پیشنهادهای حسین کتابدار (٣١,٨٤٣)
🔸 مثال ها: • "I'm going with my friends to the cinema. " ( من با دوستانم به سینما می روم. ) • "I'll go with the pasta for dinner. " ( برای شام، پ ...
🔸 معادل فارسی: • عقدهٔ ناجی / توهم نجات دهندگی • تمایل بیمارگونه به نجات دادن دیگران • احساس وظیفه ی افراطی برای حل مشکلات دیگران 🔸 معنی دقیق: این ...
🔸 معادل فارسی: • تَک دودمانی / تک نسلی • ( در پزشکی ) تولیدشده از یک سلول والد منفرد • ( در مورد پادتن ) یکدست و همگن 🔸 معنی دقیق: این واژه در زیست ...
🔸 معادل فارسی: • سیناپس / پیوندگاه عصبی • محل اتصال دو سلول عصبی ( نورون ) • شکاف بین دو نورون که پیام های عصبی از آن عبور می کنند 🔸 معنی دقیق: در ...
🔸 معادل فارسی: • سختگیرانه / شدید / محکم • دقیق و بی نقص ( در مورد قوانین، استانداردها یا شرایط ) • دارای محدودیت های شدید و غیرقابل انعطاف 🔸 مثال ...
🔸 معادل فارسی: • پناهگاه دیجیتال • فضای امن مجازی ( برای کاربران ) • مجموعه ای از ابزارها و فضاهای آنلاین که امنیت، حریم خصوصی، و استقلال کاربران ر ...
🔸 معادل فارسی: • میعان / بخار آب ( در فیزیک و شیمی ) • نم گرفتگی / رطوبت ( در زندگی روزمره ) • فشرده سازی ( در مفهوم انتزاعی ) 🔸 مثال ها ( در هر ...
🔸 معادل فارسی: • سربازی اجباری / خدمت نظام وظیفه • فراخوان اجباری به ارتش • بسیج عمومی ( در زمان جنگ ) 🔸 مثال ها: • "Conscription was introduced d ...
🔸 معادل فارسی: • با کسی هم پیمان شدن / با کسی متحد شدن • در کنار کسی قرار گرفتن ( در یک ائتلاف یا دولت ) • هم کاری کردن با ( در یک ساختار سیاسی ) ...
Anticuario ( اسم – اسپانیایی ) آنتی کوآریو ( با تأکید بر هجای چهارم ) 🔸 معادل فارسی: • عتیقه فروش / عتیقه شناس • مجموعه دار اشیاء باستانی • ( در ...
هارِیدی ( با تأکید بر هجای دوم، یعنی �رِی� ) واژه Haredi ( جمع آن: Haredim ) به یک جریان خاص در یهودیت گفته می شود که در فارسی به یهودیت فوق ارتدوک ...
🔸 نکته: • این عبارت معمولاً با زمان های کوتاه مانند "An hour to kill" یا "A few minutes to kill" همراه می شود. • در مکالمات غیررسمی، "Kill time" نی ...
🔸 معادل فارسی: • وقت اضافی / وقت آزاد زیاد • زمانی که باید به نحوی پر شود • ( به صورت طنز ) اوقات فراغت بسیار 🔸 مثال ها: • "I have an hour to kill ...
🔸 مثال ها: • "By refusing all compromises, the government painted itself into a corner. " دولت با رد همه مصالحه ها، خود را به بن بست کشاند. • "I pa ...
اگر کسی یک بار مرا فریب داد؛ شرم بر او باد! اما اگر دوباره مرا فریب داد، شرم بر من باد! ترجمه رایج انگلیسی آن همان ضرب المثل معروف است: Fool me once, ...
🔸 مثال ها: • "The doctor diagnosed a missed abortion during the routine ultrasound. " پزشک در سونوگرافی معمول، سقط از دست رفته را تشخیص داد. • "A m ...
🔸 معادل فارسی: • سقط از دست رفته / سقط خاموش • مرگ جنین بدون دفع خودبه خودی • سقط جنین بدون علائم هشداردهنده 🔸 معنی دقیق: "Missed Abortion" یک اصطل ...
missed abortion 🔸 معنی دقیق: "Missed Abortion" یک اصطلاح پزشکی است که به مرگ جنین در داخل رحم اشاره دارد، اما بدن مادر آن را دفع نکرده و علائم معمول ...
🔸 مثال ها: • "The pilot executed a missed approach due to poor visibility. " خلبان به دلیل دید ضعیف، عملیات اوج گیری مجدد را اجرا کرد. • "The fligh ...
🔸 معادل فارسی: • رویکرد ناموفق ( در هوانوردی ) • رویهٔ دور شدن مجدد ( از باند فرود ) • عملیات اوج گیری مجدد و خروج از مسیر فرود 🔸 معنی دقیق: در ه ...
Missed Connection ارتباط از دست رفته بین دو غریبه ( عاشقانه یا اجتماعی ) Missed the flight/train/bus جا ماندن از پرواز، قطار، یا اتوبوس Missed my co ...
🔸 نکته: • در دسته بندی، لوازم خانگی به دو نوع تقسیم می شوند: • "Major appliances" ( لوازم بزرگ مانند یخچال، ماشین لباسشویی، و اجاق گاز ) • "Small a ...
اَپلایَنسِز ( با تأکید بر هجای دوم ) 🔸 معادل فارسی: • لوازم خانگی / وسایل برقی منزل • دستگاه های الکتریکی ( برای مصارف خانگی ) • تجهیزات و ابزارآل ...
🔸 معادل فارسی: • به ازای هر دلار / دلار به دلار • معادل کامل از نظر ارزش پولی • در مقایسه دقیق مالی ( هزینه در برابر بازده ) 🔸 مثال ها: • "Dollar ...
🔸 معادل فارسی: • عوارض گمرکی • مالیات بر واردات کالا • هزینه ای که دولت بر کالاهای عبوری از مرز وضع می کند 🔸 مثال ها: • "The importer had to pay a ...
🔸 معادل فارسی: • با شدت حمله کردن / انتقاد تند کردن • تاخت و تاز کردن ( در بیان ) • ضربه زدن به صورت استعاری ( علیه یک فرد یا ایده ) 🔸 مثال ها: • ...
🔸 نکته: • این فعل عبارتی معمولاً با حرف اضافه "At" یا "Against" همراه می شود. • هم معنی های آن عبارتند از: • "Lash out" ( حمله تند کلامی یا فیزیکی ...
🔸 معادل فارسی: • چرک و کثافت / لایه ی چسبناک و کثیف • مواد زائد چسبناک و غلیظ • هر نوع آلودگی یا رسوب چسبنده و ناخوشایند 🔸 مثال ها: • "The pipes we ...
🔸 نکته: • در این کاربرد، "Channel" اغلب با مفاهیمی مانند "Voices"، "Spirit"، "Energy" یا "Feelings" همراه می شود. • در روانشناسی، این واژه برای توص ...
🔸 معادل فارسی: • از زبان کسی حرف زدن / بیان کردن افکار یا عقاید دیگری • به جای کسی صحبت کردن / واسطه بیان شدن • به عنوان مجرای بیان یا انتقال یک صدا ...
رِمنَنت 🔸 معادل فارسی: به عنوان اسم: • بازمانده / باقی مانده • تکه پارچه باقی مانده ( در خیاطی ) • نشانه یا اثری از چیزی که از بین رفته است به عنوا ...
ونتریلوکوئایز ( با تأکید بر هجای دوم ) 🔸 معادل فارسی: • به جای کسی حرف زدن / به زبان دیگری سخن گفتن • ( در معنای استعاری ) افکار یا عقاید خود را از ...
🔸 نکته: • این واژه در متون ادبی، نقد سیاسی، و روانشناسی برای توصیف بیان غیرمستقیم افکار به کار می رود. • در علوم سیاسی، به موقعیت هایی اشاره دارد ک ...
🔸 مثال ها: • "Don't be such a spoilsport! Come and play with us. " اینقدر ضد حال نباش! بیا و با ما بازی کن. • "He's a spoilsport who always critic ...
🔸 مثال ها: • "Don't be such a pooper; come and join the party!" اینقدر ضد حال نباش؛ بیا و به مهمانی بپیوند! • "He's a real party pooper; he never w ...
🔸 معادل فارسی: • جنجال بزرگ / بحران رسانه ای • طوفان انتقادات و واکنش های منفی • وضعیت بسیار آشفته و پرتنش ( در فضای عمومی یا رسانه ها ) 🔸 مثال ها ...
🔸 معادل فارسی: • جا زدن / در آخرین لحظه منصرف شدن • انجام ندادن ( کاری که قرار بود انجام شود ) • از زیر کاری در رفتن / فرار کردن از انجام وظیفه 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: • وظیفه ی تمیز کردن فضولات ( حیوانات یا کودکان ) • کاری کثیف و ناخوشایند ( به صورت استعاری ) • وظیفه ای که کسی نمی خواهد انجام دهد ...
🔸 معادل فارسی: • به تصویر کشیدن / نشان دادن • ترسیم کردن / توصیف کردن • نشان دادن ( یک شخص یا چیز ) به یک شکل خاص 🔸 مثال ها: • "The artist used AI ...
🔸 معادل فارسی: • دور هم جمع شدن / تشکیل جلسه فوری • با یکدیگر مشورت کردن ( به صورت فشرده و محرمانه ) • گروهی جمع شدن برای تصمیم گیری سریع 🔸 مثال ه ...
• هم معنی های آن عبارتند از: • "Grand" ( بزرگ و باشکوه ) • "Authoritative" ( توأم با اقتدار ) • "Commanding" ( فرماندهانه و تأثیرگذار ) • این واژه ...
مَجیستیریال ( با تأکید بر هجای سوم ) 🔸 معادل فارسی: • بزرگ / با عظمت / باشکوه ( در مفهوم مسئولیت ) • حاوی قدرت و اختیار بالا • مهم و تأثیرگذار / ح ...
• هم معنی های آن عبارتند از: • "Descend into" ( تنزل کردن به ) • "Deteriorate into" ( به وخامت گراییدن به ) • "Degenerate into" ( منحط شدن به )
🔸 معادل فارسی: • تنزل کردن به / تبدیل شدن به ( وضعیت بدتر ) • افت کردن به • سقوط کردن به ( یک وضعیت نامطلوب ) 🔸 مثال ها: • "The peaceful protest ...
شاخص فلاکت ( Misery Index ) یک معیار ساده و کلاسیک برای سنجش سطح فشار اقتصادی بر مردم است و به عنوان دماسنجی برای نشان دادن "احساس" عمومی نسبت به اقت ...
• هم معنی های آن در این بافت عبارتند از: • "Exacerbate" ( تشدید کردن ) • "Intensify" ( افزایش دادن ) • "Aggravate" ( بدتر کردن ) • این فعل در متون ...
🔸 معادل فارسی: • تشدید کردن / افزودن بر • بدتر کردن / پیچیده تر کردن ( یک وضعیت از قبل دشوار ) • بر وخامت اوضاع افزودن 🔸 مثال ها: • "The supply sh ...
🔸 مثال ها: • "The new tariffs stoked fears of a global trade war. " تعرفه های جدید، ترس از جنگ تجاری جهانی را دامن زد. • "Rising energy prices have ...
🔸 معادل فارسی: • شکست خوردن / ناکام ماندن • به گل نشستن / از کار افتادن • ( در مورد طرح یا تلاش ) به نتیجه نرسیدن و از بین رفتن 🔸 مثال ها: • "The p ...