارش به یک مشکل بزرگ اشاره می کند، یعنی: کمبود بودجه. ...
🔸 معادل فارسی: • ( مودبانه ) یه کاری دارم، برمی گردم • ( طنز ) برم یه کار واجبی بکنم • ( قدیمی ) برم یه مرد رو ببینم ( در مورد اسب ) • امروزه بیشتر ...
🔸 مثال ها: ( حقوقی ) The jury found him culpable of criminal negligence. هیئت منصفه او را به خاطر سهل انگاری جنایی مقصر دانست. ( اخلاقی ) She ...
• ( اصطلاحی ) مؤاخذه کردن، تذکر دادن به کسی ( درباره رفتار اشتباه ) • ( کامپیوتر/اینترنت ) باز کردن ( پنجره یا فایل ) مثال: The boss pulled him up ...
🔸 معادل فارسی: • ( فیزیکی ) آهسته آهسته عقب رفتن به سمت • ( استعاری ) به تدریج دوباره وارد موقعیتی شدن • ( با احتیاط ) آرام و محتاطانه به جایی بازگش ...
🔸 معادل فارسی: • ( احساسی ) کسی را از کوره در بردن، به جوش آوردن • عصبانی و خشمگین کردن ( به شدت ) • ( فیزیکی – قدیمی تر ) با حرارت زیاد سوزاندن • ...
🔸 معادل فارسی: • ( پزشکی/ترک اعتیاد ) سم زدایی کردن از الکل، دورهٔ خشکی را گذراندن • ( اصطلاحی ) از اعتیاد یا عادت مضر دست کشیدن، خود را پاک کردن 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: • ( ورزشی ) محکم و خشک بازی کردن، بدون نرمش • ( رفتاری ) خشک و رسمی برخورد کردن، انعطاف نشان ندادن • ( عامیانه ) نقش یک آدم خشک و بی ...
🔸 معادل فارسی: • افراد ضعیف و کم اعتمادبه نفس در یک گروه • بازنده ها ( در موقعیت رقابتی یا بحرانی ) • کسانی که زیر فشار روحی یا فیزیکی خرد می شوند ...
🔸 معادل فارسی: • یه چیز عجیب غریب که ذهن رو به هم می ریزه • ذهن رو گند زدن ( بسیار عامیانه ) • ( مودبانه ) ایجاد شوک یا سردرگمی شدید ذهنی کردن • فر ...
** ( اصطلاحی ) شلوغ و پرجنب وجوش بودن، فعال بودن مثال: The office was humming with activity before the deadline. اداره قبل از ضرب الاجل از فعالیت م ...
🔸 معادل فارسی: • در آن حالت ( روانی، فیزیکی، عاطفی ) • در آن وضعیت ( اوضاع و شرایط ) • در آن مرحله ( از فرآیند یا زمان ) • ( حقوقی/سیاسی ) در آن ...
ری میو نِـرِیشِن 🔸 معادل فارسی: • دستمزد، مزد • حقوق و مزایا ( در قراردادهای کاری ) • پاداش مالی ( در قبال خدمت یا زحمت ) • جبران خدمات 🔸 مثال ه ...
🔸 معادل فارسی: • بی موقع حرف زدن، نوبت را رعایت نکردن • حرف بی جا زدن ( به ویژه در جایگاهی که نباید ) • ( در جمع ) وسط حرف دیگران پریدن • ( اداری/ا ...
🔸 معادل فارسی: • ماشین گشت پلیس، خودروی گشت • پلیس گشتی ( به ویژه پلیس راه یا گشت شهری ) • ( در برخی بافت ها ) بی سیم یا یگان گشت 🔸 مثال ها: ( ر ...
🔸 معادل فارسی: • خبرچینی محتاطانه ( بدون همکاری رسمی با دولت ) • لو دادن رقبا به پلیس، آن هم بدون شهادت در دادگاه • در زبان محاوره ای: لو دادن پشت ...
🔸 معادل فارسی: • گیر دادن، اذیت کردن، سربه سر گذاشتن • بحث و جدل راه انداختن • انتقاد و اعتراض مداوم داشتن 🔸 مثال ها: • درگیری لفظی و انتقاد مداوم: ...
🔸 معادل فارسی ( در معنای مجازی ) : • آدم یا چیزی که مایه ی زجر و آزار است • دردسر مزمن، بلای جان • در محاوره: میخ کفل، درد کون، جان به لب ( به شکل ت ...
🔸 معادل فارسی: • تنها و بی یاور ماندن • طرد شدن از گروه، تنها ماندن ( آخرِ کار ) 🔸 مثال ها: • Everyone found a partner for the project, but guess ...
🔸 معادل فارسی: • کاغذ ( در مقابل دیجیتال ) • نسخه ی چاپی کتاب، روزنامه یا مجله 🔸 مثال ها: • I prefer reading on my tablet. Dead trees are so last ...
🔸 معادل فارسی: • عاشقِ سرخورده، دلداده ی ناکام • کسی که در عشق یک طرفه شکست خورده • در محاوره: دل شکسته، عاشقِ بی جواب، عشقش به سنگ خورده 🔸 مثال ها ...
🔸 معادل فارسی: • ادرار کردن ( به زبان عامیانه ی مودبانه ) • در زبان خودمانی: برم دستشویی ( ادرار ) 🔸 مثال ها: • Before we leave, does anyone nee ...
** تمام شدن کامل یک منبع ( مالی، انرژی، زمان، صبر و غیره ) . مثال: The project came to a halt due to exhaustion of funds. پروژه به دلیل اتمام ( ته ...
• به جای دیگری دستگیر و مجازات شدن مثال: His younger brother took the fall for the armed robbery. برادر کوچکترش به جای او برای سرقت مسلحانه دستگیر ...
🔸 معادل فارسی: فعل: دستگیر شدن، گیر افتادن ( در دام قانون ) اسم: دستگیری، بازداشت؛ دوران حبس 🔸 مثال ها: • Every criminal screws up and falls even ...
🔸 معادل فارسی: • در مفهوم حقوقی: بازداشت کردن تحت اتهام جدید ( به ویژه برای زندانی های دربند ) • در معنای خشونت و زور: حمله کردن، کتک زدن، اخاذی کر ...
🔸 معادل فارسی عامیانه: • مأمور یگان ویژه مواد مخدر • سگ پلیس ( در معنای تحقیرآمیز ) • به طور عام: پلیس 🔸 مثال ها: • The white guy [. . . ] looked ...
• جور کردن، تهیه کردن ( چیزی برای کسی، معمولاً رایگان یا با تخفیف ) مثال: Can you hook me up with a discount? میشه یه تخفیفی برام جور کنی؟ Hook me ...
اسم 🔸 معادل فارسی: • بلیت فروش دوره گرد ( که بلیت ها را گران تر می فروشد ) • ( در مسابقات اسب دوانی ) خبرچین ( کسی که اطلاعات محرمانه اسب ها را برا ...