در این شعر نظامی خر مصریان به چه معناست؟
در این شعر نظامی خر مصریان به چه معناست؟
چو تازی فرس بد لگامی كند
خر مصريان را گرامی كند
از اين توسنی به كه باشيم رام
كه سيلی خورد مركب بد لگام
جهان در جهان خلق بسيار ديد
رميد ازهمه با كسی نارميد
جهان آن كسی راست كاندر جهان
شود آگه از كار كارآگهان
سلام بر حمیدرضاجان، امیدوارم حالتون خوب باشه و تندرست و سلامت باشید🙏🌹
نه هنوز کسی پاسخ صحیح را نداده، احتمالا جناب دکتر پاسخ را میدانند که مشارکت نکردند، و یا شاید این پست را هنوز ندیدند، چون ایشون به خمسه نظامی تسلط خوبی دارند💐
دقیق متوجه سوال نشدم، اگر منظورتون بعد تاریخیه، اینجا نظامی کمی در خصوص داریوش سوم یا دارای داستان بی انصافی می کند و می گوید چون داریوش به مردم ظلم کرد و گوش به دانایان نداد، اسکندر براو چیره شد و اگر اشتباه نکنم سه دخترش نیز همسران اسکندر شدند.
درود/ نظامی از معدود شاعرانیست که مطالب مغز داری را مطرح میکند، اصطلاحاً بکش برو از واژگان استفاده نمیکند، خر مصریان را برای چه در این عبارات گنجانده؟ اونم هشت قرن قبل؟ هزاران واژه جایگزین داشته ولی دقیقاً خر مصریان را بکار برده، نظامی در کل خمسه حتی یک واژه ناپسند یا نابجا ندارد، اگر دواوین را مقایسه کنیم نظامی خیلی متفاوت است.
٩ پاسخ
باسلام ودرودفراوان.
منظور این است ک وقتی نجیب زاده و با اصالت سواری ندهد و فرمانپذیر حرف زور نشود انسان فرومایه و پست به جهت رام و فرمانپذیر بودن را گرامی کنند و بر سار کار آرند...
از این توسنی به که باشیم رام/که سیلی خورد مرکب بدلگام:می فرماید سرکشی کردن و سیلی خوردن بهتر از آن است که رام و فرمانبر هر کسی باشی،
جهاندار آنکسیست که از روش و طرح و نقشه ی کارگذاران آگاه باشد وخویشتن خویش را به ظلم و جور نفروشد
درود بر شما و سپاس فراوان🙏🌺
اما کلام نظامی
گویا برعکس میگوید چون اگر بیت ( از این توسنی به که باشیم رام ) را به نثر در آوریم چنین میشود: بهتر است که از این عصیان دست برداریم و رام باشیم، وگرنه مثل اسب چموش سیلی میخوریم.
سلام و درود
بله عزیز من این تأویل رو از زاویه ی دید خودم و با کمی الهام ومخلوط کردن سلیقه ی شخصی از ابیات سوم و چهارم کردم و این معنا در خود الفاظ شعر تصریح نشده است🙏
به نظر من، از خر مصری، آدم بی مقدار است.
درود بر شما و سپاس🌹🙏
البته آدم بی مقدار، اگر پادشاه هم بشود، باز هم بی مقدار است، و هیچوقت گرامی نمیشود، البته این را بعنوان راهنمایی گفتم💐
بیت مورد اشاره شما کنایه از وارونه شدن ارزش ها و قدر ندیدن افراد شایسته است. مفهوم کلی بنظر بنده اینست که وقتی اسب اصیل و نجیب ( نماد انسان های بزرگ و هنرمند ) بداخلاقی و سرکشی کند، صاحبانش مجبور می شوند به الاغ مصری ( نماد انسان های نادان و بی مقدار ) توجه کرده و او را گرامی بدارند. به عبارت دیگر، قدرنشناسی مردم باعث می شود جایگاه افراد فرومایه و ارزشمند با هم عوض شود.
لالایی و وسایل زندگی و حرفهها و باورها
از دیگر مقولههای فرهنگ عامّه که با بررسی آن میتوان به فرهنگ منطقه ای خاص پی برد. چگونگی اشیا و لوازم زندگی، خوراک و پیشه هاست که در لالاییها به پاره ای از آنها نیز اشاره میشود:
لالا لالا بیا دایه
بیاور تشت و آفتابه
بشویم پای ماهزاده
که ماهزاده رِخدا داده
.
لالا لالا گُل سوسن
بابات اومد چشمت روشن
بابات رفته به هِل چینی
بیاره قند و دارچینی
نظامی نه تنها به عنوان سیمای اندیشمند و والای زمان خود تا عصر ما زیسته، بلکه آثار جاودانی او تا آیندههای دور نفوذ دارد، از دلهای نسلهای جدید انسانی خبر میدهد، آرزوها و خواستهای آنان را پر و بال میبخشد و راه ترقی و سعادتشان را روشن میسازد.
دهها و صدها هنرمند برجسته که هر کدام فخر ملتی و مردمی دیگر بودند، در اطراف این خورشید نبوغ دُها که در سدهی ۱۲ میلادی، در فضای آذربایجان آن عهد درخشید، گرد آمدند و با الهام از گنجینهی جودت طبع او، در تکامل ادبیات جهانی نقش مؤثری بازی کردند.
اکنون با حکیم نظامی ۸۰۰ سال فاصلهی زمانی داریم. در درازنای این مدت، دگرگونیهایی در طبیعت و اجتماع رخ داده است. بناهای باشکوه و شهرهای آباد ویران شدهاند، تازهها رخ نمودهاند، رودها بستر خود را تعویض کردهاند، فرزند انسان از مرحلهی نخستین تشکیل فئودالیسم به بعد، راه تکاملی بس دراز پیموده است. حکیم نظامی گنجوی با دُها و نبوغ خود در روزگار ما نیز به معنای واقعی کلمه زنده است.
رودابه در مرگ نوه اش سهراب اينچنين سوگواری میکند :
چو رودابه تابوت سهراب دید
ز چشمش چو باران خوناب دید
بدان تنگ تابوت خفته جوان
بزاری بگفت ای چراغ گوان
همی گفت زار ای گو سرفراز
زمانی ز صندوق سر برفراز
به مادر نگویی همی راز خویش
که هنگام شادی چه آمد به پیش
به روز جوانی به زندان شدی
بدین خانه ی مستمندان شدی
نگویی چه آمدت پیش از پدر
چرا بردریدت بدینسان جگر
و آن گاه که بیژن به چاه می افتد منیژه گریان و نالان بر سرچاه اشك میریزد و زمان را کنار محبوبش میگذراند. و برای او خوراک تهیه میکند.
خروشان بیامد به نزدیک چاه
یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سربرزدی
منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی به روز دراز
به سوراخ چاه اوریدی فراز
به بیژن سپردی و بگریستی
بران شوربختی همی زیستی
و از همه شگفت تر و زیباتر داستان رودابه پس از مرگ رستم و دیگر پسرش زواره است. که چگونه حالت افسردگی به وی دست داده و چندی به بیماری مبتلا میشود.
چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
همانا که تا هست گیتی فروز
از این تیره تر کس ندیده ست روز
بدو گفت زال ای زن کم خرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روان گو پیلتن
مگر باز بیند بران انجمن
ز خوردن یکی هفته تن باز داشت
که با جان رستم به دل راز داشت
ز ناخوردنش چشم تاریک شد
تن نازکش نیز باریک شد
ز هر سو که رفتی پرستنده چند
همی رفت با او ز بیم گزند
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچاره گی ماتمش سور شد
بیامد ببستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید اندر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
پرستنده از دست رودابه مار
ربود و گرفتندش اندر کنار
کشیدند از جای ناپاک دست
به ایوانش بردند و جای نشست
به جایی که بودیش بنشاختند
ببردند خوان و خورش ساختند
مقام زن در شاهنامه: در شاهنامه زنان نیز همچون مردان جایگاه برابر دارند و در عرصه های مختلف حتی فرماندهی لشکر و پادشاهی کاردانی و لیاقت خود را اثبات میکنند و گاهی ممتازتر از مردان شایستگی خود را نشان میدهند.
گردیه نیز یکی از این زنان شایسته و برجسته است که پس از ابراز لیاقت و کاردانی از سوی خسروپرویز به شهربانی ری برگزیده میشود. شهری که پیش از آن بدست مردی بد نام و رخساره زرد ویران شده بود، روی به آبادانی و پیشرفت میگذارد.
لب شاه ایران پر از خنده شد
همه کهتران خنده را بنده شد
ابا گردیه گفت کز آرزوی
چه باید بگو ای زن خوب روی
زن چاره گر برد پیشش نماز
بدو گفت کای شاه گردن فراز
بمن بخش ری را خرد یاد کن
دل غمگنان از غم آزاد کن
ز ری مردک شوم رابازخوان
ورا مرد بد کیش و بد ساز دان
همی گربه از خانه بیرون کند
دگر ناودان یک به یک بشکند
بخندید خسرو ز گفتار زن
بدو گفت کای ماه لشکرشکن
ز ری باز خوان آن بد اندیش را
چو آهرمن آن مرد بد کیش را
فرستاد کس زشت رخ رابخواند
همان خشم بهرام با او براند
ضمناً جالب است که بدانید، سیمرغ پرنده ی افسانه ای و مقدس در شاهنامه هم چهره ای زنانه دارد که در آینده به آن نیز خواهیم پرداخت، انشاالله. ادامه دارد..
نقش دولت در شادکامی جامعه: نظامی در اسکندنامه مسالۀ جالب توجه و تازهای مطرح میکند که در آثار پیشینش به آن بر نخوردهایم. آن نیز نقش دولت در شکلپذیری کار و زحمت انسانهاست.
در اسکندرنامه به تکرار از این مطلب سخن رفته است. اگر اسکندر در جنگ با اشراف ایرانی، وعده میدهد که قشون را به جنگاوران، رمهها را به چوپانان، کشتزاران را به کشاورزان واگذارد؛ پس از نشستن بر تخت، دربارهی ضرورت اینکه هر کسی باید به اندازهی قابلیت خود کار کند و زحمت بکشد، نطق میکند، جالبترین جهت این مسألهی مهم که نظامی آنرا به میان میکشد، در این است که اسکندر توجه و مراقبت دولت از سالخوردگان، بیماران و نیز کسانی را که نمیتوانند مخارج معیشت خود را تأمین کنند، ضروری میداند:
بپیچم سر از رایگان خوارگان
مگر بیزبانان و بیچارگان
چو دارد تنومند کار آگهی
نخواهم که باشد ز کاری تهی
چو بینم کسی را که او رنج برد
که با خرج او دخل او هست خرد
در آن خرجش اومیدواری دهم
ز گنجینهی خویش یاری دهم
اسکندر گر چه ایران را فتح میکند اما به توصیهی ارسطو در این خانهی بیگانه زیاد درنگ نمیکند. به کشور خود باز میگردد و بعنوان باارزش ترین غنایم چند کتاب همراه خود میبرد. در نخستین بخش اسکندر نامه، همراه تصویر صحنهها و سفرهای جنگی، تدابیر اسکندر از نظر ارزش اجتماعی و اخلاقی آن، حایز اهمیت است. مسافرت او به بابل، ارمنستان، آبخاز و حمله به هندوستان و چین از این جهت شایان دقت است. در سفرهای مصر و ایران او به یاری شمشیر پیروز میشود، اما در سفر به ولایتهای دیگر در سایهی خردورزی خود غلبه مییابد.
درود
منظور ارزش حیثیت و شرف است
درود بر شما بسیار عالی 🙏🌹
سلام اگه پاسخ صحیح داده شده، لطفا بیشتر توضیح بفرمایید.