پرسش خود را بپرسید

آیا شما ریشه یِ واژه یِ " شالوده " را می دانید؟

تاریخ
٢ سال پیش
بازدید
٢,١٩٥

باورِ من این است که " شالوده"  ساخته شده از " بُن گذشته: شالود/شالوت" به همراه پسوند " ه" است؛ به دیگر سخن، ما می توانیم کارواژه یِ " شالودَن" را داشته باشیم. به روشنی این کارواژه " سببی(causative)" است؛ پس بُن کُنونیِ آن می بایست " شالای" باشد؛چنانکه در " مودن/مای"، " افزودن/افزای" ، " آلودن/آلای" و... می توان دید. چنانچه بتوان به ریشه ی آغازینِ این واژه دست یافت، ما به خوبی می توانیم برای واژگانِ " foundation/fundamental/Fundament/Grundlage   و... " واژگانِ درخوری بیابیم.
پرسش: آیا شما ریشه آغازینِ واژه " شالوده" را می دانید که برپایه یِ آن بتوان گفته هایِ بالا را راست آزمایی کرد یا نه؟

٣٦,٦٧٩
طلایی
٣
نقره‌ای
٨٤٢
برنزی
٣٥٣

شالیدن درست تر است

-
١ سال پیش

پی میشه معنیش. پی ساختمان یا بهتره بگم فنداسیون

-
١١ ماه پیش

فکر کنم شلد باشه

-
٤ ماه پیش

٣٧ پاسخ

مرتب سازی بر اساس:

آیا {شالوده} نخست به چَمِ {پی/اساس} بوده است و سپس در ساختمان سازی  کاربرد پیدا کرده یا  در گذشته به کَفِ خانه ها یا ساختمان ها {شالوده} گفته می شده و سپس از آن به چَمِ {پی/اساس} گرفته شده است؟

ریشه یِ این واژه کمی  گنگ است.تاکنون زبان شناسی در جایی به آن نپرداخته(دست کم تا جایی که می دانم) و همین کار را دشوار کرده است.

سر زدن به نوشتار های گذشته،پیدا کردن کاربرد نخستین و واژگانی که همریشه با آن هستند به گمانم نیاز ها هستند.

شوربختانه گویا {شالوده} همریشه شناخته شده ای در پارسی کنونی ندارد،شاید به جز ساروج که کاربر گرامی/مهدی کشاورز/ فرمودند.

نوشتار های کُهَن نیز نمی دانم باید از کجا گیر آورد.یک روش دیگر زیر و رو کردن فرهنگ نامه های زبان های کهن ایرانی است که کَمی خسته کننده است.

در این روش باید از دگرگونی های آوایی بکار ببریم و  سپس برای نِمونه ریشه هایی که با ش/س/چ آغاز می شوند را بررسی کنیم.

بدرود!

٢٢,٨٢٣
طلایی
٤
نقره‌ای
١٠٦
برنزی
١٥٤
تاریخ
١ سال پیش

سپاس از کاربر محسن نقدی گرامی
درست و بسیار بجا فرمودید.

-
١ سال پیش

خواهش میکنم بزرگوار.

-
١ سال پیش

جناب فرتاش گرامی؛

بنده نیز  بارها  نوشته های شما  را  خواندم   و  از  درون آن بهره  هایی  بردم . بویژه  در حوزه  زبان  و  واژه   های  اوستایی  .  که  منجرب  به  نتیاج  بهتری شده . همه  دیدگاه ها رو  میخونم و بهترینش رو   الگو  قرار میدم...

٤,٣٠١
طلایی
٠
نقره‌ای
٦
برنزی
٥٢
تاریخ
١ سال پیش

شما تاج سرید. من از کسی شکوه ندارم.

-
١ سال پیش

در زبان لاتین به  تساوی  یا   برابری   draw  میگویند  /  از  سمتی  به  کشیدن  نیز   drawing  میگویند  / چیزی ک  پیداست  اینست  که   در  کِش   که خاصیت  کشسانی  دارد  همیشه   از  هر  دوسمت  به یک اندازه  کشیدگی رخ میدهد  یعنی  حالت  برابر.  از  اینرو    نقاشی  کشیدن  را   داریم   یعنی  نقش  برابر زدن = طرح برابر زدن  ؛  یعنی  از  کشیدن  دو  مفهوم ساخته شده  یکی  برای  کشسانی آن  و  دیگری  برای  برابری  آن  = drawing  که  چون در نقاشی  باید  برابری  بین  چیزی ک دیده میشود و   نقشی که زده  میشد  ....  از  اینرو  به   عمل  نقاشی  ؛ نقاشی کشیدن گفتند .  حالا اینکه  عرض کردم

کال = خشکی  و  تماما  خشک  از  کُل / کَل  آمده  نتیجه  سالها  پژوهش ( پژوهیدن = پشو هیدن = به پس  زدن چیزی  = تحقیقات و کاوش)  می باشد  ؛ نمونه های قلندر = calandar  یا  تقویم  که  کار  کلندران  ستاره شناسی  بوده  /  کلانتر  (  که مشخص از از قلندر  آمده  )  همگی به  تماما  کل و   کچل اشاره  دارد  

که یکی رابر ای خشک = کال

و. دیگری را برای  همه و تماما = کُل و کُلا   بکار بردند

واژه کِلی   در    کرککِلی یا  کرک کالی  در   زبان مازندرانی  یعنی  خانه  مرغ و چون  خانه  جای  خشک  و  سرپناه دار  است   به  این نام نامیده شد

همچنیندر  زبان  مازندرانی   به  جای  آب  بجر  جوی  یا  جوب = جویب   ؛ کیله او (او=اب) گفته میشود  که باز  نشان از  خانه آب دارد = جایی خشکی آب 

میانکاله = یعنی جزیره = یعنی خشکی در میان = خشکی در میان آب منظورش بو ده  که  باز نشان دهنده  این موضوع است.

با سپاس 

٤,٣٠١
طلایی
٠
نقره‌ای
٦
برنزی
٥٢
تاریخ
١ سال پیش

گمان می کنم که نباید به پهنه زبانشناسی اندر می شدم.

-
١ سال پیش

ما چیزی به نام شالودن نداشتیم بلکه ساخته شده از مدل افکاری هستند که خواهم گفت.
در برخی واژه های عمدتا دو واجی  همچون نم / خم یا همان کم ( خمود) /  رو ( رَوَد ) / بشو ( شو -> شَوَد ) / بشنو ( شنود ) گونه هایی را داریم که به ....+ود  پایان میرسند ؛ یعنی برای  شنودن که برابر شالودن از منظر مدل ساختار یافته جنابعالیست میتوان فهمید شنودن اشتباست و باید اصل فعل چیز دیگری باشد بر همین اساس میتوان به راحتی فهمید شالودن جنابعالی میبایست شالیدن بوده باشد... همانطور ک شنودن اشتباست و شنویدن یا شنیدن درست است .
مثال شما این است که بگوییم  فالوده  از  فالیدن یا فالودن آمده در صورتی که 
1- یا از شالیدن به معنای چیز نرم آمده
2 - یا از  پالیدن و چیز های مرکب و جدا شده آمده
 

در برخی دیگر همچون خمیر / پنیر ( پَن ( هوا ) + یر )  به .... + یر   میرسیم
از همان واژه خم که از کمش و کمیدن آمده بود خمیش و خمیدن ساخته شد و از خم و خمیر  واژه  خام ( نپخته = به دال نپخته بودن خمیر ) پس میبینیم آنچه بوده چطور به چیز دیگری دگریخته شده
واژه شل هم همینطور بوده گاها  شَل/شُل/شِل و   با  همان  نمونه  گفته شده  (خم به خام) از  شل  با  شال  دگریختگی  یافته  اما با چمار دیگری. همانطور که کم رپتی به خم از  لحاظ  معنایی ندارد و خم رپتی به ناپختگی و خام ندارد اما  آهسته در گذر زمان از هر یک از آنها چمار  و  کاربردهایی ساخته شد در راستای نیاز های کلامی...
شال هم از شل آمده یکی به شل بودن اشاره دارد و دیگری یه سفت و پایه و اساس
خام هم از خم آمده یکی به ناپختگی اشاره دارد و دیگری به انعطاف و خَمِش
کال از  از کَل و کُل  آمده یکی به خشکی اشاره دارد و دیگری به  همه گیری و تمامیت ( به کسی که کلا کچل شده باشد میگفتند کَل شده است) ( در کلان و کلانتر هم به کلیت و همه گیر تر بودن اشاره شده است که امروزه معنای بزرگ را پیدا کرده ؛اینکه میگفتند قلندر یکشبانه روز اشاره به تمام کردن یک چیز در طول یکشبانه روز دارد , بگذریم ک قلندران یا کلندران تمام  رخ و ریش خودرا میتراشیدند و کل و کچل بودند  )

٤,٣٠١
طلایی
٠
نقره‌ای
٦
برنزی
٥٢
تاریخ
١ سال پیش

سپاسگزارم//////////////

-
١ سال پیش

برای  شالوده که اصلی و بنیادی و پی ریزی شده معنی میدهد   نمونه های     زیر  را داریم ...

شلوار =شَل + وار = پایه مانند که در زبان مازندرانی    شِلوار خوانده میشود =شِل + وار

شَلمون = شَلمان (در زبان مازندرانی برای تیر برق = پایه برق  بسیار زبانزد و کاربردیست )

شُل  فارسی  که  در  مازندرانی  شِل  خوانده میشود  بعدها  تغییر  معنا  یافت  و به  نرمی  معنی شد مانند

شلاق = شل + اک = هر چیز  نرم  و شُلی  را شلاک گویند   ( خوراک / پوشاک  و ....  که   همگی  به ....+  اک  میرسند نمونه  های  آنند  و  نمیتواند  شل + لاق (لاک) باشد  یعنی  جای  شُل ( مگر اینکه جای شل  فرود اورندش ک معقول نیست )   

چُلاق = گویا  از  همون    شَلاق  آمده  یعنی  انکه و انچه  که  از   شُل  آمده =  برای  انسان  یعنی  کم توان  یا     شُلدست

شال ( روسری )  =  اشاره به شل  بودن آن دارد یعنی  روپوشیست  زنانه  که  بافت   شُل  دارد.

شالی =  گیاهیست خوراکی  که  همچون  شال  انعطاف و خمش  به سمتی  دارد  همچون  خوشه های گندم

شَل و پَل  کردن = درگیری که  منجرب  به  شل شدن  کسی شود

شلنگ = شُل + لنگ  =    شُل + دراز ( لینگ / long  /  پا  )  =  وسیله ای ک شل و دراز است   یا   شل + انگ = شل  جمع شونده

با  توجه  به  نمونه های ایی ک  گفته  شود مشخص میشود  شلوار  همان  شل  مانند است  چرا  که  لنگ   های  پارچه ای آن  شق و سفت  نبوده  و    شَل  و راحت  میباشند  پس  برای  شالوده  میشود  =  نرم آلود =  خمیر / خمیرمایه    که   از   همان    شَل  بودن  آمده   و    خود   واژه   خمیر   هم  از   خم (  کم  /  قُم   و     خَمود =  نرم   و  منعطف خمار = منطعف شده و مست   و ... )  آمده  یعنی  همان  شُل  پس    شالوده  =  خمیر  مایه یا  خمیر تشکیل دهنده آن   که   امروزه  معنای اصلی  و  اساسی  را   پیدا کرده ...

با  سپاس  از  دوستان... 

٤,٣٠١
طلایی
٠
نقره‌ای
٦
برنزی
٥٢
تاریخ
١ سال پیش

از ریشه "شلمون/شلبون" آگاهی ندارم ولی به گمانم دیگر واژگانِ نامبرده یِ شما هیچگونه پیوندی با "شالودن" ندارند. هرچند در نگاهِ نخست شاید چنین به نگر آید. سپاس گزارم از شما

-
١ سال پیش

سپاسمند از سرور فرتاش

اگر در اوستایی واژه‌های ماناگ و هماناگ را به‌چم مانند و همانند داشته‌ایم پس می‌توانیم  ریخت امروزی آنها را مانا و همانا بپنداریم، با چشم‌پوشی از چمهایی که امروزه  واژه‌‌های مانا و همانا دارند،

  آیا می‌توانیم  این دو واژه را به‌راستی(به‌گفته‌ی کاربر گرامی میم) به‌جای واژه‌ی معنی یا معنا به‌کار ببریم؟

حتا با بودن چنین چمی برای واژه‌‌ی ماناگ در اوستایی، بازهم من گمان می‌کنم پاسخ پرسش بالا [نه] باشد!

هرچند پندار زیر می‌تواند درست باشد:

 [واژه‌ی معنی یا معنا  شاید از واژه‌ی مانا برگیری شده به سخن دیگر، معنی تازیده(تازی‌شده‌،معرب) مانا است(نه مینو)].

چرا می‌گویم کاربرد واژه‌ی مانا به‌جای معنا درست و راست نیست؟

زیرا که بنواژ [مانند بودن] هیچگاه  ‌به‌چم [معنی داشتن]  نیست،مانند بودن=شبیه بودن، و چنین چمی هرگز درونمایه‌ی [معنی داشتن] را نمی‌رساند،

  به‌نمونه می‌توانیم بگوییم [سیب به‌چم(معنی) اَپِل است] این گزاره درست است لیک اگر گفتیم [سیب مانند اپل است] این گزاره‌ی درستی نیست.

می‌توان گفت [سیب مانند گلابی است] (گزاره‌ی درست)

لیک نتوان گفت [سیب به‌چم(معنا،مانا) گلابی است] (گزاره‌ی نادرست)

بنابراین بنواژ [مانا بودن=مانند بودن]  را نتوان به‌جای [معنا داشتن] به‌کار گرفت.

گرچه به‌شیوه‌ی قراردادی می‌توان، ما به‌شیوه‌ای قراردادی می‌توانیم واژه‌ی مانا را به‌جای معنا بنشانیم و همان درونمایه‌ای که واژه‌ی معنا دارد را برای مانا(یا به هر ریخت دیگر مانند مینو و مانو و..) در نگاه بیاوریم، به سخن دیگر درونمایه‌ و چمی که واژه‌ی معنا دارد را به خورد مانا  دهیم؛ این کاری‌ست که در بسیاری از زبانها هنگام برابرسازی انجام می‌شود لیک این به گفته‌ی کاربر گرامی میم، آرمان پارسی نیست من هم با این آرمان همسو هستم که برابرواژه‌ها به‌جز درستی باید راست هم باشند و می‌دانم که شما هم با این خواسته همسو هستید.

٦٩,٥٠٧
طلایی
٩
نقره‌ای
٣٦٣
برنزی
٩٣٦
تاریخ
١ سال پیش

ماناگ اوستایی نیست، میانه است. پاسخ پرسشِ شما : نَه. " مینو" با " مینیتَن" و معنایِ نخستِ ریشه اوستاییِ " مَن" یعنی " اندیشیدن، منظور بودن و. . . "پیوندِ معنایی دارد نَه با " ماندن".

-
١ سال پیش

جایِ هم نشاندنِ واژگانِ " مینیتَن" و "ماندن" که از ریشه اوستاییِ " مَن" هستند، به همان اندازه نادرست که بخواهیم دو واژه یِ " چریدن/چراندن" و " کردن" را جایِ هم بنشانیم که هر دو از ریشه اوستاییِ " کَر" هستند که کُنونه یِ آن " چَر " است.

-
١ سال پیش

سرور فرتاش با سپاس از شما

شما ریشه‌ی [من] را در اوستایی به دو چم یاد کردید:

۱- اندیشیدن؛ و سپس واژه‌ی معنی و معنا را برگرفته از این ریشه وبا همین چم (من=اندیشیدن)  دانستید؛

پرسش: واژه‌ی معنی چگونه می‌تواند از ریشه‌ی [من] به چم اندیشیدن گرفته شده باشد.

۲- ریشه‌ی [من] را سازنده‌ی بنواژ [ماندن] دانستید؛ همانگونه که می‌دانید در پارسی نوین، بنواژ ماندن به دو چم است: ا) ماندگار بودن=باقی ماندن، ب) مانند بودن=شبیه بودن.

بنواژ [ماندن] که یاد کردید دربردارنده‌ی کدام‌یک از چم‌های بالاست؟

اگر ماندن به‌چم مانند بودن باشد و بداویم(ادعا کنیم) که واژه‌ی معنی از ماندن با این چم برگیری شده

 ۱) باید  ریخت پارسی کنونی این واژه که چم معنی داشته باشد را  آشکار سازیم که چه باید باشد آیا مینو درست است یا مانو؟

۲) پیش از انجام بایسته‌ی نخست، باید برای این بایسته‌ی ارزنده، چیم و چرایی خردپسند بیاوریم که چرا چنین واژه‌ای(مینو یا مانو یا به هر ریختی) در پسگشتها و خاستگاه‌های اوستایی، پهلوی و پارسی دری به چم [معنی] نیامده یا اگر آمده و من ندیده‌ام چیست و کجا آمده؟

از سوی دیگر واژه‌ی مینو را به‌چم بهشت (و چمهایی هم‌تراز با آن) در پارسی دری به فراوانی  ‌می‌بینیم، نیز این واژه‌را در اوستایی به ریخت [مَینیو] و به چم روح و روحانی می‌یابیم ؛

اینک چگونه می‌توان واژه‌ی مینو که دوستان یاد می‌کنند را به چم[معنی و معنا] بدانیم؟

٦٩,٥٠٧
طلایی
٩
نقره‌ای
٣٦٣
برنزی
٩٣٦
تاریخ
١ سال پیش

درود بر کاربر کشاورز گرامی.
من در پیامِ پیش نوشته بودم : اندیشیدن و. . . . ( تنبلی از من بود که . . . را پُر نکردم ) . " مَن" در این چم با واژگانِ " meinen" ( آلمانی ) و " mean" ( عن گلیسی ) از یک ریشه است. " اندیشیدن، تصور کردن، منظور بودن، معنی و منظور داشتن و. . . " است.
بخش دوم فرمایش شما گزینه ا : ماندن، ماندگار بودن است، هر چند که گزینه 2: مانند بودن را نیز بررسی خواهم کرد، چنانچه بدین چم آمده باشد، پیام می گذارم.

-
١ سال پیش

گمان نمی کنم ما واژه یِ " مانو" داشته باشیم. در پیرامون واژه یِ " مینو" به زیرواژه " ایده" بروید و پیامِ مرا ببینید.
" مینو" همانگونه که خود گفتید، به پدیده های معنوی ( =معنایی ) نشانش دارد و بنابراین باید از ریشه " مَن" ( از دسته 1 پیامِ پیش ) باشد. " مینو" در نوشته های بسیاری جایگزین " ایده" شده است نَه "معنا".

-
١ سال پیش

درود.
کاربر کشاورز به زیرواژه ی " مینو" و "ماناگ" بروید و پیامهای من را ( به همراه فرنگاره ها ) ببینید.

-
١ سال پیش

این که اینک گفتی چه بود فرتاشِ جان

 آبِ پاکیِ  گفتارِ من بر دَستانِ یاران؟

چه خوب که واژه ی معنا را پارسی خواندی. من هم همین(همخانواده با واژه ی همان از بنواژه ی ماندن) میگفتمُ دوستان پذیرنده نبودند. خب میپرسم که ریختِ نوشتاریِ درستِ این واژه ی معنا چه باشدُ از کدامین بنواژه ی پارسی امروزین است؟ مگر نه اینکه معنا باید از بنواژه ی امروزین ماندن باشد؟ پس چرا سخن از چمیدن به میان می آورید؟ از بنواژه ی چمیدن که واژه ی معنا درنآید که! بنواژه ی معنا، مگر میتواند از همین بنواژه ی ماندن نباشد؟ خب پس چمیدن چه کاره است در این میان؟

آن واژگانِ مَنُ مینیتنُ منشُ معناُ معنیُ مانینیتن که همگی از بنواژه ی امروزین ماندن درایند. ریختِ امروزین مَنُ مینیتنُ مانینیتن هر یک به جا خود مانُ ماندنُ مانانیدن است.
می ماند(از بنواژه ی ماندن) اینکه تو خود بگویی یک، ریختِ نوشتاری امروزین برای معنا چه باشد، دو، بنِواژه ی واژه ی پارسی مینو چیست، سه، چگونه باشد که مینو همان بهشت یا اندیشیدن باشد؟

شناخت واژگان پارسی امروز را مگر هیچ نیازی به واژگان نیاکانی اش هست که پیوسته از آنان سخن به میان آوری؟ این واژگان امروزی که از همان نژاد اند؛ واک ها همانند(از بنواژه ی مانانیدن )تنها آواها واگشته اند، همین. چرا شناخت واژگان امروزین پارسی را گروگانِ شناختِ زبان های نیاکانیُ بیگانه گرفته اید؟ چرا من هیچ نیازی به شناختن واژگان بیگانهُ نیاکانی نمی بینم تا که واژگان پارسی پارسیِ امروزینم را بازشناسم؟

٧٠٩
طلایی
٠
نقره‌ای
٦
برنزی
٥
تاریخ
١ سال پیش

آب پاکی؟! نَه، بیشتر می خورد کم آگاهی شما از پیوندِ واژگان باشد، گرامی، وگرنه پیشتر از من به آن می پرداختید. من بارها از دوستان ( کاربر کشاورز و دیگران ) در همین تارنما آموخته ام و آنها نادرستی گفته های مرا گوشزد کرده اند. همه ما ابزاری برای فرازَندگیِ زبان پارسی هستیم. کارنامه کاربران نمایانگرِ رویکردشان هست. کارنامه شما و هم اندیشانتان ازبرایِ نگرشتان پیرامونِ زبان پارسی آنچنان پویایی ندارد ولی کارنامه ناهمسویانتان پویا و پیشرونده است. ( اگر جز این است، پس نشان دهید که چه در چنته دارید. )

-
١ سال پیش

شما، دوستِ گرامی، چیزها را وارونه می پندارید. "ماندن" از پیِ " مَن" برآمده ، نَه پَژگونه. اینکه شما همه چیز را به خیکِ بنواژه " ماندن" بستید، نشانه چیست؟!

-
١ سال پیش

بخشِ بسیار بزرگِ واژگانی که در گذرِ تاریخ به تاریکی رفته اند، ازبرایِ همآوایی یا نزدیکی آوایی با دیگر واژگان بوده که اگر درست بمانندِ واژگانِ شکوفایی همچون ریشه یِ اوستاییِ " کَر" ( کار، کاشتن، زار ، چار، چاره ، کردن ، گاشتن ، چریدن، چراگاه، جُل/چُل در جُلگه و. . . " ) با دگرگونی های آوایی همراه بوده اند، چنین به تاریکی نمی رفتند، نَه شایستگیِ بنواژه ای همچون " ماندن". اگر " ماندن" برای واژگانی که فرمودید، بسنده می کرد، در زبانِ پارسیِ میانه بنواژه " مینیتَن" بکارگرفته نمی شد، جانم.

-
١ سال پیش

ما در اوستایی  ریشه یِ " مَن:man"  را به دو چم داشته ایم:

1-   اندیشیدن و... ( برابر با denken  و meinen   در زبانِ آلمانی)

از همین ریشه ما واژه یِ " مینیتَن" را در زبانِ پارسیِ میانه داشته ایم و  بهمچنین واژگانِ " مینیتاریه(= مین.یت.ار.یه) و " مینیشن(مین.یشن)" که   همان واژه یِ " منِش"   در پارسیِ نوین است. واژگانِ "  معنا و معنی" تازی نیستند، بَرکه  پارسی هستند؛ نیاز به یادآوری است که کُنونه یِ ( Praesens)  ریشه " مَن" ، " مَینیَ:mainya " بوده که واژگانِ " معنا و معنی" از دلِ آن برآمده اند.

ولی ما می خواهیم بنواژه ای داشته باشیم که واژگان از بُن کنونی و بُن گذشته یِ آن ساخته شوند و باید و باید و باید از اینها بنواژه بسازیم چه خوشتان بیاید چه نه.

حتی ما واژه یِ " تَر مینیتَن" در زبانِ پارسیِ میانه داشته ایم که " تَر " در آن پیشوند است.

2- ماندن (  برابر با bleiben در زبان آلمانی)   که در زبانِ پارسیِ میانه هم " ماندن" و هم " مانینیتَن(=مان.ین.یتَن)"  را داشته ایم.

شما دوستانِ گرامی گفتگویِ خود را زیر همین واژه پی بگیرید و من نیز خواهم آموخت ولی بدانید که چه دوست داشته باشید چه نداشته باشید، من دامنه و گستره ی زبانِ پارسیِ نوین را فراخواهم بُرد و  در این راه جوری فرهنگستان(=پشمکستان) را دور خواهم زد که خود در آن بمانند.نگران نباشید و همانگونه که گفتم این تازه  گامِ نخستِ کارِ من است.

٣٦,٦٧٩
طلایی
٣
نقره‌ای
٨٤٢
برنزی
٣٥٣
تاریخ
١ سال پیش

ما هیچ ما نگاه

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب/تو را می‌سپارم به دامان دریا

اگر شب‌نشینم اگر شب شکسته/تو را می‌سپارم به رویای فردا

٦٩,٥٠٧
طلایی
٩
نقره‌ای
٣٦٣
برنزی
٩٣٦
تاریخ
١ سال پیش

مینا از بنواژه ی ماندن. گویشی از مینو.

-
١ سال پیش

پاسخ شما