پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٨,٣٤٤)
🔸 معادل فارسی: • لحظه حساس و حیاتی • در زبان محاورهای: دقیقه نود، لحظه آخر، همه چیز یا هیچ چیز 🔸 مثال ها: • It's a do - or - die moment for the co ...
🔸 معادل فارسی: • لحظه سرنوشت ساز • لحظه تعیین کننده • در زبان محاوره ای: دقیقه نود، لحظه حساس، بزنگاه 🔸 مثال ها: • This is a make - or - break mom ...
اَسفیکسیِیت 🔸 مثال ها: • The room was so small and crowded that I felt I would asphyxiate. اتاق آنقدر کوچک و شلوغ بود که احساس میکردم خفه میشوم. ...
🔸 معادل فارسی: • قرار شاهد کلیدی • حکم جلب شاهد تعیین کننده • دستور احضار یا بازداشت شاهد مؤثر 🔸 نکته فرهنگی و حقوقی: "Material witness order" ابز ...
معادل فارسی: • شاهد کلیدی • شاهد تعیین کننده • شاهد مؤثر 🔸 مثال ها: • The material witness was placed under police protection until the trial. شاه ...
🔸 مثال ها: • I was about to bungee jump, but I got cold feet at the last second. داشتم بانجی جامپ می کردم، ولی آخرین ثانیه جا زدم. • The company ...
🔸 مثال ها: • Don't forget to wipe off your shoes before entering. فراموش نکن قبل از ورود کفش هایت را پاک کنی. • She wiped the lipstick off her c ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را دوباره به راه انداختن • کسی را از نو سر پا کردن • کمک به کسی برای ادامه دادن • در زبان محاوره ای: دوباره سوارش کردن، از زمین ...
🔸 معادل فارسی: • روحیه دادن • تقویت کردن • جان تازه ای بخشیدن • در زبان محاوره ای: دوباره سر پا کردن، انرژی تازه دادن، دست به نقد کمک کردن 🔸 مثال ه ...
🔸 معادل فارسی: • در حال مستی • مست بودن • در زبان محاوره ای: خمار بودن، پیاله بودن، مست و لایعقل بودن 🔸 مثال ها: • She doesn't make much sense whe ...
🔸 تعریف ها: ۱. ادبی – اصلی: نوعی شعر طنزآمیز و غالباً بی ادبانه با ساختار ثابت پنج خطی که وزن و قافیه خاص خود را دارد ( معمولاً AABBA ) . مثال: He ...
مِرمیدان 🔸 مثال ها: • The CEO surrounded himself with myrmidons who never questioned his decisions. مدیرعامل خود را با نوچه هایی احاطه کرده بود که ...
🔸 مثال ها: • Wherever I go, my little brother tags along—it's like having a shadow. هر جا می رم، برادر کوچیکم دنبالم میاد—مثل این می مونه که طفیلی ...
🔸 مثال ها: • I'm not trying to insult you by stating the obvious; I just want to be clear. نمی خوام با گفتن چیز واضح بهت توهین کنم؛ فقط می خوام شف ...
🔸 معادل فارسی: • لذت طلب • خوش گذران • پیرو مکتب لذت گرایی 🔸 مثال ها: • The ancient Greeks had different views on hedonism; some advocated moderat ...
🔸 مثال ها: • The party was full of college partiers. مهمونی پر از دانشجوهای خوش گذران بود. • He used to be a big partier, but now he's settled d ...
🔸 معادل فارسی: • از کسی کینه به دل داشتن • با کسی عناد داشتن • از کسی بغض داشتن • در زبان محاوره ای: به کسی گیر دادن، دلش از کسی خون بودن، کینه کسی ...
• ( حقوقی ) استخدام کردن ( وکیل ) مثال: The defendant retained a famous lawyer for his defense. متهم برای دفاع از خود یک وکیل معروف استخدام کرد. ...
🔸 معادل فارسی: • دست وپاچلفتی • ( در ظرافت ) بی ظرفیت، خشن 🔸 مثال ها: ( فیزیکی ) My brother is so ham - fisted that he broke three plates while w ...
🔸 معادل فارسی: • یک فکر وسواسی داشتن • یک ایده ثابت در سر داشتن • درگیر یک فکر خاص بودن • در زبان محاوره: یک کِرم توی سر داشتن، یک فکر توی سرش افتاد ...
🔸 مثال ها: ( ناپدید شدن فرد ) My old college roommate dropped off the face of the earth after graduation. هم اتاقی قدیمی دانشگاهم بعد از فارغ الت ...
( اجتماعی/فرهنگی – کار گروهی ) : گردهمایی اجتماعی که در آن افراد برای انجام یک کار گروهی یا رقابت دوستانه دور هم جمع می شوند . مثال: a quilting bee ...
🔸 معادل فارسی: • آگاهانه • عمداً • از روی علم و آگاهی 🔸 مثال ها: ( حقوقی ) The court found that she had wittingly signed the false document. داد ...
🔸 مثال ها: ( علمی - تخیلی ) The mothership descended from the clouds, casting a massive shadow over the city. کشتی مادر از میان ابرها فرود آمد و ...
1. ( اصطلاحی – محاوره/کمی ) : مقدار بسیار زیادی از چیزی؛ کلی، فراوان. ( اغلب به صورت "a boatload of something" ) مثال: He made a boatload of money ...
🔸 معادل فارسی: • ( اسم ) مصالحه، توافق، سازش • ( فعل ) مصالحه کردن، به خطر انداختن 🔸 مثال ها: ( مصالحه مثبت ) In a successful marriage, both part ...
🔸 معادل فارسی: • آینده دار • تازه وارد • ( در اصطلاح ) جوان بااستعداد، کسی که به جایی می رسد 🔸 مثال ها: ( آینده دار ) In tech startups, they're a ...
🔸 معادل فارسی: • بار مفید • محموله • ظرفیت بار ( مفید ) • ( رایانه ) داده ی اصلی 🔸 مثال ها: ( فضایی ) The James Webb Space Telescope was the m ...
😠 در محاوره: گاهی برای اغراق در مورد یک ایده یا رفتار به کار می رود، نه لزوماً برای توصیف یک فرد دیوانه. مثال: The traffic in this city is deranged ...
🔸 معادل فارسی: • ( خویشاوند ) فامیل نزدیکی که می توان با او ازدواج کرد • ( مجازی ) چیزهای بسیار شبیه به هم • در زبان محاوره: هم قوم و قوم خویش، آشنا ...
🔸 معادل فارسی: • آتش نفس • حرارت کلام • شور گفتار 1. ( شاعرانه/عرفانی – اصلی ) : استعاره از قدرت، حرارت و تأثیر کلام یا گفتار؛ سخنی که چنان پرشور و ...
• نام آوا ( ترجمه تحت اللفظی ) 🔸 تعریف ها: 1. ( ادبی/بلاغی – اصلی ) : واژه یا عبارتی که به عنوان جانشین برای چیز دیگری به کار می رود، به شرطی که ب ...
نماد یک دوران: Fleet Street برای بسیاری نماد دوران طلایی روزنامه نگاری چاپی است؛ دورانی که خبرنگاران برای یافتن داستان ها در میخانه های اطراف ( مثل م ...
🔸 معادل فارسی: • در سراشیبی سقوط • رو به زوال • در آستانه ورشکستگی یا نابودی 🔸 مثال ها: ( اقتصادی ) The steel industry has been on the skids for ...
🔸 معادل فارسی: • نفوذ داشتن • اعتبار داشتن • صاحب نفوذ بودن 🔸 مثال ها: ( اجتماعی ) She has pull in high places – she can get things done. او در ...
🔸 معادل فارسی: • نفوذ پیدا کردن • صاحب نفوذ شدن • اعتبار و ارتباط پیدا کردن 🔸 مثال ها: ( اجتماعی ) In this city, if you get pull, doors will open ...
🔸 مثال ها: ( لیست ) All employees are required to provide their bank details for the payroll. همه کارمندان موظفند اطلاعات بانکی خود را برای لیست ...
🔸 معادل فارسی: • رو کردن • دست کسی را خواندن • ادعای کسی را به چالش کشیدن 🔸 مثال ها: ( بازی ) In poker, if you think your opponent is faking a st ...
اَمَل مخفف افواج المقاومه البنانیه جنبش امل ( به عربی: حرکة أمل ) یکی از دو حزب و جنبش اصلی سیاسی - نظامی جامعه شیعیان لبنان است. نام امل در عربی ب ...
( نظامی – بریتانیا ) : توصیف کشتی های جنگی دارای عرشه پرواز تمام طول ( اغلب به عنوان through deck cruiser برای ناوهای سبک یا هلی برها استفاده می شود ...
🔸 معادل فارسی: • رابطه ی کوتاه • ماجرای عشقی گذرا 🔸 مثال ها: ( رابطه ) It was just a summer fling; we knew it wouldn't last. فقط یه رابطه ی تابس ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را فریب دادن • سر کسی کلاه گذاشتن • گول زدن 🔸 مثال ها: ( خرید ) I just found out I got snowed by that used car salesman. تا ...
🔸 معادل فارسی: • روی آوردن به زندگی سالم • دوره پرهیزکاری 🔸 تعریف ها: 1. ( اصطلاحی – اصلی/سبک زندگی ) : دوره ای از زندگی که در آن فرد تصمیم می گیر ...
🔸 معادل فارسی: • یک دندگی • تمرکز کامل • اراده مصمم 🔸 مثال ها: ( موفقیت ) His single - mindedness was the key to his achievement. یک دندگی او کلی ...
( ضرب المثل – اصلی/اقتصادی ) : پول نه خوب است نه بد؛ آنچه اهمیت دارد این است که چگونه به دست می آید و چگونه خرج می شود. پول به خودی خود فاقد ارزش اخل ...
🔸 معادل فارسی: • توهم ناشی از مصرف الکل • در زبان محاوره: چیزایی که آدم مست می بینه، خیالات مستی 🔸 مثال ها: ( مستی ) He drank so much that he sta ...
🔸 معادل فارسی: • ( فیزیکی ) مشت زدن به، با مشت حمله کردن به • ( اصطلاحی ) سعی خود را کردن برای، دست به کاری زدن • ( انتقادی ) مورد انتقاد قرار دادن، ...
🔸 معادل فارسی: • آشفته • عصبی • هیجان زده ( منفی ) • در زبان محاوره: از کوره دررفته، جوشی، داغون 🔸 مثال ها: ( نگرانی ) Don't get worked up; ever ...
🔸 معادل فارسی: • قطع خودسرانه دارو • دارو را کنار گذاشتن 🔸 مثال ها: ( روان پزشکی ) She went off her meds and became manic again. داروهاش رو قطع ...
🔸 مثال ها: ( سازمانی ) They are an established company with over 50 years of experience. آن ها یک شرکت باسابقه با بیش از ۵۰ سال تجربه هستند. ( ...