fit

/ˈfɪt//fɪt/

معنی: حمله، هیجان، بیهوشی، بند، غش، تشنج، قسمتی از شعر یا سرود، مقتضی، سازگار، فرا خور، تندرست، در خور، مستعد، شایسته، مناسب، شایسته بودن، مجهز کردن، تطبیق کردن، اندازه بودن برازندگی، زیبنده بودن بر، مناسب بودن برای، سوار یا جفت کردن، صلاحیت دار کردن، گنجاندن یا گنجیدن، متناسب کردن، خوردن
معانی دیگر: درخور بودن، تناسب داشتن با، سزیدن، سزاوار بودن، خوردن به، جور آمدن با، آمدن به، زیبیدن، برازیدن، برازاندن، تعدیل کردن، جور کردن، (لباس) پرو کردن، اندازه کردن، شایسته بودن یا کردن، واجد شرایط کردن یا بودن، شایان بودن، داخل کردن، فرو کردن در، (با: in یا into) چپاندن، جاسازی کردن، چپیدن، کار گذاشتن، نصب کردن، (معمولا با: out) مجهز کردن، بسیج ور کردن، (معمولا با: in یا into) همساز بودن با، متوافق بودن با، هم رای بودن با، گنجاندن، گنجیدن، اندازه بودن، مناسب (برای)، قابل، برازنده، زیبنده، بجا، بموقع، بهنگام، سالم، سر حال، (عامیانه) در شرف، نزدیک به، میزان اندازه بودن، شایستگی، جوری، گنجیدگی، زیبندگی، برازش، هرچیزی که اندازه باشد یا بگنجند یا جور باشد، (هر نوع حمله ی جسمی یا روحی ناگهانی) حمله، نهیب، نهیو، ترنجیدگی، ترنجش، ویر، فراتک، گهگیری، تنجش، (مجازی) فعالیت شدید (و کوتاه مدت)، (پزشکی) غش و ضعف، حمله ی غشی، گهگرفت بیماری، دژ گرفت گاه و بی گاه، به طور نامرتب، (مهجور) بند شعر، بخشی از سرود، اندازه بودن جامه برازندگی، قسمت
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: fitter, fittest
(1) تعریف: suitable or acceptable for a particular person or group, or for a particular function; appropriate; right.
مترادف: appropriate, fitting, meet, proper, suitable
متضاد: unfit
مشابه: acceptable, applicable, apt, congruous, consonant, correct, good, qualified, right, ripe, seemly, worthy

- a program fit for children
[ترجمه m.i] یک مسابقه ی مناسب برای کودکان
|
[ترجمه محدثه فرومدی] برنامه ای مناسب کودکان
|
[ترجمه ترگمان] برنامه ای مناسب برای کودکان
[ترجمه گوگل] یک برنامه مناسب برای کودکان
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This hall is not fit for a wedding reception.
[ترجمه ترگمان] این سالن برای مراسم عروسی مناسب نیست
[ترجمه گوگل] این سالن برای پذیرایی عروسی مناسب نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: in good bodily condition; healthy and vigorous.
مترادف: healthy, robust
متضاد: incapacitated, soft, unfit
مشابه: able-bodied, hale, hardy, hearty, lusty, sleek, sound, strong, trim, vigorous, well

- She's very fit for her age.
[ترجمه عرفان] هست بسیار مناسب برای سنش
|
[ترجمه الي] او روی سنش خیلی فیت هست
|
[ترجمه Mina] او نسبت به سنش خیلی سالمه
|
[ترجمه ترگمان] برای سن و سال او مناسب است
[ترجمه گوگل] او برای سن او بسیار مناسب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: fits, fitting, fit, fitted
(1) تعریف: to have the appropriate shape and size for.
مشابه: agree, become, suit

- Does the dress fit her?
[ترجمه ترگمان] آیا این لباس برای او مناسب است؟
[ترجمه گوگل] آیا لباس او مناسب است؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to be appropriate to or for; suit.
مترادف: become, befit, suit
مشابه: accord, click, coincide, conform, correspond, go, jibe, match

- The tuxedo is nice, but it doesn't fit the occasion.
[ترجمه ترگمان] کت و شلوار خوب است، اما این موقعیت مناسب نیست
[ترجمه گوگل] لباسشویی خوب است، اما این مناسبت را نمی دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to adjust or prepare until suitable.
مترادف: adapt, adjust
مشابه: accommodate, fashion, graduate, key, regulate, suit, tailor

- He fitted the bathroom for his elderly father's use.
[ترجمه ترگمان] او حمام را برای استفاده پدرش مناسب کرد
[ترجمه گوگل] او حمام را برای استفاده از پدر پیرانش نصب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to equip.
مترادف: equip, outfit
مشابه: accouter, arm, furnish, provide, rig, supply

- We fitted them with camping gear.
[ترجمه ترگمان] ما اونا رو با وسایل اردو جور کردیم
[ترجمه گوگل] ما آنها را با وسایل کمپینگ نصب کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to have room for; to accommodate.

- This suitcase fits all the clothes I need.
[ترجمه ترگمان] این چمدون با تمام لباس هایی که لازم دارم مطابقت داره
[ترجمه گوگل] این چمدان مناسب تمام لباسهایی است که من نیاز دارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to allow or put in by making room for.

- I finally fit the cake in the refrigerator.
[ترجمه ترگمان] من در نهایت کیک را در یخچال قرار دادم
[ترجمه گوگل] من در نهایت کیک را در یخچال قرار می دهم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Can you fit another person in your car?
[ترجمه ترگمان] می تونی یه نفر دیگه رو تو ماشینت جا بدی؟
[ترجمه گوگل] آیا می توانید شخص دیگری را در ماشین خود جا دهید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to be the appropriate shape and size, as clothing.
مشابه: suit

- The jacket fits well, but the trousers are too big.
[ترجمه ترگمان] کت خوب به نظر می رسد، اما شلوارش خیلی بزرگ است
[ترجمه گوگل] ژاکت مناسب است، اما شلوارها خیلی بزرگ هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to be suitable; belong.
مترادف: agree, belong, go, suit
مشابه: accord, adjust, answer, conform, correspond, do, harmonize, match

- That painting fits perfectly in the diningroom.
[ترجمه ترگمان] اون نقاشی کاملا با \"diningroom\" همخوانی داره
[ترجمه گوگل] این نقاشی کاملا در اتاق ناهارخوری کاملا متناسب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: fitly (adv.), fitness (n.)
• : تعریف: the way in which something fits.
مشابه: sizing

- This suit is a perfect fit.
[ترجمه ترگمان] این کت و شلوار مناسب است
[ترجمه گوگل] این کت و شلوار مناسب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- These joints have a bad fit.
[ترجمه ترگمان] این مفصل ها شرایط بدی دارند
[ترجمه گوگل] این مفاصل دارای تناسب اندام هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
عبارات: by fits and starts
(1) تعریف: a sudden, severe attack, outbreak, or convulsion related to a disease.
مترادف: seizure
مشابه: attack, convulsion, ictus, outbreak, paroxysm, qualm

- epileptic fit
[ترجمه علی اکبر منصوری] حمله صرعی، تشنج صرعی
|
[ترجمه ترگمان] حمله ای بود
[ترجمه گوگل] مناسب صرع
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a sudden, intense outburst or onslaught, as of emotion.
مترادف: paroxysm, spasm
مشابه: attack, convulsion, explosion, frenzy, outbreak, outburst, rage, scene, storm, tantrum, throe

- a coughing fit
[ترجمه علی اکبر منصوری] یک حمله سرفه، سرفه کردن های شدید و پشت سر هم
|
[ترجمه ترگمان] زیرا سرفه اش گرفت …
[ترجمه گوگل] مناسب سرفه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a fit of grief
[ترجمه علی اکبر منصوری] یک حمله اندوه، غم و اندوه شدید و یکباره!
|
[ترجمه محدثه فرومدی] هجوم غم
|
[ترجمه ترگمان] دردی از اندوه بر او چیره شد
[ترجمه گوگل] تناسب غم و اندوه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. fit for a king
در خور یک پادشاه

2. fit physically and mentally
از نظر جسمی و روانی سالم

3. fit the parts and make an organic whole
اجزا را با هم جور کن و یک چیز سازمان یافته درست کن.

4. fit as a fiddle
سالم و سر حال،سر و مر و گنده

5. fit as a fiddle
کاملا سالم،کاملا سرحال

6. fit of temper
خشم زدگی،غیظ ناگهانی

7. fit to be tied
(عامیانه) بسیار عصبانی،دیوانه از شدت خشم

8. a fit of anxiety
غرق شدن در دلواپسی

9. a fit of banking activities
توفان فعالیت های بانکی

10. a fit of coughing
سرفه های شدید و پشت سر هم (به سرفه افتادن)

11. a fit of laughter
شلیک خنده،از خنده بی خود شدن

12. food fit to eat
غذای قابل خوردن

13. her fit of jealousy
غلیان حسادت او

14. to fit a key in a lock
کلید را در داخل قفل قرار دادن (توی قفل کردن)

15. to fit another passenger into a crowded bus
یک مسافر دیگر را در اتوبوس شلوغ چپاندن

16. to fit him for a new pair of shoes
(پایش را) برای کفش نو اندازه گرفتن

17. see fit
مناسب پنداشتن،سزاوار دانستن

18. see fit (to)
صلاح دانستن،صواب دانستن

19. think fit
مناسب دانستن،بجا پنداشتن

20. a good fit
لباس اندازه،اندازه ی خوب

21. a tight fit
لباس چسبان،لباس (یا اندازه ی) تنگ

22. he keeps fit by swimming
او با شنا کردن خود را سالم نگه می دارد.

23. she was fit to scream
او در شرف شیون زدن بود.

24. trashy goods fit only to be palmed on the unwary
کالاهای بنجل که فقط می شد آنها را به اشخاص ناآگاه قالب کرد

25. have a fit (or throw a fit)
خیلی خشمگین شدن،اعراض کردن،(از شدت خشم و غیره) از خود بی خود شدن،بی تابی کردن

26. behavior that doesn't fit a teacher
رفتاری که در خور یک معلم نیست

27. corn that is fit to store
ذرتی که برای انبار کردن خوب است

28. let the punishment fit the crime
بگذارید تنبیه با جرم تناسب داشته باشد.

29. the punishment should fit the crime
کیفر باید با جنایت متناسب باشد.

30. this color doesn't fit this room
این رنگ به این اتاق نمی خورد.

31. this radio doesn't fit into the box
این رادیو در جعبه جا نمی گیرد.

32. a boy not yet fit to ordain his life
پسری که هنوز نمی تواند زندگی خود را سامان بدهد.

33. a chair contoured to fit the body
صندلی که مطابق با شکل بدن انسان طراحی شده است

34. go when you see fit
هر وقت که برایت مناسب بود برو.

35. that husband and wife fit each other
آن زن و شوهر با هم همسازند.

36. these shoes do not fit
این کفش اندازه نیست.

37. these shoes ought to fit you
این کفش ها باید به پای شما بخورد.

38. this film is not fit for children
این فیلم برای بچه ها مناسب نیست.

39. this house is not fit for habitation
این خانه قابل سکونت (زیست پذیر) نیست.

40. to fly into a fit of fury
بشدت از کوره در رفتن

41. to get the ship fit for sea
کشتی را برای (رفتن به دریا) آماده کردن

42. she was seized with a fit
او دچار حمله شد.

43. she was seized with a fit of sneezing
ناگهان دچار حمله ی عطسه شد.

44. she was taken with a fit of laughing
ناگهان دستخوش خنده ی شدید شد.

45. the shaft is dimensioned to fit any wheel
میله با ابعادی ساخته شده است که به هر چرخی بخورد.

46. he left the house in a fit of anger
خانه را در منتهای غضب ترک کرد.

47. there was hardly a day without him throwing a fit
روزی نبود که او خشمگین نشود.

48. i have lost my own shoes and nobody else's (shoes) fit me!
کفش های خودم را گم کرده ام و کفش های هیچکس دیگر به پایم نمی خورد!

49. finding out that her mother wasn't home, the child threw a fit
وقتی بچه فهمید که مادرش خانه نیست الم شنگه زیادی راه انداخت.

مترادف ها

حمله (اسم)
fit, offense, rush, access, onset, attack, assault, offensive, onslaught, charge, onrush, spell, epilepsy, inroad, hysteria, foray, sally

هیجان (اسم)
fit, fret, boil, excitation, agitation, excitement, thrill, frenzy, dither, titillation, fission, ignition, tornado, fever, tempest, lather, hysterics, unco, snit, stour

بیهوشی (اسم)
fit, astonishment, stupefaction, stupidity, faint, anesthesia, trance, epilepsy, swoon, insensibility

بند (اسم)
fit, article, articulation, joint, link, bind, bond, clause, provision, snare, segment, levee, facet, hinge, line, dyke, dike, paragraph, dam, wristband, tie, frenum, clamp, binder, sling, fastening, manacle, weir, canto, ligation, commissure, ligature, noose, facia, fascia, funiculus, joggle, holdback, holdfast, internode, ligament, proviso, stanza, trawl

غش (اسم)
fit, faint, swoon, fainting, syncope

تشنج (اسم)
fit, tension, convulsion, hysteria, paroxysm, spasm, tenseness, tensity, tetanus, yank

قسمتی از شعر یا سرود (اسم)
fit

مقتضی (صفت)
appropriate, fit, suitable, material, meet, just, advisable, due, expedient, exigible

سازگار (صفت)
fit, suitable, compatible, correspondent, becoming, matchable, wholesome, salubrious

فراخور (صفت)
fit, worthy, suitable, proportionate, befitting, condign, idoneous

تندرست (صفت)
fit, well, bouncing, healthy, buxom, healthful, lusty

در خور (صفت)
appropriate, apt, fit, meet, proportionate, apposite, befitting, tailored, opportune, assorted, becoming, idoneous, congruous

مستعد (صفت)
able, apt, talented, disposed, prepared, fit

شایسته (صفت)
able, good, qualified, apt, fit, worthy, competent, proper, sufficient, suitable, meet, apropos, befitting, intrinsic, seemly, becoming, deserving, meritorious

مناسب (صفت)
appropriate, apt, fit, adequate, proper, suitable, acceptable, convenient, fitting, accommodative, relevant, correspondent, meet, acey-deucy, feat, moderate, adaptable, favorable, propitious, apposite, expedient, reasonable, applicable, applicatory, befitting, opportune, assorted, becoming, condign, idoneous, comformable, consentaneous

شایسته بودن (فعل)
merit, fit, adequate, behoove, behove, beseem

مجهز کردن (فعل)
fit, gear, tool, provide, furnish, rig, arm, equip, prepare, imp

تطبیق کردن (فعل)
fit, match, reconcile, tally, compare, check, collate, jibe

اندازه بودن برازندگی (فعل)
fit

زیبنده بودن بر (فعل)
fit

مناسب بودن برای (فعل)
fit

سوار یا جفت کردن (فعل)
fit

صلاحیت دار کردن (فعل)
fit

گنجاندن یا گنجیدن (فعل)
fit

متناسب کردن (فعل)
fit, proportionate, proportion, coordinate

خوردن (فعل)
fit, gnaw, feed, strike, hit, match, eat, grub, drink, corrode, hurtle, devour, erode, take a meal

تخصصی

[عمران و معماری] منطبق
[برق و الکترونیک] برازش، منطبق کردن
[فوتبال] غش-هیجان
[نساجی] اندازه بودن - مناسب بودن
[ریاضیات] برازیدن، مناسب بودن، انطباق، جور کردن، جذب و جفت کردن، برازاندن، مقتضی، شایسته، درخور، جادادن، جاگرفتن، اندازه بودن، سوار کردن قطعه ها، جفت و جور کردن، برازش
[پلیمر] جفت کردن

به انگلیسی

• adjustment, adaptation of one thing to another; manner in which something fits; seizure, spasm; outburst of temper or other emotion; sudden impulse
be suitable; be the right size or shape for; adapt; suit, adjust, alter; make conform; make ready; prepare; install, supply
suited; suitable, appropriate; qualified; ready; healthy, in good condition
if something fits, it is the right size and shape to go onto a person's body or onto a particular object.
if something is a good fit, it fits well.
if something fits into something else, it is small enough to be able to go in it.
if you fit something into a particular space or place, you put it there.
you can also say that something fits a person or thing when it is suitable for them.
if you fit something somewhere, you attach it there, or put it there carefully and securely.
if someone or something is fit for a particular purpose, they are suitable or appropriate for it.
someone who is fit is healthy and physically strong.
if someone has a fit, they suddenly lose consciousness and their body makes uncontrollable movements.
if you have a fit of coughing or laughter, you suddenly start coughing or laughing in an uncontrollable way.
if you do something in a fit of anger or panic, you are very angry or afraid when you do it.
see also fitted, fitter, fitting.
if someone sees fit to do something, they decide that it is the right thing to do; a formal expression.
something that happens in fits and starts keeps happening and then stopping again.
if you manage to fit a person or task in, you manage to find time to deal with them.
if you fit in as part of a group, you seem to belong there because you are similar to the other people in it.
if you say that someone or something fits in, you understand how they form part of a particular situation or system.
if you fit into a particular group, you seem to belong there because you are similar to the other people in it.

پیشنهاد کاربران

درست بودن
خوش اندام
ورزیده
[adj]
قبراق
outfit به معنای � تیپ� هم هست.
ریاضی:برازش
همون
'' فیت شدن''
یا
''جا شدن''
خودمون معنی میده.
The colorful eggs fit into the box
Or
He almost couldn't fit inside

When you do ecsersise alot your body is fit. You are fitnessfreak
جایگیری
دمساز بودن با کسی یا چیزی
صنعت:تعرفه
مناسب

this job doesn't fit my personality
این شغل با شخصیت من جور در نمیاد ( برازنده شخصیت من نیست )
this shirt fits me very well
این پیراهن خیلی خوب بهم میاد.
this key doesn't fit the lock
این کلید به قفل نمیخوره ( قفل را باز نمیکنه )
مطابقت دادن
دارای تناسب اندام، ورزیده
جور بودن، موافق/سازوار بودن
همخوانی داشتن، همخوان بودن
خوش هیکل
keep yourself fit by running five miles a day ⌛️
خودت را با پنج مایل دویدن در روز خوش هیکل نگه دار
متناسب، اندازه، مناسب
شایستگی
بند، غش، حمله، اندازه
مناسب
You have good friends of the same age ( Fit ) Right
You can not have both your friends and your love in your life
But there is an option
How is it that you are a doctor ( excellent engineer ) who, instead of solving the problem, takes the living conditions hard for both of them?
This anger in you both sets us on fire
دوست های ( رفقا، جمع رفیق ) همسن سال خوبی داری
درست
تو نمیتونی تو زندگیت هم دوستات و هم عشقت رو داشته باشی
مگر گزینه ای هست
تو چطور آقا دکتر ( عالی مهندس ) هستی که به جای حل مسئله ، شرایط زندگی را برای هر دو سخت میگیری
این غضب تو هر دوی ما را به آتیش میکشاند
تو انگلیسی میشه>>>> جذاب، سکسی،
تو نسخه آمریکایی>>> پاره پوره شده، دهن آسفالت شده
یا میشه>>> برای فراهم ساختن چیزی، برای راست و ریس کردن چیزی، برا جور کردن چیزی، برای به چنگ آوردن چیزی،
برازش
ما به زبان فارسی هم میگیم ، مثلا : فیت تنت هست

در نقش صفت معنی جذاب می دهد
شبیه بودن
حمله، تشنج
تناسب اندام داشتن
سازگار بودن - تناسب داشتن
تناسب اندام
جفت و جور - چفت - برازش
تناسب / انطباق
گُنجیدَن.
در تحلیل عاملی "برازش" ترجمه می شود.
( معماری داخلی ) هماهنگی داشتن اجزا، به هم آمدن عناصر

?Adolf Loos: [furniture, wallpaper, lighting, …] And if they did not all fit together
و اگر همه ی این اجزا با یکدیگر هماهنگی نداشتند چه؟
سوار شدن، گنجایش داشتن، How many can fit in the SUV car?چند نفر می تونه سوار suv بشه؟
مناسب بودن، در خور بودن، صلاحیت داشتنن
می تواند معنای حمله، هجوم، نهیب، نهیو، هجمه، تشر، تقلا، و معانی از این دست را نیز بدهد، بستگی به قالب و محتوا دارد❤️
تن خور ( لباس )
✅زیبنده یا برازنده کسی یا چیزی بودن
✅درخور بودن واسه کسی یا چیزی
✅به کسی یا چیزی اومدن

Jimmy Kimmel: Superman ⭐doesn't fit⭐ Trump
. . . برازنده ترامپ نیست
. . . به ترامپ نمیخوره
. . . ترامپ شایسته عنوان سوپرمن نمی باشد
. . . به ترامپ نمیاد
Fit = good body
مناسب اندازه
خوش اندام رو فرم
مجهز کردن
We have been fitted solar panels
adjective/ UK /slang
sexually attractive
صفت، اصطلاح عامیانه، بریتانیا/ از نظر جنسی جذاب
I met this really fit bloke in a club last night
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما