🔸 معادل فارسی:
• سرهم بندی شده، چند دقیقه ای درست شده
• بدون دقت و عجولانه آماده شده
• ناقص و دم دستی، سریع و بی کیفیت
🔸 مثال ها:
"He grabbed some leftovers and made a whipped‑together omelet before rushing to work. "
... [مشاهده متن کامل]
چند تکه غذای مانده را برداشت و قبل از اینکه با عجله به سر کار برود، یک املت سرهم بندی شده درست کرد.
"The report looked like a whipped‑together job from a sleep - deprived student. "
گزارش شبیه یک کار عجولانه و سرهم بندی شده از یک دانشجوی کم خواب به نظر می رسید.
"The decorations were clearly whipped‑together from whatever was lying around the house. "
تزئینات به وضوح از هر چیزی که تو خانه بود سرهم بندی شده بودند.
"The marketing strategy seemed whipped‑together at the last minute, with no clear direction. "
استراتژی بازاریابی به نظر می رسید در آخرین لحظه سرهم بندی شده بود، بدون هیچ جهت گیری مشخصی.
• سرهم بندی شده، چند دقیقه ای درست شده
• بدون دقت و عجولانه آماده شده
• ناقص و دم دستی، سریع و بی کیفیت
🔸 مثال ها:
... [مشاهده متن کامل]
چند تکه غذای مانده را برداشت و قبل از اینکه با عجله به سر کار برود، یک املت سرهم بندی شده درست کرد.
گزارش شبیه یک کار عجولانه و سرهم بندی شده از یک دانشجوی کم خواب به نظر می رسید.
تزئینات به وضوح از هر چیزی که تو خانه بود سرهم بندی شده بودند.
استراتژی بازاریابی به نظر می رسید در آخرین لحظه سرهم بندی شده بود، بدون هیچ جهت گیری مشخصی.