پرسش خود را بپرسید

این شعر از کیست؟

تاریخ
١ ماه پیش
بازدید
٦٤

این شعر از کیست؟
خاشاك وخار با تو مرا به ورد و باغ 
باغ و گلم به چشم بود بی تو درد و داغ 
در تار گیسوی تو مقید بود مدام 
دل را چه میکنی تو ز جای دگر سراغ 
بانو شاعره مستوره قادری/ ماه شرف کردستانی 
بانو شاعره مهستی 
بانو شاعره شاه ملك/ سیده بیگم 
بانو شاعره ملک 
بانو شاعره گوهر 
بانو شاعره قمر 
بانو شاعره قمر السلطنه/ ماه تابان 
بانو شاعره کامله بیگم 
بانو شاعره گلچهره بیگم
بانو شاعره گلبدن بیگم 
بانو شاعره دانشمندآذربایجان/ گوهر بیگم آذربایجانی
بانو شاعره کنیز فاطمه 
بانو شاعره گلین منوچهر میرزا 
بانو شاعره ستاره/ کوکب 
بانو شاعره گنا بیگم 

٢٠٨,٢٤١
طلایی
٢٣٣
نقره‌ای
٢,٢٩٦
برنزی
٧,٣٥٣
عکس پرسش

٧ پاسخ

مرتب سازی بر اساس:

بانو ماه شرف کردستانی  همسر خسروخان والی کردستان  احتمال دارد  سراینده اشعار باشد

٩٦,٧١٤
طلایی
٧٧
نقره‌ای
٦٧٩
برنزی
١,٤١٢
تاریخ
١ ماه پیش

آفرین بر دوست خوبم محمد عزیز🙏🌹🌷
انشالله همیشه دلت شاد و لبت خندون و کیسه ای پر از پول داشته باشی تا در زندگی هیچوقت محتاج هیچ نامردی نباشی. الهی درد و بلات بخوره توی سر ترامپ😀

قالب اشعار شعر دوره سبک خراسانی که در ابتدای شکل گیری شعر فارسی (قطعه) است که تنها مصراع‌های جفت، هم قافیه اند. نوع آنها ادب تعلیمی است، ولی لحن حماسی دارد. اما قالب شعری مسلط  عموماً قصیده است، که برای بیان امور طبیعی و یا مدح و مفاخره استفاده میشود. قالب‌های مسمّط، ترجیع بند و مثنوی نیز به تدریج در این دوره شکل میگیرد و قالب غزل نیز در اواخر این دوره رشد کرد. مثنوی و ادبیات حماسی نیز با ظهور فردوسی به نهایت تعالی خود میرسد. غزل نیز هنوز رایج نشده است و قوت و غنایی ندارد اما رباعی رایج است و در پایان، بیان مفاهیم صوفیانه در قالب رباعی مرسوم میشود. 

٢٠٨,٢٤١
طلایی
٢٣٣
نقره‌ای
٢,٢٩٦
برنزی
٧,٣٥٣
تاریخ
١ هفته پیش

گل بخندید و باغ شد پدرام 
ای خوشا این جهان بدین هنگام 
چون بنا گوش نیکوان شد باغ 
از گل سیب و از گل بادام 
همچو لوح زمردین گشته ست 
دشت همچون صحیفه ای ز رخام 
باغ پر خیمه‌های دیبا گشت 
زندوافان درون شده به خیام 
گل سوری به دست باد بهار 
سوی باده همی دهد پیغام 
که ترا با من ار مناظره ایست 
من به باغ آمدم به باغ خرام 
تا کی از راه مطربان شنوم 
که ترا می‌همی دهد دشنام 
گاه گوید که رنگ تو نه درست 
آه گوید که بوی تو نه تمام 
خام گفتی سخن، ولیکن تو 
نیستی پخته، چون بگویی خام 
تو مرا رنگ و بوی وام مده 
گر ز تو رنگ و بوی خواهم وام 
خوشی و رنگ و بوی هیچ مگیر 
نه من ای می‌حلالم و تو حرام 
تو چه گویی، کنون چه گوید 
میگوید: ای سرخ گل! فرو آرام 
با کسی خویشتن قیاس مکن 
که ترا سوی او بود فرجام 
خویشتن را مده به باد که باد 
ندهد مر ترا ز دور مقام 
فرخی سیستانی

٢٠٨,٢٤١
طلایی
٢٣٣
نقره‌ای
٢,٢٩٦
برنزی
٧,٣٥٣
تاریخ
١ هفته پیش

شیخ عبدالکریم به خادم خودش گفت: برو پیش فلانی و بگو: عبدالکریم سلام رساند و گفت اگر مشکل داشتی، به خودم بگو؛ به کسی نگو. خادم آمد و پیغام را رساند. وی در پاسخ گفت: به عبدالکریم سلام برسان و بگو تا کریم هست، نیازی به عبدالکریم نیست. 🤣

٢٠٨,٢٤١
طلایی
٢٣٣
نقره‌ای
٢,٢٩٦
برنزی
٧,٣٥٣
تاریخ
٢ هفته پیش

در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد.
همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض. او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معده اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید. 
صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری.
او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!
همسایه اول هرروز میشنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است!!! از صبح تا شب مواد سم را میکوبد. با هر ضربه و هر صدا که میشنید نگرانی و ترسش بیشتر میشد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه میکردند فکر میکرد. کم کم نگرانی و ترس همه ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شبها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه ی همسایه میشنید دلهره اش بیشتر میشد و تشویش سراسر وجودش را میگرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده میشد برای او ضربه ای بود که در نظرش سم را مهلک تر میکرد.
روز سوم خبر رسید که مرده است. او قبل از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!!
این داستان حکایت این روزهای بعضی از ماست.  کرونا یا هر بیماری دیگری مادامیکه روحیه ما مظطرب و نگران باشد کشنده است. خیلی ها بیشتر مغلوب استرس و نگرانی میشوند تا خود بیماری. سعی کنیم تلاشمان بیشتر برای آگاهی دادن در مورد پیشگیری و درمان باشد...
میدونم چشماتون خسته شد، لطفاً یک لیوان آب هویج بزنید به بدن، به حساب خودم.

٢٠٨,٢٤١
طلایی
٢٣٣
نقره‌ای
٢,٢٩٦
برنزی
٧,٣٥٣
تاریخ
١ ماه پیش

تلقین خیلی تاثیر میذاره روی آدمی مهربان

-
١ ماه پیش

بانو شاعره گوهر این قصیده را در مدح حضرت امیر (علیه السلام) گفته است: 
نقطه زرین چرخ گشت هویدا 
گشت منور جهان ز طلعت زیبا 
بهر صبوحی کشیم باده گلرنگ 
رطل دمادم ز دست شاهد رعنا 
درج پر از گوهر است ابر به بستان 
برج پر از کوکب است دامن صحرا 
صفحه هامون ز لاله رشك جنان شد 
عارف عامی روند بهر تماشا 
نقشه دیبا ز بس فکنده بستان 
طره غلمان زمین و چهره حورا 
ژاله كله بر نهاده بر سر لاله 
رشك كلاه کیان و افسر دارا 
فرش ستبرق بگسرید زمین باز 
نكهت عنبر گرفت توده غبرا 
باغ برخسار باد غالیه سا شد 
ابر نیستان فشاند لو، لو، لالا 
بس که بر آورد خاك سبزه وريحان 
سطح زمین بر کشید خیمه خضرا 
لاله شکفته به باغ چون دل وامق 
گشته رخ بوستان چو طلعت عذرا 
قطره باران نشسته بر گل سوری 
همچو عرق بر عذار شاهد رعنا 
آی به بستان دمی نگر رخ دلبر 
جنت حورا ندیده توبه دنیا 
لب بگشوده است غنچه تا که بگوید 
مدح و ثنای ولی ایزد دانا 
مظهر دین عقل كل محل مشیت 
شاه ولایت امير يثرب و بطحا 
تا آخر قصیده 

٢٠٨,٢٤١
طلایی
٢٣٣
نقره‌ای
٢,٢٩٦
برنزی
٧,٣٥٣
تاریخ
١ ماه پیش

هر که بدان دام زلف دانه خال تو دید 
پای زغم بر فشرد دست ز جان بر کشید 
زهر به جام ار نهی از تو بباید گرفت 
بوسه به جان ار دهی از تو بباید خرید 
تا به دم رستخیز هوش نیاید ز شوق 
هر که ز جام وفا شربت وصلت چشید 
از بانو شاعره گوهر 

٢٠٨,٢٤١
طلایی
٢٣٣
نقره‌ای
٢,٢٩٦
برنزی
٧,٣٥٣
تاریخ
١ ماه پیش

پاسخ شما