بحای...... کلمه مناسب را بنویسید
متصل نبود سفال دو چراغ
نورشان ممزوج باشد در .......
✏ مولانا
چراغ
باغ
مساغ
راغ
٨ پاسخ
درود و ادای احترام🙏🌹
گزینه سوم مساغ
متصل نبود سفال دو چراغ
نورشان ممزوج باشد در مساغ
در مورد واژه مساغ، از ریشه سوغ، که نباید بخاطر تشابه با واژه سوق اشتباه گرفته شود، چند خط در مورد سوغ مینویسم.
واژه مساغ که دهخدا آنرا گذرگاه چیزی گوارا معنی کرده که تعبیر درستی است، چون در تفسیر موضوعی نیز (فرو رفتن از حلق به آسانی) معنی کرده، مثل هلوی پوست کنده، و این واژه در قرآن به دو صورت سائغ و یسیغ آمده است، سائغ: هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ: این آبی شیرین و خوشگوار است نوشیدن آن. و در مورد جهنمی ها، یسیغ: که باز از سَوْغ گرفته شده: گوارا میکند، به گلو فرو میبرد، در حالت نفی: وَلَا یَکادُ یُسِیغُهُ: آن آب چرگین را گوارا نمی یابد و از گلویش پایین نمی برد. در اینجا میم مصدری به سوغ اضافه شده و بصورت مساغ شده.
مولوی در جای دیگه باز گفته:
در حضور آفتاب خوش مساغ
رهنمائی جستن از نور چراغ؟
یعنی جایی که این خورشید هست، باز تو از چراغ نور (راهنمایی) طلب میکنی؟ من خودم تصورم این است که کلمه سوغات از همین سوغ گرفته شده، که حالت جمع و تای تانیث گرفته، گر چه سندی برای این ادعا ندارم. حال که نام سوغات شد، این حکایت حسن ختام این تاپیک باشد:
تاجری بود و یک طوطی داشت (و طوطی را معمولا از هندوستان میآوردند)، وقتی که میخواست به هندوستان برود خانواده را جمع کرد، از جمله طوطی هم آنجا بود، گفت حالا هر سفارشی دارید بگویید تا وقتی از سفر برمی گردم برای شما سوغاتی بیاورم؟ هر کسی یک چیزی گفت و طوطی گفت من حرفی ندارم غیر از اینکه آنجا وقتی میروی در باغستان ها، طوطیها را که میبینی، فقط بگو که شما هم یک نفری از خودتان، یکی که هم جنس شماست اینجا نزد من در قفس است و شرح حال مرا برای آنها بازگو کن، من سفارش دیگری ندارم، آن وقت اگر آنها پیغامی داشتند پیغامشان را برای من بیاور. او رفت و سفرش را انجام داد و بعد برای اینکه پیغام طوطی را رسانده باشد رفت در جنگلی که طوطی خیلی زیاد بود و در مقابل طوطیها ایستاد و حرفش را زد، که بله من طوطیی دارم اینچنین و وضعش اینطور است و من یک قفسی این گونه برایش تهیه کردهام و وقتی خواستم بیایم چنین پیغامی داد، حالا اگر شما پیغامی دارید بگویید؟ تا این را گفتم دید تمام این طوطیها مثل اینکه ناگهان سکته کردند و مردند، از روی درختها افتادند روی زمین. ای بابا این چه کاری بود من کردم، باعث مرگ این همه طوطی شدم!
وقتی که برگشت سوغاتیها را آورد، به طوطی رسید، طوطی گفت آیا پیغام مرا رساندی؟ گفت بله رساندم ولی خیلی بد شد. گفت چه شد؟ گفت تا گفتم، همه آنها یکجا افتادند و مردند. این هم تا شنید همان جایی که بود همان طور از غصه افتاد و مرد. عجب کاری! باز یک مرگ دیگر! غصه اش افزون شد چون طوطی عزیزش مرد، ولی دیگر کاری نمیشد کرد، پای طوطی را گرفت و آن را از قفس بیرون انداخت، تا انداخت بیرون، طوطی پرواز کرد و رفت. معلوم شد آن درس بوده، گفتند تو اگر میخواهی از این قفس آزاد شوی باید بمیری.
بمیر ای دوست قبل از مرگ اگر میزندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما🌹
درود بر شما
آفرین
درود بر شما
آفرین
درود بر شما
آفرین
مساغ گزینه درست یعنی معبر❣💙
درود بر شما
آفرین
درود بر شما
آفرین
سپاس از بازگویی داستان طوطی و بازرگان که جزو داستانهای پر از حکمت و عبرت مثنوی است