این شعر از کیست؟
این شعر از کیست؟
بشکند دستی که خم در گردن یاری نشد
کور به چشمی که لذت گیر دلداری نشد
صد بهار آخر شد و هر گل به فرقی جا گرفت
غنچۀ باغ دل ما زیب دستاری نشد
کار ما آخر شد و آخر ز ما کاری نشد
مشت خاك ما غبار کوچۀ یاری نشد
سالها خون جگر در ناف آهو شد گره
مشک شد اما چه شد خال رخ یاری نشد
بانو شاعره مخفی/ زیب النساء بیگم
بانو شاعره مستوره قادری/ ماه شرف کردستانی
بانو شاعره مریم فراهانی
بانو شاعره مستوره زند
بانو شاعره مخدومه یزدی
بانو شاعره ماه لقا/ چندی
٧ پاسخ
اکوردینگ تو هوش مصنوعی
شاعر ه مخفی بدخشی پارسی سرای افغان این شعر را در سوگ زینب النسا بیگم سروده است 🥰
در ادبیات خاقانی، انسان گرائی، و آرمانهای عالی انسان دوستی در اشعارش به وفور ترنم یافته و در راه آزادی و شرف انسانها بارها به زندان افتاده است و حبسیات او برای نخستین بار در شعر فارسی بر زبان میآید. مادر او مسیحی بوده ولذا اسلام و مسیحیت در کنار هم تعریف و توصیف میشوند و مورد دیگری از خصوصیات سبک آذربایجانی بدین ترتیب رقم میخورد.
بانو شاعره نهانی شیرازی
تذكره جواهر العجايب مینویسد بانو نهانی، اهل شیراز بوده و مردم آن دیار وی را در حسن و جمال و فهم و فراست بسیار می ستودند و میگوید در فصاحت و بلاغت در میان زنان ممتاز بوده و یاد آور میشود که مطلع ذیل را در تتبع از غزل مولانا عبدالرحمن جامی گفته است (عبد الرحمن جامى بی نیاز از معرفی است، وی بزرگترین عارف و شاعر و دانشمند قرن هشتم هجری است) و دیگران هم بدین بحر و ردیف و قافیه گفته اند که نقل میکنیم:
بانو نهانی:
شدم دیوانه تا در خواب دیدم آن پری رو را
چه باشد حال گر بیند به بیداری کسی او را
عبد الرحمن جامی:
معلم کو مده تعلیم بیداد آن پری رو را
که جز خوی نکو لایق نباشد روی نیکو را
بساطی (حصیری):
به زنجیر از چه میدارد رقیب این سرو دلجو را
مرا زنجیر میباید که من دیوانهام او را
نرگسی:
وفا در دل نگردد هرگز آن شوخ جفا جو را
ز من بهتر نمیداند کسی نیک و بد او را
آهی:
سگش را یارخواندم زد گره از چشم ابرو را
من مسکین چه دانم آدمی پنداشتم او را
مه من شام عید از گوشه ننمود ابرو را
فلك چندین چراغ افروخت تا پیدا کند او را
میرهادی مشهدی:
به آب زر نشانی هست تیغ آن جفا جو را
که خون هر که را ریزد نگیرد هیچکس او را
قاسم:
مصور تا به صورت کرد نسبت آن پری رو را
نمیخواهم که بر دیوار بینم صورت او را
فخری هروی:
درون دیده جا خواهم سگان آن پری رو را
که من بسیار بهتر دانم از مردم سگ او را
توضیح:
/بساطی سمرقندی از شاعران نامی اوایل قرن نهم است که ابتدا حصیری بخاطر شغلش که حصیرباف بوده تخلص میکرده، و سپس به توصیه خواجه عصمت بخارائی که گفته بود تو لایق بساط بزرگانی تخلص خود را به بساطی تغییر داد.
/میرهادی مشهدی ظاهراً میر محمد هادی پسر عموی میر عبدالرزاق کاشی است، محمدهادی و مشهدی که در دنباله نام اوست میرساند که اهل دهی بنام مشهد (مشهدقالی) که در حومه کاشان بوده.
/قاسم احتمالاً شاه قاسم انوار باشد که معاصر بساطی بوده و از اجله عرفا و بزرگان عصر خود بوده.
/فخری هروی ناقل احوالات نهانی شیرازی و مؤلف تذكره جواهر العجايب است.
بانو شاعره مهری
تذكرة الخواتین مینویسد مهری اهل هرات و همسر حكيم عبد العزیز است و در زمان شاهرخ میرزا مصاحب گوهر شاد بیگم و شیرین سخن و خوش طبع بوده است و سبک شعر وی چنین است:
حل هر نکته که از پیر خرد مشکل بود
آزموديم بيك جرعه میحاصل بود
گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت می
درب هر کس که زدم بی خود و لا یعقل بود
خواستم سوز دل خویش بگویم با شمع
داشت خود او به زبان آنچه مرا در دل بود
در چمن صبحدم از گریه و زاری دلم
لالۀ سوخته، خون در دل و پا در گل بود
آنچه از بابل هاروت حکایت کردند
سحر چشم تو به دیدم همه را شامل بود
دولتی بود تماشای رخت مهری را
حیف و صد حیف که این دولت مستعجل بود
این غزل را مهری به استقبال از شعر حافظ شیرازی گفته که میگوید:
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاك درت حاصل بود
در زمان وفات حافظ شیرازی، مهری طفلی خردسال بوده است، زیرا وفات حافظ ۷۹۱ هجری است.
شیرخان در مرآت الخیال نوشته است: روزی گوهر شاد بیگم بالای بام قصر نشسته بود و مهری نزد او بود، و شوهر مهری، خواجه عبدالعزیز در پائین قصر آمد، گوهر شاد او را نزد خود طلبید، خواجه عبدالعزیز چون پیرمرد سالخورده بود و میخواست دستور گوهر شاد را با سرعت اجراء کند و با عجله بالا رود حرکات عجیبی از او سر میزد که جالب توجه بود، گوهرشاد به مهری گفت برحسب حال شوهرش چیزی بگوید، مهری فوری این قطعه را گفت:
مرا با تو سر یاری نمانده
سر مهر و وفاداری نمانده
ترا از ضعف پیری قوت و زور
چنانکه پای برداری نمانده
آنچه از عمر شمردیم شب دوشین بود
تا دم صبح لبانم بلب نوشین بود
شمع فرسود ولی تا به سحر بستر من
روشن از شعشعه مهرومه و پروین بود
دامنم بود پر از لاله از آن خرمن گل
گردنم رشته از آن سلسلۀ پرچین بود
کس نداند که چه دیدیم از آن حور سرشت
حاصل عمر که دیدیم به گیتی این بود
بس که بوئیدم و بوسیده ام آن چنبر زلف
نفس از رایحۀ طرۀ او مشکین بود
گاه آن خرمن نسرینش مرا بستر شد
گاه آن گیسوی پرچینش مرا بالین بود
گشتم از بوی خوشش بی خبر از خود نه عجب
چون در آغوشش مرا خرمنی از نسرین بود
گوهرا کام تو را داد اگر جان بستد
دلبر ما نتوان گفت گران کابین بود
از بانو شاعره گوهر
نفخه خلد است باز یار نسیم است
نکهت مینو است یا ز دوست شمیم است
رایحه تست یا که بوی بهشت است
گلشن روی تو یا ریاض نعیم است
با تو مرا خار بهتر از گل و سنبل
بی تو مرا در نظر بهشت جَحیم است
وقت گل آمد بیا و باده همی کش
خوف ز عقبی مکن خدای کریم است
ما سر طاعت نهاده ایم به تیغت
بستۀ قید تو را ز قتل چه بیم است
خاطر مستوره را به جور میازار
زانکه به كيش وفا گناه عظيم است
از بانو شاعره مستوره قادری/ ماه شرف کردستانی
تا پرتو جمال تو عکسش به جام ماست
بختم قرین نعمت و دولت غلام ماست
رمزی است باده را ز حلال و حرامیش
با تو حلال گشته و بی تو حرام ماست
ما را ز درد هجر نباشد شکایتی
ناکامی از وصال تو خود عین کام ماست
برخیز ای ندیم نشان شمع را فرو
چون بزم روشن از رخ ماه تمام ماست
ما را به صبح و شام نباشد تعلقی
روی تو صبح روشن و زلف تو شام ماست
امروز ما نه عاشق و رندیم از ازل
منشور عشقبازیِ درندی بنام ماست
گوهر اگر چه نیست تو را لوءلوء و گهر
خوش دلنشین که لوء لوء و گوهر کلام ماست
از بانو شاعره گوهر
درود بر شما محمد جان آفرین🌹🙏
مخفی ایرانی و از خاندان صفویه است، پدرش در هند حکومت میکرده و هند بخشی از ایران بوده و خراج می داده. زیب النساء، زینت النساء و زینب النساء هر سه خواهر و شاعره بودند، الآنم در هند نقاطی بنام زینت النساء هست چون بعد از پدرش به پادشاهی رسید.
سپاس از شما محمد عزیزم🌺