منظور از « خصم » در بیت زیر کیست؟
منظور از « خصم » در بیت زیر کیست؟
چو شیر خدا راند بر خصم تیغ
به سر کوفت شیطان دو دست دریغ
١٣ پاسخ
عمرو بن عبدود
شعر حمله حیدری سروده باذل مشهدی
مربوط به ماجرای نبرد امام علی(ع) با همرو بن عبدود است
درود.میگه اگر «علی ع» به دشمن تیغ کشد...خصم=دشمن
بانو شاعره زیبنده/ فرشته/ جهان
بانو زیبنده معروف به فرشته و متخلص به جهان، پدرش فتحعلیشاه و مادرش ماه آفرین اهل شیراز و شوهرش على خان نصرت الملك پسر رستمخان قراگزلو است. صاحب تاریخ عضدی که معاصر و معاشر این بانو بوده مینویسد: میان تمام اولاد فتحعلیشاه از پسر و دختر هیچکدام به زهد و تقوی و پاکی و طهارت بانو زیبنده نبوده اند و بهمین جهت معروف به فرشته شده است. از هنگامی که با شوهر خود به همدان نقل مکان کرد، در سلك عرفا در آمد و مرید مرحوم حاج میرزا علینقی کوثر همدانی شد و در این راه کمال خلوص را بخرج داد و در كمك واعانت به درماندگان بدون هیچگونه ریا و خودنمائی دریغ نداشته و به تاسیس ساختمانهای عام المنفعه راغب و شایق بوده است، چنانکه پل روانرود و کاروانسرای قریه تاجآباد همدان و برقراری مقرری جهت متولی و قاری و روشنایی آرامگاه باباطاهر از یادگارهای این زن نیکوکار است.
نامبرده طبعی توانا داشته و دیوانی حاوی قصیده و غزل و مراثی دارد که اشعار ذیل را صاحب تاریخ عضدی که دیوان وی را ملاحظه کرده، این شعر معروف وی را انتخاب نموده:
در ده بمن ای ساقی زان میدو سه پیمانه
کز سوز درون گویم شعری دوسه مستانه
خواهم که در این مستی خود نیز رود ازیاد
غیر از تو نماند کس نه خویش نه بیگانه
از عشق رخ جانان گشته است جهان حیران
مستانه سخن گوید این عاشق دیوانه
همچنین:
گفتند خوش در گوش دل چون عاشقی دیوانه شو
گر وصل او خواهی زخود بیگانه شو بیگانه شو
در عشق خود گر صادقی باید بسوزی خویشتن
در شعله عشقش دلا دیوانه شو دیوانه شو
اندر دل هر عارفی زین میبود میخانهها
خواهی دلا عارف شوی میخانه شو میخانه شو
از خلال نمونه آثارش میتوان دریافت که علاوه بر طبع روان و فکر مستعدی که داشته، اهل دانش و مطالعه خصوصاً در رشته عرفان بوده است. صاحب تاریخ عضدی مینویسد: اکنون که سنه یکهزار وسیصد و چهار هجری است قریب به هشتاد سال دارد. همچنین اشاره میکند که نامبرده يك بار بزیارت مکه و مدینه و بیست مرتبه بزیارت عتبات و ده نوبت بزیارت مشهد مقدس رضوی مشرف شده و توفیق یافته است.
درود، عمرو بن عبدود. شعر هم از باذل مشهدی هست؛ پدرشون مشهدی بوده و به هند کوچ کردند؛ برای همین هم این شعر حماسیشون، حماسه مصنوع هست نه طبیعی!
نظامی در رسای شعر و ادب ملل خاور زمین و رشد و تکامل ایدههای مترقی و پیشرفته در قرون وسطا و دیگر دورههای تایخ مقامی برجسته یافت. همین ویژگیها و کیفیت هاست که داستانسرای گنجه را در ردهی هنرمندان و شاعران کمنظیری که زندگی جاوید یافتهاند، در آورد.
سودابه و سیاوش در شاهنامه
روزگاری توس، گیو و گودرز سه تن از شوالیههای دلیر ایران به شکار الاغهای وحشی در جنگل رفتند. زمانی که به جنگل رسیدند، زنی با زیبایی بینظیر (سودابه) دیدند و دلهای توس و گیو به عشق اون گرفتار شد و چون از اصل و نسبش پرسیدند و فهمیدند که از نژاد فریدون هستش، هر یک خواستند او را به همسری بگیرند. اما هیچکدام بجای شخص دیگر کناره گیری نمیکرد. شخصی به آنها گفت:
من به شما مشاوره میدهم، بگذارید کی کاووس (پادشاه آن زمان) بین شما جنگجویان بزرگ تصمیم بگیرد. هر دو به سخن مشاور گوش دادند و زن را با خود نزد کی کاووس بردند و آنچه را که پیش آمد برای او بازگو کردند.
سخن شان به تندی بجایی رسید
که این ماه را سر بباید برید
میانشان چو آن داوری شد دراز
میانجی برآمد یکی سرفراز
که این را بر شاه ایران برید
بدان کاو دهد هر دو فرمان برید
اما کی کاووس وقتی زیبایی سودابه را دید، آب دهانش راه افتاد و گفت که او شایسته تاج و تخت است و او را به همسری گرفت و به کاخ خود برد.
چو کاووس روی کنیزک بدید
بخندید و لب را به دندان گزید
بهر دو سپهبد چنین گفت شاه
که کوتاه شد بر شما رنج
خلاصه گفت: نه چک زدیم نه چونه، عروس اومد به خونه. اما... پس از روزهای بسیار، پسری از زن دیگر کی کاوس به دنیا آمد، که بلند قامت، رشید و زیبا بود و نامی که بر او نهادند سیاوش بود. کی کاووس اما به دلیل طالع بینی ها در مورد او اندوهگین شد و او را از خود دور کرد. زیرا در طالع او نوشته شده بود که خوبیهای این پسر هیچ سودی برای او نخواهد داشت، زیرا این صفات بیش از هر چیز، او را به هلاکت میکشاند.
در این میان خبر به دنیا آمدن سیاوش، به رستم رسید و پهلوان چون از آن آگاه شد به یاد غم سهراب افتاد و از زابلستان بیرون آمد و طفل را از پدرش گرفت تا بپروراند. رستم، به سیاوش فنون جنگ و رزم یاد داد و او را تربیت کرد. بر قدرت و زیبایی سیاوش چنان افزود که تو میگفتی که دنیا مانند او را ندارد.
به رستم سپردش دل و دیده را
جهانجوی گرد پسندیده را
تهمتن ببردش به زابلستان
نشستن گهش ساخت در گلستان
سواری و تیر و کمان و کمند
عنان و رکیب و چه و چون و چند
نشستن گه مجلس و میگسار
همان باز و شاهین و کار شکار
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه
سخن گفتن رزم و راندن سپاه
هنرها بیاموختش سر به سر
بسی رنج برداشت و آمد به بر
ادامه شو بازم براتون مینویسم.
درود بر شما
شاهنامه سراسر حکمت و خرد است
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
كه هيچش لطف در گوهر نباشد
بسیاری از شاعران دیروز در مقام عمل تفاوتی میان نظم و شعر قائل نبودند و به نظرهای ابن سینا و خواجه نصیرالدین طوسی و رشیدالدين وطواط و شمس قيس رازى و ... اهميت چندانی نمیدادند. شعر و نظم مىسرودند و هر دو را هم شعر خطاب میكردند و هم نظم! و اين بدان معناست كه آنان در درجۀ اول به بيان احساسات بسنده میکردند و آنگاه اگر احساسات و اندیشه، پروانۀ بکارگیری آرایه های ادبی را صادر میکرد؛ از اين آراستگى ها بهره مى بردند. ارزش يک نظم و حتی يك نثر پراحساس بسیار بالاتر از یک شعر تکنیکی بی روح است. نيما هم سبك خود را بر همين مبنا خلق كرد. یعنی بر اساس ابراز بیان احساسات اندیشه! بسیاری از تعابیر ممکن است که با افزودن آرایه های ادبی نامأنوس شوند و نیز امكان دارد پاره ای از عبارات که در افواه عوام جاری است، تنها با افزودن وزن و قافیه تأثیرگذار شوند و به زیبایی معنویت خاصی نیز دست یابند و در واقع بر رونق سخن بیفزایند. شعر بايد بگونه اى سروده شود كه عوام معنای آن را در یابند و خاص از پذیرش آن معذور نباشند. پس اگر معنای واژگان مناسب سروده اى بوسیلۀ عامه دریافت شد، همانا دلالت بر سود بردن از آن واژه میکند. نه اينكه آیا آن لغت در محاوره مورد استفاده عامه و یا مورد استقبال شاعران سَلَف و معاصر قرار گرفته و میگيرد. چرا كه بسيارى از واژگان محاوره نیز کوچه بازاری به شمار میروند و براى شعر ابداً مناسب نیستند. گروهی گمان میکنند تبدیل نثر به نظم کاری بسیار ساده است و اصولاً امری خطا! این نیز هنر است و گاه برتر از یک شعر پر تکنیک افاده مقصود میكند. بر همین قاعده پس از بیان احساسات چنانچه اندیشه امر کرد؛ استفاده از دانش معانی و بیان و بدیع ضروری به شمار میرود. این درست که زبان شعر باید زبان روز و بقول مرحوم مهدى سهيلى (شاعر باید شاعر زمانۀ خودش باشد و نه شاعر زمانۀ پیشینیان و نباید بگونهای بسرايد که شعرش در میان سروده هاى سَلَفیان مفقود گردد) اما آيا میتوان تمامى واژگان و اصطلاحات گذشته را کهنه و مطرود شمرد؟ بسياری از واژگان امروز در شعر دیروز هم مورد استفاده قرار میگرفت. پس زمانی از برخی از واژگان نمی بایست بهره ور شد که به گوش نامانوس و در نزد مخاطبين مهجور باشد نه این كه ملاك را بر اين قاعده قرار دهیم که اگر شعراى پيشين از آن سود برده باشند آن واژه كهنه قلمداد میشود! عبارات هر چه به کلام گفتگو نزدیکتر باشند دلنشین ترند و البته این طرز اندیشه پروانۀ ورود هر واژه یا عبارت محاوره ای را به قلمرو غزل یا نظم و شعر صادر نمیکند، اما برخی هم که با شعر راستين آشنایی کامل ندارند از واژگان کوچه بازاری كه برای غزل مناسب نیستند؛ سود میبرند و از ارزش کار خود بشدت میكاهند كه مى بايست از اين كار اجتناب ورزند.
درود بر شما
بقول مولانا
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
مولانا خود را اسیر و دربند قافیه و ردیف نمی کند و حرف دلش را میزند
ولی حافظ نظم خود را شیرین میداند و به آن می بالد
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد
آن یکی را یار پیش خود نشاند
نامه بیرون کرد و پیش یار خواند
بیتها در نامه و مدح و ثنا
زاری و مسکینی و بس لابهها
گفت معشوق این اگر بهر منست
گاه وصل این عمر ضایع کردنست
من به پیشت حاضر و تو نامه خوان
نیست این باری نشان عاشقان
گفت اینجا حاضری اما ولیک
من نمییایم نصیب خویش نیک
آنچ میدیدم ز تو پارینه سال
نیست این دم گرچه میبینم وصال
من ازین چشمه زلالی خوردهام
دیده و دل ز آب تازه کردهام
چشمه میبینم ولیکن آب نی
راه آبم را مگر زد رهزنی
گفت پس من نیستم معشوق تو
من به بلغار و مرادت در قتو
عاشقی تو بر من و بر حالتی
حالت اندر دست نبود یا فتی
پس نیم کلی مطلوب تو من
جزو مقصودم ترا اندرز من
خانهٔ معشوقهام معشوق نی
عشق بر نقدست بر صندوق نی
هست معشوق آنک او یکتو بود
مبتدا و منتهاات او بود
چون بیابیاش نمانی منتظر
هم هویدا او بود هم نیز سر
میر احوالست نه موقوف حال
بندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
چون بگوید حال را فرمان کند
چون بخواهد جسمها را جان کند
منتها نبود که موقوفست او
منتظر بنشسته باشد حالجو
کیمیای حال باشد دست او
دست جنباند شود مس مست او
گر بخواهد مرگ هم شیرین شود
خار و نشتر نرگس و نسرین شود
آنک او موقوف حالست آدمیست
کو بحال افزون و گاهی در کمیست
صوفی ابن الوقت باشد در منال
لیک صافی فارغست از وقت و حال
حالها موقوف عزم و رای او
زنده از نفخ مسیحآسای او
عاشق حالی نه عاشق بر منی
بر امید حال بر من میتنی
آنک یک دم کم دمی کامل بود
نیست معبود خلیل آفل بود
وانک آفل باشد و گه آن و این
نیست دلبر لا احب افلین
آنک او گاهی خوش و گه ناخوشست
یک زمانی آب و یک دم آتشست
برج مه باشد ولیکن ماه نه
نقش بت باشد ولی آگاه نه
هست صوفی صفاجو ابن وقت
وقت را همچون پدر بگرفته سخت
هست صافی غرق عشق ذوالجلال
ابن کس نه فارغ از اوقات و حال
غرقهٔ نوری که او لم یولدست
لم یلد لم یولد آن ایزدست
رو چنین عشقی بجو گر زندهای
ورنه وقت مختلف را بندهای
منگر اندر نقش زشت و خوب خویش
بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش
منگر آنک تو حقیری یا ضعیف
بنگر اندر همت خود ای شریف
تو به هر حالی که باشی میطلب
آب میجو دایما ای خشکلب
کان لب خشکت گواهی میدهد
کو بخر بر سر منبع رسد
خشکی لب هست پیغامی ز آب
که بمات آرد یقین این اضطراب
کین طلبکاری مبارک جنبشیست
این طلب در راه حق مانع کشیست
این طلب مفتاح مطلوبات تست
این سپاه و نصرت رایات تست
این طلب همچون خروسی در صیاح
میزند نعره که میآید صباح
گرچه آلت نیستت تو میطلب
نیست آلت حاجت اندر راه رب
هر که را بینی طلبکار ای پسر
یار او شو پیش او انداز سر
کز جوار طالبان طالب شوی
وز ظلال غالبان غالب شوی
گر یکی موری سلیمانی بجست
منگر اندر جستن او سست سست
هرچه داری تو ز مال و پیشهای
نه طلب بود اول و اندیشهای
هر که سازد رهبر خود عقل دور اندیش را
در خط تسلیم آرد نفس کافر کیش را
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور
بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
گر دهی نانی به کس آلوده با خونش مکن
یا مده آن نوش را و یا مزن این نیش را
گفتی هر موجودی را ذاتیست و هر ذاتی را سرشتی. گفتی هر موجودی قصه ی خلقتی داره. خیلی از قصه انسان نگفتی. میدونم از دخالت انسان و گندی که تو طبیعت زده دلخوری. اما بگو. آبجی شعرش رو حوصله نداری، میدونم. قصه اش را بگو.
من خودم هم آدمیزادم. اما هر وقت یاد قصه ی خلقت میافتم. دلم به درد میاد اما میگم. میگم که نگی نگفتی.
یاد دارم تازه از گل ساخته شده بودم. خیس بودم هنوز خشک نشده بودم. پر از ترس بودم. فرشته ها دور من جمع شدند و هر کس چیزی می گفت:
میکائیل گفت: من مسئول رزق و روزیم چه چشمان حریصی! به این سادگی سیر نمی شود.
عزرائیل گفت: به نظر بخیل میآید به این سادگی جان نمی دهد.
اسرافیل گفت: گوش سنگین است. من با صورم توان بیدار کردنش را دارم؟
جبرئیل چیزی نمی گفت. زیر چشمی نگاهم می کرد.
ابلیس نامی از ته دل به من می خندید. مرتب می گفت. از خاکه از خاکه
جبرئیل نزدیک آمد آئینه ای به من داد و گفت طرف خودت هیچ وقت نگیر به روبرو بگیر پرودگار زیباست عاشق آئینه. تو آئینه دار اویی. چون به جلوه در آید نورش همه جا را فرا می گیرد و وجود ناچیز تو در او غرق می شود.
ابلیس گفت: لعنت به تو جبرئیل آئینه برای زیبا رویان است بینوا خودرا ببیند وحشت می کند.
قلبم از این سخن به تنگ آمد جمع شد و قطره ای از او چکید و از چشمم جاری شد. قلبم با اینکه هنوز خشک نشده بود ترک خورد.
میکائیل فریاد زد: خفه ابلیس. او دل دارد دلش می شکند او اشک دارد اشکش جاری می شود.
در همان حال آئینه را به روبرو گرفتم. پروردگار آمد. نورش همه جا را پر کرد همه فرشتگان جز ابلیس به سجده افتادند.
سماوات العلی امشب همه دریای نورند و ملایک شاد و مسرورند و عالم سینۀ سینا و دلها محفل طورند، جبریل امین از جانب دادار منان آمده در محضر پیغمبر اکرم، پیام آورده از حق با سلامی گرم بر احمد که ما در آسمان خواندیم اول خطبۀ عقد امیرالمؤمنین و دخترت زهرای اطهر را، تو باید در زمین اینک ببندی عقد آنان را، دو خورشید فروزان را، دو دریای خروشان را، دو روح پاک ایمان را، دو وجه ذات منان را، دو جان را و دو جانان را که پیش از آفرینش این دو را حق خوانده کفو هم.
درود عمرو بن عبد ود باید باشد
منظور از خصم دشمن است و به نبرد حضرت علی با عمربن عبدود در جنگ خندق دارد
درود بر شما آفرین🌺