سرودۀ گل و بلبل که از شاهکارهای ادبی فارسی است اثر کیست؟
سرودۀ گل و بلبل که از شاهکارهای ادبی فارسی است اثر کیست؟
بود به طرف چمنی بلبلی
هست می نکهت زیبا گلی
عاشق شوریدۀ دل خسته ای
درگه امید بر او بسته ای
در دل وی جذبه ای از بوی گل
بی خبر از شعشعۀ روی گل
ز انجمن ناز غزل خوان مدام
آتش شوقش دل و جان مدام
دم بدم از سینه فغان میکشید
آه ز دل شعله ز جان میکشید
کرد هوای رخ دلدار خویش
برگ گلی داشت به منقار خویش
با دلی از زمزمه لرزان چو بید
هر دم از این شاخ به شاخی پرید
تافت ز بس آه شرر بار از او
غیرت گلخن شده گلزار از او
رو سوی گل کرد به افغان و زار
با دلی از آتش غم شعله بار
گفت که ای گل من مسکین فدات
صد چو من شیفته محو لقات
ای تو سر و سرور خوبان دور
خود بگو آخر ز تو تا چند جور
چند دل آماج خدنگ بلا
رحمتی ای گل به من مبتلا
شد ز کفم دامن صبر و شکیب
چاره کدام است بگو یا حبیب
کافرم ار جز تو به روی دگر
دیده کنم باز به سوی دگر
شیفتۀ گیسوی سنبل نیم
بهر گلی غیر تو بلبل نیم
صبحدمی از ره مهر و وفا
غم زده را گره تو از دل گشا
مرهم مهری به دل ریش نه
باده ای از رایحۀ خویش ده
والى اقليم صفا گل به ناز
لب به تبسم بر او کرد باز
عشوه کنان از سر ناز و عتاب
داد چنین کشتۀ خود را جواب
گفت که ای عاشق شوریده سر
غم زدۀ بی دل خونین جگر
بلبل آشفتۀ شیرین سخن
طوطی خوش نغمۀ شکّر شکن
گشت یقینم که تو عاشق نه ئی
در صفت عشق تو صادق نه ئی
یا که نه بلبل به بستان عشق
درس نخوانده به دبستان عشق
رایحه عشق نه بوئيده ای
بادیه عشق نه پوئيده ای
شیون و افغان تو از خامی است
شورش تو مایۀ بد نامی است
ور نه هر آن مرد که عاشق بود
يار وفادار موافق بود
عشق نگاری به دلش بیخته است
مهر گلی با گلش آمیخته است
از ستم دلبرش اندیشه نیست
کش غم تیر و تبر و تیشه نیست
ای که تو گوئی به رخت عاشقم
عاشقی و عشق ترا لايقم
خام نیم پختۀ مهر تو ام
شیفتۀ شیوۀ و چهر تو ام
پس به دلت همهمه زار چیست
شکوه ات از ناوك يك خار چيست
رسم قدیم است ز معشوقه ناز
و ز طرف عاشق بی دل نیاز
تا به جهان عاشق غمدیده است
جور ز معشوق پسندیده است
خام در این مرحله مگذار پا
پخته نئی لاف مزن در وفا
بلبل مسکین چو ز گل این شنید
بست لب از ناله و آهی کشید
روی وفا بر قدم گل نهاد
تا ز سر صدق و صفا جان بداد
هست در این دهر همین کار عشق
وای بر احوال گرفتار عشق ...
٧ پاسخ
شيخ محمود شبستری و گلشن راز : لاهيجی، در سنجش دو مقام نبوت و ولايت مينويسد: اگرچه مبدا نبوت نبی، ولايت است، يعنی ولايت خود، چه ولايت نبی افضل از نبوت اوست. فاما مبدا ولايت غير نبی، نبوت است و ميان نبی و ولی عموم و خصوص مطلق است؛ چه، هر نبی البته ميبايد كه ولی باشد؛ فاما هر ولی لازم نيست كه نبی بود؛ مثل اوليای امت محمد، صلی الله عليه وآله، كه ولايت بدون نبوت دارند. از توضيحات ديگر لاهيجی چنين برميآيد كه دليل افضليت ولايت، جهت حقانی و ابدی است و اينكه هرگز منقطع نميشود. اما نبوت جهتی است نسبت به خلق كه قابليت زوال دارد. با اين وجود ولايت در برابر نبوت، چون ماه در مقابل خورشيد است؛ زيرا مبدا و ماخذ ولايت غير نبی، نبوت است.
به نام آنکه جان را فکرت آموخت
چراغ دل بنور جان برافروخت
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن
ز فیضش خاک آدم گشت گُلشن
توانایی که در یک طَرفه العین
ز کاف و نون پدید آورد کَونین
طَرفه العین: یک چشم به هم زدن، کنایه از سرعت.
پیرامون گلشن راز، محمود شبستری
فردوسی دلشکسته از سلطان محمود به دیار خود خراسان بازگشت، مدتی در منطقۀ خود (طوس) با سختی و فقر و ناراحتی زندگی کرد و هیچ شفاعتی در محمود مؤثر نیفتاد و فردوسی تا آخر عمر خود از به دست آوردن نتیجۀ کار خود محروم ماند. نظامی عروضی میگوید که: خواجه احمد بن حسن میمندی همواره در نزد محمود شفاعت فردوسی را میکرده است و آخر در یکی از سفرهای محمود به هند بر این کار توفیق یافت و سلطان را واداشت تا هنگام ورود به غزنین انعام و پاداش فردوسی را به او بدهند، ولی هنگامی که شتران با بار انعام و دینارها به سمت فردوسی حرکت میکردند، جنازۀ فردوسی را از دروازۀ شهر بیرون میبردند. بطور کلی با اینکه از فردوسی آنگونه که شایستۀ وی بود، قدردانی نشد، ولی یاد و نام و اثر او تا همیشه ماندگار ماند بگونه ای که زبان پارسی با فردوسی و شاهنامه او شناخته میشود. کاری که فردوسی انجام داد باعث شد که زبان پارسی ماندگار بماند و حماسه ملی ایران به اوج خود برسد.
بیت آخر گل و بلبل چنین است..
هست در این دهر همین کار عشق
وای بر احوال گرفتار عشق
خامه مستوره شیرین زبان
داد سخن داد در این داستان
مستوره
در شکنج زلف جانان توده توده مشك پنهان
گو بزن شانه بدان مو تا كه گردد مشک ارزان
گر نه زان زلف است و گیسو از چه باد عنبرین بو
میوزد هر صبح زين سو غاليه سا مشك افشان
من ندیدم در جهان سنبل شود شیرازۀ گل
یا شبه نشنیدهام هاله بگرد ماه تابان
زان لب و دندان چگويم رشك مرجان غيرت گل
کوثر نوش دهان با چشمۀ جان بخش حیوان
بانو شاعره مستوره قادری/ ماه شرف کردستانی
غزل شماره ۴۷۷ از دیوان حافظ است.
درود بر شما🌹🙏
خیر پاسخ شما صحیح نمیباشد، حافظ اصلاً چنین شعری ندارد و غزل ۴۷۷ هم: دو یار زیرک و از باده کهن دومنی/ فراغتی و کتابی و گوشه چمنی/ هست.
درود بر شما🌹🙏
خیر پاسخ شما صحیح نمیباشد، حافظ اصلاً چنین شعری ندارد و غزل ۴۷۷ هم: دو یار زیرک و از باده کهن دومنی/ فراغتی و کتابی و گوشه چمنی/ هست.
درود بر شما🌹🙏
خیر پاسخ شما صحیح نمیباشد، حافظ اصلاً چنین شعری ندارد و غزل ۴۷۷ هم: دو یار زیرک و از باده کهن دومنی/ فراغتی و کتابی و گوشه چمنی/ هست.
بانو شاعره نسائی/ فخر النساء
صاحب تذكره جواهر العجایب مینویسد نام این زن فخر النساء و اهل خراسان و از ناحیه نساء است و بدین سبب نسائی تخلص یافته و آثار او از انسجام و استحکام خوبی دارد و طبعی قادر و استعداد و ذوقی سرشار داشته:
شادم اگر دلم ز تو بی غم نمیشود
باری غم تو از دل من کم نمیشود
مرهم میار بهر دوای من ای طبیب
کین درد عاشقی است به مرهم نمیشود
داغی نهاد بر دلم آن بی وفا که عمر
بگذشت و دردمندی آن کم نمیشود
سازد به داغ هجر نسائی خاکسار
چون خاطرش به وصل تو خرم نمیشود
تذكرة مرآت الخيال او را از ناحيه نساء رود خراسان دانسته و مینویسد شعرای عصر به بلندی فکرش اقرار داشته اند:
گوئی همه چیز دارم از مال و منال
آری همه هست آنچه میباید نیست
فکرکنم عطار نیشابوری است
درود بر شما 🌻🌹
راهنمایی میکنم، سراینده بانو هستش.
درود بر شما🌹🙏
خیر پاسخ شما صحیح نمیباشد، حافظ اصلاً چنین شعری ندارد و غزل ۴۷۷ هم: دو یار زیرک و از باده کهن دومنی/ فراغتی و کتابی و گوشه چمنی/ هست.