پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٨,٢٩٩)
🔸 معادل فارسی: • ( در سیاست ) میانه روی، جریان میانه • موقعیت میانی ( میان چپ و راست افراطی ) • طیف میانه سیاسی، نه چپ افراطی و نه راست افراطی 🔸 م ...
🔸 معادل فارسی: • خودفریبی، به خود دروغ گفتن • توهم خودخواسته، باور کاذب به چیزی که فرد می خواهد باور کند • انکار واقعیت به نفع باورهای راحت تر • فری ...
🔸 معادل فارسی: • بد نیتی، عدم حسن نیت • بی صداقتی، خلاف وعده، دورویی • ( در دیپلماسی ) نقض اعتماد، عمل غیرصادقانه • ( در فلسفه ) خود فریبی، عدم صداق ...
🔸 معادل فارسی: • آرمان زاهدانه ( رایج ترین ترجمه ) • ایده آل ریاضت کشی، آرمان ریاضت • ایده آل زهد و انکار نفس • ایده آل رهبانی/ترک دنیا 🔸Ascetic ...
🔸 معادل فارسی: • شاهکار انجام دادن، کارهای بزرگ و دشوار را به انجام رساندن • موفقیت های چشمگیر کسب کردن • از پس کارهای سخت و استثنایی برآمدن • کارها ...
🔸 معادل فارسی: • غارت کردن، تاراج کردن • به زور گرفتن، ربودن • محروم کردن ( کسی را از چیزی ) 🔸 مثال ها: "The dragon reft the treasure from the dw ...
سرویکال دیسپلیژ 🔸 معادل فارسی: • دیسپلازی دهانه رحم ( واژه تخصصی رایج ) • تغییرات غیرطبیعی سلول های دهانه رحم • رشد غیرعادی سلول ها در گردن رحم • ض ...
🔸 معادل فارسی: • دوره، دور ( دوره تصدی یک سمت یا موقعیت ) • مدت، نوبت ( مدت زمانی که یک شخص در یک جایگاه مشخص حضور دارد ) • ( در بافت سیاسی ) دوره ...
🔸 معادل فارسی: • اشتباه گرفتن، قاطی کردن ( دو چیز یا دو مکان با هم ) • به جای هم تصور کردن، یکی را با دیگری اشتباه گرفتن • گیج شدن در تشخیص دو مکان ...
🔸 معادل فارسی: • برآورده نشده، تحقق نیافته • پاسخ داده نشده ( برای نیاز، درخواست، انتظار ) • تأمین نشده ( برای نیازهای اساسی ) • به انجام نرسیده ( ...
🔸 معادل فارسی: • رد کردن شدید ( پیشنهاد، ایده، درخواست ) • جلوی کسی را گرفتن، کسی را ساکت کردن • سرنگون کردن ( هواپیما، پرنده، موشک ) • ( عامیانه ...
give a craps متاسفانه نتوانستم عنوان را اصلاح یا کلا حذف کنم. عبارت درست؛ give a craps 🔸 معادل فارسی: • اهمیت دادن، برای چیزی ارزش قائل شدن • ( در م ...
🔸 معادل فارسی: • بخش حسابداری، واحد حسابداری • ( در آژانس تبلیغاتی ) واحد روابط با مشتری، بخش حساب ها • بخش مدیریت مشتریان و امور مالی • دپارتمان حس ...
🔸 معادل فارسی: • از دستم در رفت ( از مسئولیت یا مالکیت ) • از گردن من برداشته شد، دیگر به من مربوط نیست • خلاص شدم ( از یک کار یا مسئولیت ) • از د ...
جیمنِیزیوم 🔸 معادل فارسی: • سالن ورزشی، ورزشگاه سرپوشیده • ( در مدارس ) زورخانه ( قدیمی تر ) ، سالن تربیت بدنی • ( در آلمان و کشورهای اروپایی ) دبیر ...
🔸 معادل فارسی: • خودتقدیسی، خود را مقدس نشان دادن • خودستایی به درجه تقدس، خودرا به صفات عالی بستن • ( طنزآمیز ) خود را بی نقص و فرشته صفت جلوه دادن ...
🔸 معادل فارسی: • دگرگونی روحی، تحول درونی ( اساسی و عمیق ) • توبه واقعی ( نه فقط پشیمانی سطحی ) • تغییر بنیادین در طرز تفکر و نگرش • خودشناسی دوبا ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را در برنامه شلوغ خود جا دادن ( وقت ملاقات دادن ) • کسی را در میان جمعیت یا فضای تنگ جای دادن • برای کسی وقت اضافی پیدا کردن ( ...
🔸 معادل فارسی: • ( در مهمانی یا رقص ) تنها رفتن، بدون همراه رفتن • مردانه، فقط برای آقایان ( در بافت های دیگرِ stag ) • تک و تنها ( در رویدادهای اج ...
🔸 معادل فارسی: به عنوان اسم ( شخص ) : • ( عامیانه ) آدم تنبل، شُل، کسی که از کار فرار می کند • کارشکن ( در محیط کار ) به عنوان فعل: • تنبلی کردن، ز ...
کایروپرکتر 🔸به متخصصی گفته می شود که در رشته کایروپراکتیک ( Chiropractic ) فعالیت می کند – یک حرفه سلامت که بر تشخیص، درمان و پیشگیری از اختلالات سی ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) به جهنم فرستادن، روزگار را به کام کسی تلخ کردن • عذاب دادن، آزار و اذیت شدید کردن • دوره سختی را برای کسی رقم زدن • از ...
🔸 معادل فارسی: • کارآیی، اثربخشی ( در نتیجه مطلوب ) • توانایی تولید نتیجه مطلوب • ( در پزشکی ) کارآیی بالینی، اثربخشی دارو یا درمان • ( حقوقی ) اعت ...
🔸 معادل فارسی: • خیلی باحال بود، خیلی خوش گذشت ( عامیانه ) • عالی بود، واقعاً لذت بردیم • وقت فوق العاده ای بود، عالی بود 🔸 مثال ها: "That concer ...
🔸 معادل فارسی: • وقت عمل است، دیگر بس است ( وعده های توخالی تمام شد ) • زمان دریافت پاداش وعده داده شده فرا رسیده است • دیگر وقت بهانه تراشی نیست، ...
🔸 مثال ها: "I wish my mother - in - law would mind her own business and stop telling us how to raise our kids. " کاش مادر شوهرم تو زندگی من دخالت ن ...
🔸 معادل فارسی: معنای نظامی: • صف بستن، به صف شدن، جای خود را در صف گرفتن • ( دستور ) به صف!، بایست در صف! معنای عمومی/ساختمانی: • فرو ریختن، فروریخت ...
🔸به هنرمند ( نقاش، نویسنده، کارگردان، آهنگساز، معمار ) یا اثری گفته می شود که به مکتب اکسپرسیونیسم ( Expressionism ) تعلق دارد. اکسپرسیونیسم یک جنبش ...
dig it 🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) فهمیدن، درک کردن ( چیزی باحال یا عمیق ) • ( عامیانه ) لذت بردن، کیف کردن، از چیزی خوشش آمدن • ( دستوری ) خوب نگ ...
🔸 معادل فارسی: • همزیستی بی ضرر ( نوعی همزیستی که در آن یک گونه بدون آسیب به میزبان خود در کنار او زندگی می کند ) • کُستُم نشینی ( صرفاً زندگی کردن ...
🔸 معادل فارسی: • گروه پر سر و صدا و بی نظم ( از مردم عادی ) • توده بی سر و سامان، اراذل و اوباش ( تحقیرآمیز ) • جمعیت آشفته و فاقد سازمان • عوام ا ...
🔸 معادل فارسی: • ( در معنای تحت اللفظی ) هاری، مبتلا به بیماری هاری ( بسیار نادر ) • ( در معنای مجازی، رایج تر ) خشم شدید، خشونت غیرقابل کنترل • شی ...
🔸 معادل فارسی: • پیست مسابقه ( اتومبیل رانی، موتورسواری ) • مسیر مسابقه ( برای حیوانات یا انسان ها ) • ( مهندسی ) کانال کابل، داکت، مجرای عبور سیم ...
🔸 معادل فارسی ( بر اساس معنا ) : به عنوان فعل: • لنگر انداختن، پهلو گرفتن ( کشتی یا قایق ) • متصل کردن، بستن ( کشتی به اسکله یا لنگر ) • ( مجازی ) ...
سِر - اِ - بِل - م ( تکیه روی بِل ) 🔸 ( مخچه ) بخشی از مغز است که در پشت ساقه مغز، زیر لوب پس سری ( اکسیپیتال ) و بالای بصل النخاع قرار دارد. وظایف ...
🔸 معادل فارسی: • از آخرین اطلاعات بی خبرم، به روز نیستم • ارتباطم را با واقعیت یا مردم از دست داده ام • از مد افتاده، قدیمی شده ام ( در سلیقه یا دان ...
🔸 معادل فارسی: • صحنه ( تئاتر، فیلم، جرم، تصادف ) • منظره، دید ( در طبیعت ) • ( عامیانه ) جار و جنجال، قضیه، ماجرا • ( در بافت زیرزمینی ) صحنه، مح ...
( اسم – خاص، ادبی/عامیانه، برگرفته از نام شخصیت اسپانیایی ) دان خوان / دان جوان 🔸 در اصل نام یک شخصیت افسانه ای اسپانیایی ( که احتمالاً ریشه در یک ...
🔸 معادل فارسی: • پشت میله، پشت پیشخان ( بار ) • در بار، در مشروب فروشی • ( حقوقی ) در دادگاه، در هیئت وکلا • ( قدیمی ) در زندان ( پشت میله های زندا ...
🔸 به مردی گفته می شود که به طور افراطی و مبتذل به دنبال لذت جنسی است، معمولاً با نگاه های شهوت آمیز، حرف های رکیک یا رفتارهای نامناسب با زنان. این و ...
🔸 معادل فارسی: • بدون هزینه، رایگان • مجانی، بلاعوض • بدون هیچ هزینه ای • به صورت رایگان • ( در بافت مجازی ) بدون هیچ ضرر یا فداکاری 🔸 مثال ها: "Y ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) دزدی کردن، برداشتن ( بدون اجازه ) • ( در بافت جنایی ) لوازم یا پول کسی را دزدیدن 🔸 یک اصطلاح عامیانه و نسبتاً قدیمی ( ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) دیگر رودربایستی کنار رفت، دعوا حسابی شروع شد • بگو مگو کنار گذاشته شد، کار به دعوا کشید • ( در بحث یا رقابت ) دیگر نرمش ...
🔸 معادل فارسی: • ( برای چیزی ) ذوق و سلیقه داشتن • استعداد تشخیص خوب بودن چیزی را داشتن • قوه بصری قوی داشتن ( در زمینه های هنری، طراحی، مد و . . . ...
🔸 معادل فارسی: • شما هم همین طور • به شما نیز خوش بگذرد ( پاسخ به خوش بگذره ) • شما هم سلامت باشید ( پاسخ به سلامت باشی ) • عالی، شما هم • ( غیررس ...
🔸 معادل فارسی: • چیزی را با کسی در میان گذاشتن • نظری را مطرح کردن ( برای گرفتن بازخورد ) • پیش کسی گذاشتن، با کسی چک کردن • ( عامیانه ) تست کردن ن ...
🔸 معادل فارسی: • ( در محاسبه ) مساوی بودن با، برابر بودن با • ( در نتیجه ) منجر شدن به، تبدیل شدن به • معنی دادن به ( در معنای غیر زبانی ) • ( عامی ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) حرف زدن یک طرفه • خسته کردن کسی با حرف زدن زیاد • درد دل کردن با کسی ( اغلب بیش از حد ) • ( تحقیرآمیز ) کسی را گروگان ...
🔸 معادل فارسی: • لطف کوچکی کردن، کمکی ناچیز کردن • چیزی برای راضی کردن موقت کسی دادن ( بدون رفع اساسی مشکل ) • سرشیر گذاشتن، چیزی قلاب انداختن ( بر ...
🔸 معادل فارسی: • آدم باحال، خفن، باکلاس ( عامیانه قدیمی ) • جوون با حال ( در فرهنگ دهه ۱۹۵۰ - ۱۹۶۰ ) • آدم آرام و خوش تیپ زیرک • پسر/مرد خوش سلیقه ...