پرسش خود را بپرسید

این شعر در مدح و منقبت کیست و نام سراینده ی آن چیست؟

تاریخ
١ سال پیش
بازدید
١٥٠

این شعر در مدح و منقبت کیست و نام سراینده ی آن چیست؟

«چگونه شمشیری زهرآگین /پیشانی بلند تو- این کتاب خداوند را- از هم می گشاید /چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت»

٢١٨,٠٧٣
طلایی
٢٤٧
نقره‌ای
٢,٣٥٢
برنزی
٧,٤٩٢

٦ پاسخ

مرتب سازی بر اساس:

درود؛ این شعر از علی موسوی گرمارودی شاعر معاصر کشورمان است که درمدح و منقبت علی (ع) و البته در سوک ضربت خوردن ایشان در محراب  سروده شده است؛ و این گونه آغاز می‌شود : 

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

 که تو را آفرید....

١,٥٢١
طلایی
٠
نقره‌ای
١٤
برنزی
١١
تاریخ
١ سال پیش

بانو شاعره عفت 
دختر فتحعلیشاه و خواهر تنی حسینعلی میرزا فرمانفرمای فارس و حسینعلی میرزا والی خراسان بوده، که خواهرش عصمت نیز طبع شعر و ذوق ادبی داشته، نویسنده تذکره خیرات حسان مینویسد عفت در ریاضت و تزکیه نفس متحمل مجاهدت شده و از علم نجوم و هیئت و عربی اطلاعات داشته و خط نستعلیق و شکسته را خوب مینوشته و شعر را نیکو میگفته و چون سبك عرفا را پسندیده، و همواره با مثنوی مولوی سروکار داشته خود گاهی بسبك مثنوی شعر میگفته از این قبیل: 
میل خاطر میکشد تازه بآن 
تا ز نو آرم حدیثی در میان 
هست در شهر محبت تازه‌ها 
در کتاب دوستی شیرازه ها
غیر عشقم هیچ در تقرير نه 
دل ز یادِ عشق هرگز سير نه 
تشنگان را نیست لذت غیر آب 
خستگان را نیست راحت غیر خواب 
غرقه در دریا نخواهد جز کنار 
در زمستان هر کسی جوید بهار 
هر که را باشد بهاری در جهان 
عشق میباشد بهار عاشقان 

٢١٨,٠٧٣
طلایی
٢٤٧
نقره‌ای
٢,٣٥٢
برنزی
٧,٤٩٢
تاریخ
٢ ماه پیش

زبیده مشهور به فرشته، متخلص به جهان، دختر فتحعلیشاه قاجار و همسر نصرت الملك قراگزلو همدانی است، وی مرید سر سپرده و پرو پا قرص مرحوم حاج میرزا علینقی کوثر بوده، و از زنانی است که در كمال عفت و طهارت و زهد و تقوی و با نهایت اخلاص در راه عرفان و تصوف سر از پا نشناخته و برای قرب بمطلوب نقدجان و دل باخته است تا آنجا که از سریر سلطنت پدر و دستگاه امارت شوهر چشم پوشیده و توتیای استان خانقاه را برای روشن کردن چراغ دل بردیده کشیده است.  
ای جان جهان جهان ناخوش بی تو 
بغداد پریشان و مشوش بی تو 
رفتی تو و من بی تو بماندم فریاد 
تو در خاکی و من در آتش بی تو 
این رباعی منسوب به زبیده همان رباعی اثر طبع محمد بن يمين الدوله محمود غزنوی است که در جلد دوم لباب الالباب عوفی مندرج است و محمد غزنوی این رباعی را در رثاء همسر خود گفته و اینست: 
ای حال دل خسته مشوش بی تو 
عيش خوش من شدست ناخوش بی تو 
تو رفته و آمده مرا برلب جان 
تو در خاکی و من در آتش بی تو 

٢١٨,٠٧٣
طلایی
٢٤٧
نقره‌ای
٢,٣٥٢
برنزی
٧,٤٩٢
تاریخ
٣ ماه پیش

چرچیل منحوس و ملعون، یعنی همون نخست وزیر اسبق عنگلیس روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه میرفت. هنگامی که به آنجا رسید به راننده گفت: آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: نه آقا! من میخواهم سریع برم خونه تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش کنم، پول ما رو بده زودی برم. چرچیل که خیلی خود شیفته تشریف داشت، از علاقه‌ی این فرد به خودش خرکیف و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با دیدن اسکناس پشم ریزون کرد و حسابی کیفور شد و گفت: اگر بخواهی، تا فردا همیجا منتظرت میمونم، چرچیل خره کیه؟ گور پدره چرچیل!
و
متأسفانه‌، در قرون اخیر، غالب سیاستمداران غربی، آرامش روح و شادمانی خاطر خود و موفقیت را در کسب تعلقات دنیوی جستجو کرده و با ریختن خون بی‌گناهان و بردن عرض و آبروی دیگران بر مسند قدرت قرار گرفته اند و طنز از نظر محتوا (نه قالب) یکی از زبانهای نقد و بررسی، و یکی از انواع ادبی ‌است که نویسنده یا شاعر در آن علل و مظاهر واپس ماندگی و عیوب و مفاسد و ناروایی‌های دردناک فرد، گروه یا جامعه را‌، به قصد اصلاح‌، با چاشنی خنده‌، بگونه‌ای برجسته و اغراق‌آمیز و همراه با اشاراتی به وضع معمول زندگی بیان میکند، سه عنصر اصلی خنده، انتقاد، اصلاح‌؛ در شکل‌گیری طنز دخیل هستند.

٢١٨,٠٧٣
طلایی
٢٤٧
نقره‌ای
٢,٣٥٢
برنزی
٧,٤٩٢
تاریخ
٤ ماه پیش

این شعر رو سید علی موسوی گرمارودی در مدح و منقبت مولا علی علیه‌السلام سروده:

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید.
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام.
تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت
و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای
و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی
و در جیب جبریل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی که نان توشه ی جوین افطار را به سحر می شکستی
یا، در آوردگاه،
به شکستن بندگان بت، کمر می بستی
چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،
و در بازارِ تنگِ کوفه…؟
پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد…
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
و مَشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
آه ای خدای نیمه شبهای کوفه ی تنگ.
ای روشن ِ خدا
در شبهای پیوسته ی تاریخ
ای روح لیله القدر
حتّی اذا مَطلعِ الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است…؟
نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست…
خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،
با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!
شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خود سوزی وا می دارد
خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند
و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شوید
اما:
چون از این آمیزه ی خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند،
قالب تهی خواهد کرد.
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و توفان، از خشم تو، خروش را.
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نـَفـَست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.
سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد
و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.
هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازه ی زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست
زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود
شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد
و به روانی خون، از رگها می گذرد
و به رسایی شعر، در مغز می نشیند
و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست
چشمی که تو را دیده است، چشم خداست.
ای دیدنی تر
گیرم به چشمخانه ی عَمّار
یا در کاسه ی سر بوذر
هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!
ای خرما فروشان کوفه!
ای ساربانان ساده ی روستا!
تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:
از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید
گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.
چگونه شمشیری زهراگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید
چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!
به پای تو می گریم
با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم
با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت
گریه ام، شعر شبانه ی غم توست…
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
وصَولتِ حیدری را
دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید،
آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟
در اُحُد
که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،
مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی
که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟
کدام وامدار ترید؟
دین به تو، یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست
دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
شعر سپید من، رو سیاه ماند
که در فضای تو، به بی وزنی افتاد
هر چند، کلام از تو وزن می گیرد
وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید بپایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی.
الله اکبر
آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟
فتبارک الله، تبارک الله
تبارک الله احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی

٢١٨,٠٧٣
طلایی
٢٤٧
نقره‌ای
٢,٣٥٢
برنزی
٧,٤٩٢
تاریخ
٦ ماه پیش
عکس پرسش

کسی دکان نگشوده ست بی جواز علی

که رزق هیچ کسی نیست بی نیاز علی

خدا به داد ترازوی عادلان برسد

اگر حساب بسنجند با تراز علی

جهان سوال بزرگی ست، کشف خواهد شد

اگر که چاه بگوید چه بود راز علی

گره به کار خود انداختی طناب! چرا؟

چه خواستی که نداده ست دست باز علی

بپرس از آنکه دو دستی غلاف را چسبید

چه دیده از دو دم تیغ یکه تاز علی

به کوفه نیست امیدی که مسجدش نشکست

نماز هیچ کسی را به جز نماز علی

٢١٨,٠٧٣
طلایی
٢٤٧
نقره‌ای
٢,٣٥٢
برنزی
٧,٤٩٢
تاریخ
٦ ماه پیش

پاسخ شما