علی اکبر منصوری

علی اکبر منصوری

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



stand against someone١٨:٤٧ - ١٤٠٠/٠٧/٢٧با کسی روبرو شدن، جلوی کسی سبز شدن، مقابل کسی ظاهر شدنگزارش
2 | 0
سویه١٢:٢٤ - ١٤٠٠/٠٤/١٧گونه، نوع، ، strain, variant سویه دلتا =Delta variantگزارش
12 | 1
don't take me for a sucker٠٢:١٩ - ١٣٩٩/١٢/١٩منو احمق فرض نکن، مترادف با اصطلاح Don't take me for a fool گزارش
16 | 1
make a fool of oneself٠٢:٠٧ - ١٣٩٩/١٢/١٩کسی را احمق فرض کردنگزارش
16 | 1
serve as a role model٢١:٤٥ - ١٣٩٩/١١/١٧به مثابه یک الگو بودن /شدن بمنزله یک سرمشق ( برای دیگران ) بودن یا شدنگزارش
21 | 1
spasmolytic٢٣:٤٥ - ١٣٩٩/١١/١٥صفت ) ضد اسپاسم، شل کننده عضلانیگزارش
9 | 1
cook one's goose١٩:٤٩ - ١٣٩٩/١٠/٠٥اینفرمال ) دخل کسی رو آوردن، برای کسی دردسر ساختن، زیر آب کسی را زدنگزارش
14 | 1
one's goose is cooked٠٣:٠٨ - ١٣٩٩/٠٨/٠٦اصطلاح ) تو دردسر افتادن، به فاک رفتن، دخل کسی اومدن، اصطلاحا کار کسی تموم شدن Your goose is cooked کارت تمومه دخلت اومده ( تو درد سر افتادی ) O ... گزارش
18 | 1
light pollution١٥:٢٣ - ١٣٩٩/٠٧/٠٨آلودگی نوریگزارش
16 | 1
piss artist٠٢:٤٣ - ١٣٩٩/٠٧/٠٧عامیانه بریتیش ) - همیشه مست، عیاش، میخواره - احمق ، کودن گزارش
9 | 1
bag of tricks١٧:٣٣ - ١٣٩٩/٠٤/٠٨اینفرمال ) ترفند ها، فوت فن و مهارتها، کلک ها، قلق ها و فوت کوزه گری تمام روشهای خاصی که یه نفر داره تا با کمک آنها به چیزی دست پیدا کند. He’s f ... گزارش
25 | 1
funny business١٧:٢٩ - ١٣٩٩/٠٤/٠٨دغلبازی، حیله گری، کلاهبرداری، فعالیتهای مشکوکگزارش
18 | 1
smartarse١٧:٢٢ - ١٣٩٩/٠٤/٠١اصطلاح عامیانه کنایه آمیزBr ) مترادف با Wise ass Smart ass Wise guy Know it all Smarty - pants Smart alec عقل کل! ( با حالت کنایه آمیز ) علام ... گزارش
21 | 1
clever boots١٧:١٥ - ١٣٩٩/٠٤/٠١اصطلاح عامیانه بریتانیایی ) صفت یا لقبی که از روی شوخی، خطاب به کسی که فکر می کند خیلی باهوش است و همه چیز را میداند، میدهند! ( البته با تداعی منفی ... گزارش
21 | 1
focus of attention١٩:٢٥ - ١٣٩٩/٠٣/٢٧کانون توجهگزارش
18 | 1
talk to the hand١٦:٥٥ - ١٣٩٩/٠٣/٢٥اصطلاح ) مترادف با Tell it to the hand این اصطلاح یک روش کاملا بی ادبانه برای بیان اینست که تمایلی برای شنیدن حرف طرف مقابل نداریم - اصلا نمی خ ... گزارش
41 | 1
you wish١٥:٥٤ - ١٣٩٩/٠٣/٢٥به همین خیال باش!گزارش
25 | 1
same to you٠٥:٢٨ - ١٣٩٩/٠٣/٢٥قسمت شما هم بشود ( انشاالله ) ! نصیب تو هم بشود! همچنین برای شما!گزارش
39 | 1
بادمجان بم افت نداره١٧:٠٤ - ١٣٩٩/٠٣/٢٤سه تا معادل انگلیسی برای این ضرب المثل به ذهنم میاد 1 - The worthless need no protection 2 - A worthless vessel does not get broken 3 - Dead mice f ... گزارش
14 | 1
papier mache١٥:٤٦ - ١٣٩٩/٠٣/٢٠پپیه مشه یا پاپیه ماشه، کاغذ جویده شده، کاغذ خمیر شده کاغذ را پس از خمیر کردن با چسب مخلوط و تحت فشار قرار میدهند تا زیرساخت کار تولید آماده شود و با ... گزارش
16 | 1
sound out٠١:٤٣ - ١٣٩٩/٠٣/٢٠به معنای، مزه دهان کسی را فهمیدن، زمینه یابی کردن، گمانه زنی کردن، نظرسنجی هم میباشدگزارش
23 | 1
put out feelers٠١:٤٠ - ١٣٩٩/٠٣/٢٠زیر زبون ( کسی ) را کشیدنگزارش
14 | 1
pour in١٧:٤٠ - ١٣٩٩/٠٣/١٧اصطلاح ) هجوم آوردن، ریختن ( به یک جایی ) سرازیر شدن، As soon as the doors opened, the waiting shoppers poured in and ran for the bargain bins به ... گزارش
25 | 1
soused٠٥:١١ - ١٣٩٩/٠٣/١٦سرخوش، مستگزارش
16 | 1
oil refining٠٤:٣١ - ١٣٩٩/٠٣/١٥پالایش نفتگزارش
21 | 1
you rascal you١٨:٢٣ - ١٣٩٩/٠٣/١٤عامیانه ) ای شیطون بلا! عجب بدجنسی هستیا! ( البته به حالت شوخی ) امان از دست تو! گزارش
14 | 1
you're a caution١٨:١٩ - ١٣٩٩/٠٣/١٤اینفرمال ) اصطلاحی برای توصیف یک شخص مفرح، بازیگوش، ناقلا و شیطون که شما را سورپریز میکند معادل های فارسی امان از دست تو عجب شیطونی هستی! از دست ... گزارش
16 | 1
have a close brush with death١٤:١٦ - ١٣٩٩/٠٣/٠٦تا دم مرگ رفتن،گزارش
21 | 1
give heed to٢٠:١٢ - ١٣٩٩/٠٣/٠١- توجه کردن به. . . ، - اهمیت دادن به - مورد توجه قرار دادن ( چیزی یا کسی )گزارش
9 | 1
hunker down١٩:٥٩ - ١٣٩٩/٠٣/٠١1 - چمباتمه زدن، رو پا نشستن 2 - پناه گرفتن در جایی امن، به جایی پناه بردن ( بصورت موقت تا برطرف شدن خطر ) 3 - ماندن در جایی برای یک مدتی ( جهت آما ... گزارش
28 | 1
the beginning of the end٠٤:٢٢ - ١٣٩٩/٠٣/٠١شروع یک پایان، سرآغاز یک فرجام منظور ) شروع انحطاط و به پایان رسیدن یک چیزی میباشدگزارش
37 | 1
child prodigy٠٢:٣٢ - ١٣٩٩/٠٢/٢٧کودک نابغه، بچه با استعدادگزارش
16 | 1
salary cap١٩:١٤ - ١٣٩٩/٠٢/٢٥حداکثر دستمزد، سقف دستمزدگزارش
7 | 1
water down١٨:٢٩ - ١٣٩٩/٠٢/٢٣رقیق کردن، آبکی کردن، از غلظت کاستنگزارش
14 | 1
cry uncle٢٠:٢٤ - ١٣٩٩/٠٢/٢١اصطلاح ) از آمریکای شمالی به معنای تسلیم شدن، منصرف شدن، دست را ( به نشانه شکست ) بالا بردن، اعتراف به شکست کردن قبول شکست مترادف با اصطلاح Say u ... گزارش
12 | 1
loose cannon٠٣:٠٤ - ١٣٩٩/٠٢/١٩آدم نا متعادل، غیر قابل پیش بینی، غیر قابل کنترل، بی ثبات، درد سر ساز البته اصطلاح آتش به اختیار هم جالب بود!گزارش
23 | 1
not on your nelly٠٠:٥٤ - ١٣٩٩/٠٢/١٦عامیانه انگلیسی بریتانیایی ) - به هیچ عنوان نه، هرگز، اصلا، - به همین خیال باش، عمرا - بشین تا بیاد، مگه خوابشو ببینی و . . . مترادف با اصطلا ... گزارش
5 | 1
puerpera٠٢:١٦ - ١٣٩٩/٠١/٢٣زائو، زنی که تازه زایمان کردهگزارش
7 | 1
picnicker١٧:٠٣ - ١٣٩٩/٠١/١٨پیک نیک رونده، گردشگر، کسی که به پیک نیک می رود.گزارش
12 | 1
kezban٠٨:١٩ - ١٣٩٩/٠١/١٦اسم دخترانه ترکی قدیمی به معنای دختر تازه به دوران رسیده، - دختری شلخته که فکر می کند زیباست، در مرکز دنیاست و عمیقا بدنبال ازدواج و کسب شهرت جهان ... گزارش
9 | 1
plug away at a task٠٠:٥٨ - ١٣٩٩/٠١/١٥بدون وقفه و با جدیت تمام کار کردن و یا تلاش کردنگزارش
14 | 1
plug away٠٠:٥٣ - ١٣٩٩/٠١/١٥بدون وقفه و سخت تلاش کردن، بطور مداوم و با جدیت کار کردنگزارش
18 | 1
ingratiate oneself with somebody٠٣:١٦ - ١٣٩٩/٠١/١٤محبت و توجه کسی را بخود جلب کردن، خود را مورد توجه کسی قرار دادن، مورد لطف کسی قرار گرفتن، He was trying to ingratiate himself with his father اون ... گزارش
9 | 1
swindle someone out of money١٩:٠٣ - ١٣٩٩/٠١/٠٨اصطلاح ) مال کسی را خوردن، پول کسی را تلکه کردن و به جیب زدن You can't get away with swindling the orphans' out of their money مال یتیم خوردن ندار ... گزارش
9 | 1
kazandibi٠٤:١١ - ١٣٩٨/١٢/٢١کازان دیبی ) در ترکی استانبولی از نظر لغوی به معنای ته دیگ است اما در اصل نام یک دسر معروف ترکیه ای است، شبیه به کرم کاراملگزارش
7 | 1
pay an arm and a leg for١٧:٣٥ - ١٣٩٨/١٢/١٩اصطلاح ) بابت چیزی هزینه زیادی پرداخت کردن، مغبون شدن ( در خرید چیزی ) ، بهای سنگینی پرداخت کردن، بسیار گران تمام شدن، به قیمت خون کسی بها پرداختن و ... گزارش
7 | 1
cost dearly١٧:١١ - ١٣٩٨/١٢/١٩گران تمام شدنگزارش
5 | 1
relay٢٣:٤١ - ١٣٩٨/١٢/١٦رساندن ( پیام، سلام، خبر و. . . ) از کسی به کسی دیگر نقل قول کردن، باز پخش کردنگزارش
39 | 1
epicentre١٥:٥٠ - ١٣٩٨/١٢/١٤Br ) کانون زلزله، مرکز زمین لرزهگزارش
12 | 1
out with it٠٣:٤٠ - ١٣٩٨/١٢/١٣یالا، حرفت را بزن! هر چی تو فکرت میگذره را بگو! هر چه میخواهی بگی را بگو! گزارش
18 | 1

فهرست جمله های ترجمه شده



distended٠١:٣٤ - ١٣٩٨/٠٢/١١
• Through this incision, the abdominal cavity is distended with carbon dioxide gas.
از طریق این برش، حفره شکمی با گاز دی اکسید کربن، باد میشود/ متورم/ بزرگ میشود.
5 | 1
cry off٢٣:٥١ - ١٣٩٧/١١/٠١
• Leah and I were going to go to Morocco together, but at the last moment she cried off.
لیا و من میخواستیم که با هم به مراکش بریم اما او در آخرین لحظه زیر حرفش زد/ در لحظه آخر جا زد!
7 | 1
cry off٢٣:٤٨ - ١٣٩٧/١١/٠١
• Why did you cry off training last night?
چرا دیشب تمرین رو رها کردی?
7 | 1
cry off٢٣:٤٦ - ١٣٩٧/١١/٠١
• He tried to cry off after swearing he would do it!
او سعی کرد حرفشو پس بگیره بعد از اینکه قسم خورده بود که آن کار را انجام میدهد!
7 | 1
fill in٠٢:٥٣ - ١٣٩٧/١٠/٢٨
• Can you fill in for me at work?
میتونی بجای من بری سرکار? / میتونی جای منو در محل کار پر کنی?
16 | 1
lurch٠٣:٤١ - ١٣٩٧/١٠/٢٧
• Her heart gave a little lurch when she saw him.
وقتی که خانم، اون آقا را دید، کمی قلبش لرزید!
7 | 1
lurch٠٣:٣٨ - ١٣٩٧/١٠/٢٧
• Their relationship seems to lurch from one crisis to the next.
رابطه آنها به نظر می رسد از یک بحران به یک بحران دیگر در نوسان است!
12 | 1
lurch٠٣:٣٠ - ١٣٩٧/١٠/٢٧
• The ship gave a lurch to starboard.
کشتی به سمت راستش کج شد!
5 | 0
staggering٠٣:٢٦ - ١٣٩٧/١٠/٢٧
• Profits have shot up by a staggering 25 %.
سودها با یک سرعت سرسام آوری، بیست و پنج درصد رشد داشته اند!
5 | 0
prosperous١٥:٣١ - ١٣٩٧/١٠/١١
• May you be happy and prosperous.
امید که شما شاد و کامروا باشید!
16 | 0
nose dive١٧:٠١ - ١٣٩٧/١٠/٠٣
• The market values are in a nose dive.
قیمت های بازار در حال سقوطند.
7 | 0
nose dive١٦:٥٩ - ١٣٩٧/١٠/٠٣
• Due to keen competition, his business took a nose dive.
بخاطر رقابت شدید، کسب و کارش افت کرده/از رونق افتاده!
9 | 0
nose dive١٦:٥٧ - ١٣٩٧/١٠/٠٣
• The thermometer takes a nose dive the first day of winter.
دماسنج در اولین روز زمستان بطرف پایین حرکت می کند. / در اولین روز زمستان درجه دماسنج افت میکند.
7 | 0
driveway٠٢:١٩ - ١٣٩٧/٠٩/٢٧
• I stood in the driveway and watched him back out and pull away.
من در راهروی ورودی پارکینگ ایستادم و عقب و جلو راندنش را تماشا کردم. / وقتی داشت ماشین رو عقب و جلو میکرد تماشایش میکردم.
7 | 1
driveway٠١:١٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٧
• He pulled into the driveway in front of her garage.
او ( آقا ) وارد راه ورودی جلوی پارکینگ اون خانم شد!
16 | 1
top dog٠٠:٥٨ - ١٣٩٧/٠٩/٢٣
• Man: I want to be top dog!
مرد: من میخواهم رهبر شوم. / شخص صاحب قدرتی بشوم/ از همه بالاتر و قدرتمندتر باشم!
5 | 1
top dog٠٠:٥٢ - ١٣٩٧/٠٩/٢٣
• After winning four major international events he's the top dog among formula one motor racing drivers.
پس از برنده شدن در چهار رویداد بزرگ بین المللی او در میان رانندگان مسابقات فرمول یک، برترین است.
5 | 0
top dog٠٠:٤٩ - ١٣٩٧/٠٩/٢٣
• The man is young, but he is a top dog in his company.
مرد جوانی است اما، او در شرکتش یک شخص ذی نفوذ است.
12 | 1
top dog٠٠:٤٧ - ١٣٩٧/٠٩/٢٣
• The team wanted to prove that they were top dogs in the region.
تیم می خواست ثابت کند که آنها در منطقه، برتر ( از بقیه رقبا ) بودند!
9 | 0
resemble١٦:١١ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
• So many hotels resemble each other.
بسیاری از هتل ها شبیه بهم هستند.
12 | 0
resemble١٦:٠٩ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
• You resemble your mother very closely.
تو به مادرت خیلی شبیه هستی.
21 | 1
so many١٦:٠٧ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
• So many men (or heads) so many minds (or wits).
هرچه افراد ( ویا سرها ) بیشتر، افکار ( ویا عقل ها ) بیشتر!
7 | 1
so many١٦:٠٥ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
• So many countries, so many customs.
هرچه کشورها بیشتر، آداب و رسوم بیشتر!
9 | 1
so many١٦:٠٥ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
• So many men, so many minds.
هرچه افراد بیشتر، افکار و عقاید بیشتر!
14 | 1
resemble١٥:٤٩ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
• The brothers resemble each other in taste.
برادران در ذائقه بهم شبیه هستند.
41 | 1
resemble١٥:٤٧ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
• Will it resemble an out-take from Dubliners?
آیا مثل یک قسمت حذف شده از مجموعه دوبلینی ها خواهد شد?
9 | 0
as well٢٣:١٠ - ١٣٩٧/٠٩/١٧
• Fair words and foul deeds cheat wise men as well as fools.
گفتار خوب و کردار بد، به همان خوبی که احمق ها را فریب میدهند، مردان عاقل را نیز فریب میدهند!
16 | 0
as well٢٣:٠٠ - ١٣٩٧/٠٩/١٧
• As well be hanged for a sheep as for a lamb.
( ضرب المثل ) : ( بخاطر دزدی ) به دار آویخته میشود، چه برای ( دزدیدن ) یک گوسفند باشد چه ( دزدیدن ) یک بره!
14 | 0
as well٢٢:٥٢ - ١٣٩٧/٠٩/١٧
• Hatred is blind as well as love.
نفرت، ( درست ) به همان اندازه عشق، کور است!
12 | 0
as well٢٢:٥١ - ١٣٩٧/٠٩/١٧
• One might as well be hanged for a sheep as a lamb.
( ضرب المثل ) یکنفر ممکن است به دار آویخته شود چه برای ( دزدیدن ) یک گوسفند باشد چه یک بره! معادل فارسی: آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب!
21 | 0
as well٢٢:١٩ - ١٣٩٧/٠٩/١٧
• It is as well to know which way the wind blows.
اون همچنین برای اینست که بفهمیم باد از کدام سمت می وزد!
37 | 2
blend in٢٣:٥٨ - ١٣٩٧/٠٩/١٣
• Choose curtains that blend in with your decor.
پرده هایی انتخاب کنید که با دکوراسیون شما ست باشند/ همرنگ باشند.
9 | 0
blend in٢٣:٥١ - ١٣٩٧/٠٩/١٣
• Blend in the lemon extract, lemon peel and walnuts.
عصاره لیمو، پوست لیمو و گردو را با هم مخلوط کنید.
9 | 0
blend in٢٣:٤٧ - ١٣٩٧/٠٩/١٣
• The colour of the carpet doesn't blend in.
رنگ فرش ست نیست.
12 | 1
blend in٢٣:٤٧ - ١٣٩٧/٠٩/١٣
• Beat the butter and sugar; then blend in the egg.
کره و شکر را با هم بزنید، سپس تخم مرغ را اضافه کنید و با هم مخلوط کنید.
12 | 0
blend in٢٣:٤٤ - ١٣٩٧/٠٩/١٣
• Blend in the eggs, one at a time, beating well after each one.
تخم مرغ ها را یکی یکی اضافه کنید، هر بار ( که تخم مرغی اضافه میکنید ) خوب بهم بزنید تا مخلوط و یکدست شود!
12 | 0
blend in٢٣:٢٥ - ١٣٩٧/٠٩/١٣
• The toad had changed its colour to blend in with its new environment.
وزغ رنگش را تغییر داده بود تا با محیط جدیدش همرنگ شود.
21 | 1
integrity١٨:٠٢ - ١٣٩٧/٠٩/١٢
• He showed great integrity when he refused to lie for his employer.
او با دروغ نگفتن بخاطر کارفرمایش، نشان داد انسان فوق العاده صادق و درستکاری است!/ او وقتی که نپذیرفت بخاطر کارفرمایش دروغ بگوید، صداقت زیادی از خود نشان داد.
83 | 1
ali٢٣:٤٤ - ١٣٩٧/٠٩/٠٨
• Dr Ali gave a great sniff of disapproval.
دکتر علی با بینی بالا کشیدن مخالفت خودش را اعلام کرد!
23 | 2
gotcha٠٠:٤٠ - ١٣٩٧/٠٩/٠٧
• He gotcha, Helen. Give the boy credit.
اون گیرت آورد، هلن! طلب اون پسر رو بده!
14 | 1
gotcha٠٠:٣٨ - ١٣٩٧/٠٩/٠٧
• Gotcha! You will eventually have to go through that drawer.
مچتو گرفتم! تو آخرش مجبور میشی اون کشو رو بگردی!
12 | 1
gotcha٢٣:٣١ - ١٣٩٧/٠٩/٠٦
• Gotcha . . . Debi presents a bouquet to Noel.
گرفتم! دبی یک دسته گل به نوئل هدیه میدهد.
14 | 0
gotcha٢٣:٢٩ - ١٣٩٧/٠٩/٠٦
• Gotcha, Katie! Now I'm gonna tickle you!
گیرت آوردم کیتی! الان غلغلکت میدم!
34 | 1
sum١٧:٠٧ - ١٣٩٧/٠٩/٠٤
• The sum of five, ten, and twenty is thirty-five.
مجموع پنج، ده و بیست، میشود سی و پنج.
21 | 1
ductus٢٣:٠٧ - ١٣٩٧/٠٨/٢٨
• Most babies have a closed ductus arteriosus by 72 hours after birth.
اکثر نوزادان تا 72 ساعت پس از تولد، یک مجرای شریانی بسته دارند.
9 | 0
ambiance١٤:٢٠ - ١٣٩٧/٠٨/١٨
• The restaurant creates a relaxing ambiance with its soft lighting.
رستوران با نورپردازی ملایمش یک محیط آرام بخشی را ایجاد میکند.
14 | 0
workweek٠١:٥٢ - ١٣٩٧/٠٨/١٨
• Wind down from a hellish workweek with these trendy, totally fun tips!
میانگین روزهای کاری در یک هفته، تقریبا ( معادل ) هشتاد ساعت از، یا کار شاق و کمرشکن بود و یا یکنواختی و خستگی کسالت آور!
9 | 0
workweek٠١:٠٢ - ١٣٩٧/٠٨/١٨
• This is a huge amount: cutting the work-week to four days would result in only a 20 percent reduction in commuting.
یک هفته کاری چهل ساعته، در ایالات متحده استاندارد در نظر گرفته میشود/یک هفته کاری متشکل از چهل ساعت کار، در ایالات متحده استاندارد می باشد!
9 | 0
peep٠٠:٥١ - ١٣٩٧/٠٨/١٨
• Children came to peep at him round the doorway.
بچه ها اومدند تا از گوشه راهرو به او دزدکی نگاه کنند!
9 | 0
peep٠٠:١٧ - ١٣٩٧/٠٨/١٨
• It's rude to peep at other people's work.
دزدکی به کار مردم سرک کشیدن بی ادبی است!
12 | 1