پرسش خود را بپرسید

به جای نقطه چین واژه درست را بنویسید

تاریخ
٢ روز پیش
بازدید
٣٣


به صندوق زادش نهان کرده بود
..  ....................   آ  ورده بود


✏ نظامی

٠ %

همانند تحفه ای

٠ %

بمانند سوغات

٨٣ %

به نرخ ره آوردش

٥ پاسخ
١٦ %

همه موارد

١ پاسخ
٣٢,٠٣٥
طلایی
٦
نقره‌ای
٩٧٢
برنزی
١,٨٦٥

٦ پاسخ

مرتب سازی بر اساس:
پاسخ کاربر: گزینه‌ی سوم

درود بر شما🌷🌹
خب گزینه سوم، ولی گمانم کافی نیست.
جوانمرد بود از پدر ناشكيب 
چو بيمار نالنده از بوی سيب 
او جوانمردی هستش که از پدرش ویژگی کم طاقتی و ناشکیبی را به ارث برده است، مانند بیماری که بهانه گیری میکنه و حساسیت نشون میده، حتی از بوی سیب شکایت میکند و ناله میکنه.
نگهداشت آن پير فرتوت را 
چو ديگر كسان سرخ ياقوت را 
به نظر میرسد که شاعر از حفظ حرمت و نگهداری احترام یک فرد سالخورده از این تمثیل که دیگران، سنگ‌های قیمتی را مواظبت و نگهداری میکنند، صحبت میکند. در واقع، تمثیل او به ارزش و اهمیت احترام به بزرگتر تاکید میکند.
به صندوق زادش نهان كرده بود 
به نرخ ره آوردش آورده بود
در درون صندوقی زاد و توشه خودش را پنهان کرده بود و آنرا به قیمت و بر اساس ارزشش آورده بود. 
خب حالا با اجازه شما کمی در مورد آب حیوان اضافه کنم، شاید دوستان براشون جالب باشه.
البته در حضور شما استاد عزیز درس پس میدیم.
خب.
بصورت خلاصه ذکر میکنم، بعضی معتقد هستند که نظامی از فردوسی تقلید کرده، پس از فردوسی شروع میکنم.
فردوسی بزرگ، میگه وقتی اسکندر در روم بود، بسوی غرب لشکر کشید. او به شهری رسید که مردم آنجا همگی هیکلی درشت، پوست سرخ و موهای زرد داشتند و به فرمان او درآمدند. پیرمردی به اسکندر گفت که چشمه‌ای بنام آب زندگی در آنسوی جهان وجود دارد که در دل تاریکی پنهان شده است. او گفت که در کنار آن چشمه، شهری در کنار دریا است که خورشید در آنجا پنهان میشود. اسکندر به چشمه نزدیک شد و دید که خورشید چگونه در هنگام غروب به دریا فرو میرود. سپس، با راهنمایی خضر، به همراه تعدادی از سربازان برگزیده بسوی تاریکی حرکت کرد. بعد از دو روز و دو شب، در دو راهی‌ای قرار گرفتند و اسکندر و خضر از یکدیگر جدا شدند. خضر با کمک انگشتری که اسکندر به او داده بود، به چشمه آب حیات رسید، اما اسکندر از مسیری دیگر رفت و به روشنایی رسید. در آنجا کوهی دید که چهار مرغ سبز روی چهار ستون نشسته بودند. آن چهار مرغ از اسکندر سوالاتی پرسیدند و بعد از پاسخ به سوالات آنها، اسکندر با راهنمایی آنها به قله کوه رفت. در آنجا فرشته‌ای بنام اسرافیل را دید که در حال آماده شدن برای دمیدن در صور و منتظر فرمان خداوند بود. فرشته به اسکندر چنین نصیحت‌ هایی کرد: ای انسان، تا چه زمانی میخواهی بی‌وقفه تلاش کنی؟ روزی صدایی به گوشت خواهد رسید که به تو میگوید تاج و تخت خود را برای دیگری بگذار و آماده‌ی سفر شو. اسکندر گفت که سرنوشت وی چنین رقم خورده است. سپس، با ناله و اندوه از کوه پایین آمد و دوباره به سمت تاریکی حرکت کرد. در همین زمان بود که ناگهان صدایی از کوه بلند شد: هر کسی که از کوه سنگی بردارد، از آنچه در دست دارد، پشیمان میشود. و اگر سنگی برندارد، باز هم پشیمان خواهد شد.. وقتی سپاهیان از چشمه بیرون آمدند، سنگ‌ها را دیدند که همگی به درّ و یاقوت تبدیل شده‌اند. آن کسی که سنگی برداشته بود، از اینکه چرا بیشتر برنداشته پشیمان بود (حرص) و آن کسی که هیچ سنگی برنداشته بود، هم افسوس میخورد (طمع)
خب حالا نظامی 
به گفته نظامی بزرگ، اسکندر در یک مجلس بزم داستان آب زندگی را شنید و تصمیم گرفت به همراه سپاهیانش بدنبال آن برود. آنها به سمت تاریکی‌های زیر قطب شمال حرکت کردند. چون تعداد سپاهیان زیاد بود و حرکت آنها مشکل بود، آنها توانستند خود را به غاری برسانند که در دشتی وسیع قرار داشت. عده زیادی از سپاهیان در آنجا ماندند و دشت را آباد کردند و به آنجا (بن غار) گفتند که کم‌کم به (بلغار) تبدیل شد.
از آن جمع كانجای شد جای گير 
شد آن بوم ويران عمارت پذير 
بن غار خواندش نگهبان دشت 
به نام آن بن غار بلغار گشت
اسکندر، تعدادی از جوانان شجاع و نیرومند را انتخاب کرد و با آنها بسوی تاریکی رفت. بعد از یک ماه، به جایی رسیدند که دیگر نشانی از نور خورشید نبود. در اینجا، جوانی را می‌بینیم که برخلاف دستور اسکندر، پدر نود ساله بیمارش را با خود آورده بود. در این موقعیت سخت، آن پیرمرد راهنمایی کرد که باید اولین بچه مادیانی را که دیدند را جلوی چشم مادرش در ابتدای تاریکی قربانی کنند و بعد وارد تاریکی شوند. در هنگام بازگشت، مادیان مادر باید جلوتر باشد تا با راهنمایی او، اسکندر و همراهانش را به همان‌جایی که فرزندش را قربانی کرده‌اند، برساند. خب، اینو اضافه کنم که.. نظامی جان، داستان ورود اسکندر به تاریکی را مطابق با سه روایت (پارسی، رومی و عربی) نقل میکند. در روایت پارسی، خضر نبی علیه‌السلام پیشروی سپاه بود و اسکندر به او گوهری داد که خاصیتش این بوده، وقتی به چشمه آب حیات نزدیک میشد، میدرخشید. از خضر خواست که هر وقت چشمه را پیدا کرد و از آن نوشید، او را هم خبر کند. خضر چشمه را پیدا کرد، از آن نوشید و بدنش را شست. الیاس همراه خضر بود و هر دو به چشمه رسیدند. سفره‌ای پهن کردند تا غذا بخورند. در سفره، ماهی خشک شده‌ای بود که ناگهان در آب افتاد و دوباره زنده شد. اینگونه بود که خضر و الیاس نیز به آب حیات دست یافتند. اما اسکندر و سپاهش دماغ سوخته، راه را گم کردند.
خب،
روایت عربی، برخلاف روایت‌های پارسی و رومی، چشمه آب حیات را در جای دیگری قرار داده است. در این روایت، الیاس و خضر از چشمه آب حیات نوشیدند و چون زندگی جاودانه یافتند، از بقیه انسانها دوری کردند. الیاس به دریا رفت و خضر به صحرا. بعد از اینکه اسکندر نتوانست به چشمه برسد و از آب آن بنوشد، به فکر بازگشت افتاد. در این حال، فرشته‌ای دست او را گرفت و گفت:
تو سراسر جهان را تسخیر کرده‌ای، اما هنوز ذهنت از آرزوهای بی‌پایه سیر نشده است.
فرشته، سنگی به او داد و از او خواست چیزی هم‌وزن با آن پیدا کند. وقتی اسکندر از تاریکی خارج شد، هرچیزی را با آن سنجید، اما سنگ از همه سنگین‌تر بود. در این هنگام خضر ظاهر شد و گفت آن را با خاک برابر کن تا هم‌وزن شوند.
روایت پارسی که نظامی نقل کرده، بسیار شبیه و حتی همسان با داستانی است که فردوسی قبل از او نوشته است. شاید نظامی، روایت فردوسی را به عنوان اساس داستان خود انتخاب کرده باشد.
وقتی ذوالقرنین همه جهان را فتح کرد، یک روز نشسته بود و به مرگ فکر کرد و زار زار گریست. به او گفتند: چه شده است؟ او گفت: وای از مرگ که در نهایت باید مرد. سپس گفت: من هر حیله‌ای که میشد، بکار بردم تا جهان را فتح کنم. حالا آیا کسی هست که بتواند مرگ را چاره کند؟ حکیمانش گفتند: هیچ حیله‌ای برای مرگ وجود ندارد، مگر اینکه چشمه آب حیات را پیدا کنی و از آن بنوشی. اسکندر پرسید: از کجا باید جستجو کنم؟ آنها پاسخ دادند: از تاریکی…
اما در تفسیر ابوبکر عتیق سورآبادی گفته: 
در روایات اسلامی آمده که کسی که اسکندر را از وجود چشمه آب حیات آگاه کرد، فرشته‌ای بنام رفائیل بود. رسیدن به تاریکی و چشمه، دوازده سال طول کشید. در نوشته‌ای دیگر آمده که علت جستجوی ذوالقرنین برای چشمه آب حیات این بود که خواست زنده بماند تا بتواند خدا را عبادت کند. شایدم خواسته به این بهانه کلک بزنه.😀
اما منشأ تاریخی این افسانه: 
داستان رفتن اسکندر به تاریکی، در واقع یادآور عبور او از کوه‌های پاراپامیزاد در شمال افغانستان است. توصیفاتی که سرداران اسکندر از دشواری‌های این مسیرهای کوهستانی و تاریک کشنده کرده‌اند، اغراق آمیز نیست، بلکه تمثیل از مشقت و سختی یافتن حقیقت هست، وگرنه آب حیات تشابه زیادی به شب قدر داره، ۳۶۰ راهرو تمثیل ۳۶۰ شب سال هست و اصل این حکایت افسانه و دروغ نیست و البته منبع این حکایت و رفتن ذوالقرنین به تاریکی و ظلمت در قرآن اشاره شده است، ولی جزئیات آن متفاوت هست. 
مانا باشید و سرافراز🌺

٩٥,٩٥٨
طلایی
٨٢
نقره‌ای
٥٥٨
برنزی
١,٢٠٧
تاریخ
٧ ساعت پیش
عکس پرسش
عکس پرسش

درود بر شما
آفرین
توضیحات کامل و مفصلی ارائه دادید
سپاس بی کران

پاسخ کاربر: گزینه‌ی سوم
٣٢,٠٣٥
طلایی
٦
نقره‌ای
٩٧٢
برنزی
١,٨٦٥
تاریخ
١ ساعت پیش
پاسخ کاربر: گزینه‌ی سوم
٣٠,٤٣٩
طلایی
١٧
نقره‌ای
٣٧١
برنزی
٢٣٠
تاریخ
١٨ ساعت پیش

درود بر شما
آفرین

پاسخ کاربر: گزینه‌ی چهارم
١٠,٧٠٥
طلایی
٦
نقره‌ای
١٢٢
برنزی
٢٣٥
تاریخ
١ روز پیش

درود بر شما
درست نیست

پاسخ کاربر: گزینه‌ی سوم
تاریخ
١ روز پیش

درود بر شما
آفرین

پاسخ کاربر: گزینه‌ی سوم
٥٣,٦٦٥
طلایی
٦٩
نقره‌ای
٤١١
برنزی
١٨٠
تاریخ
١ روز پیش

درود بر شما
آفرین

درود بر شما
آفرین

پاسخ شما