معنی کلمات زیر را با آوردن مثال از متون ادبی بنویسید
٣ پاسخ
شارق)))
برآمده از شرق تابنده
روز آن باشد که او شارق شود
شب نماند شب چو او بارق شود
بارق)))
براق پرنور
روز آن باشد که او شارق شود
شب نماند شب چو او بارق شود
مفازه)))
دربیابان و مهلکه
گو که ما را غیر این اسباب نیست
در مفازه هیچ به زین آب نیست
حادثات)))
حوادث رویدادها
حادثات اغلب به شب واقع شود
وان زمان معبود تو غایب بود
اختروش)))
شبیه اختر و ستاره
وز نفوس پاک اختروش مدد
سوی اخترهای گردون می رسد
ولاد)))
اولاد ولادت زاییدن
همچنین در طلق آن باد ولاد
گر نیاید بانگ درد که آید که داد
در اینجا معنی کلمات مورد نظر شما به همراه مثالهایی از متون ادبی کلاسیک فارسی (عمدتاً شعر) آورده شده است:
1. شارِق
معنی: درخشنده، تابان، طلوعکننده. این واژه معمولاً در وصف خورشید یا ستارهای که در حال طلوع است به کار میرود و ریشه عربی دارد.
· مثال ادبی (از دیوان خاقانی):
شمع سحر شد که اختر شارق / بست بر او کله ز اطلس فیروز
· تفسیر: ستاره درخشان (اختر شارق) بر بالای سرِ شمع سحر، کلاه پارچهای آبی فیروزهای (اطلس فیروز) بست. (کنایه از حلقه زدن نور صبح به دور شعله شمع).
2. بارِق
معنی: درخشنده، صاعقهزننده، آنچه برق میزند. ریشه عربی دارد و وصف ابر یا چیزی که برقآسا میدرخشد.
· مثال ادبی (از مثنوی مولوی):
گر چه میبارد ز ابرِ بارقآب / در حقیقت آن نگیرد جز که خواب
· تفسیر: اگر چه از ابر برقزننده، آب میبارد، اما در حقیقت (برای زمین خشک تشنه) جز سرابی بیش نیست.
3. مَفازَه
معنی: بیابان، صحرای خشک و هولناک، کویر. جمع آن «مفاوز» به معنای بیابانهای سخت و طاقتفرسا است.
· مثال ادبی (از دیوان شمس):
ما را از آن مفازه عیشیست تازه تازه / آن را که تازه نبود او را قدید باید
· تفسیر: ما را در آن بیابان (مفازه) عیشی تازه و نو است؛ اما کسی که تازه نیست (اهل معنا نیست)، گوشت کهنه (قدید) لازم دارد. در اینجا «مفازه» اشاره به دنیای فنا و عرفان دارد.
4. حادِثات
معنی: رویدادها، پیشامدها، حوادث روزگار. جمع «حادثه» است و معمولاً بار منفی دارد و به سختیها و گردشهای ایام اشاره میکند.
· مثال ادبی (شعر معاصر با الهام از رودکی):
ببین پدر که چها، حادثات دهر نمود؟ / درخت سبز و جوانم چو بید لرزان ریخت
· تفسیر: به پدر بنگر که حوادث روزگار با من چه کرد؟ درخت سبز و جوانی مرا چنان لرزانید که برگهای بید از شاخه میریزد (کنایه از پیری و ناتوانی).
5. اَختَرَوَش
معنی: ستارهمانند، جرمی آسمانی که مانند ستاره میدرخشد.
· توضیح علمی: «اختر» (ستاره) + «وَش» (پسوند شباهت). در اخترشناسی مدرن، معادل «» (کوازار) است که پرنورترین و پرانرژیترین اجرام دوردست کیهان هستند و از فاصله دور شبیه به یک ستاره به نظر میرسند.
· مثال ادبی: در متون کلاسیک، این واژه را در نجوم قدیم به معنای شهاب یا ستاره دنبالهدار و اجرام شبحوار اطلاق میکردند؛ اما کاربرد امروزی آن علمی است:
اختروشها درخشانترین اجرام کیهان در فاصله میلیاردها سال نوری هستند.
6. وِلاد
معنی: زایمان، تولد، ولادت. (دقت کنید که این واژه مصدر است و با «تولد» کمی تفاوت دارد و به عمل زاییدن اشاره دارد).
· مثال ادبی (از مثنوی مولوی):
کم ز کوه سنگ نبود ز ولاد / ناقهای کان ناقه ناقهزاد زاد
· تفسیر: (قدرت خدا) کمتر از کوه و سنگ نیست که از «ولاد» (زایمان) او، مادهشتری به دنیا آید که آن مادهشتر هم زاینده شترانی (معجزه) است. این اشاره به داستان معجزه «ناقه صالح» در قرآن دارد.
درود بر شما
آفرین
سلام مجدد بر شما دوست عزیز.
شارق : واژه عربیتبار، سه حرف اصلی شرق و بر وزن فاعل، شارق. هر آنچه (معمولا اجرام آسمانی) که از شرق برآید. بیشتر در فارسی ادبی به معنی «طلوعکننده» میآید. با استناد به نمونه ها و متون ادبی، این واژه غالبا به خورشید اطلاق میگردد چرا که مهم ترین جرمی است که همواره از شرق طلوع میکند. اما دیده شده که به ستارگان و صورت فلکی هایی که از شرق طلوع میکنند نیز نسبت داده میشود.
«شارق من فارق من از نظر خالق من
شمع کشی دیده کنی در نظر و منظر من» دیوان شمس
بارق= باری، واژه عربی تبار است. سه حرف اصلی ب ر ق و بر وزن فاعل. برقزننده، درخشان. بنابراین، منسوب به هر آنچه که برقی دارد و درخشان است. (در لغت) اما بایستی دید در کاربرد غالبا به چه چیز منسوب میگردد. در متون کهن «بارق» بیشتر برای برق، شمشیر یا چهره درخشان بهکار میرود.
«شمشیرِ بارق در کف دلیران، چون برق آسمان بر دشمنان فرود آمد.»
همچنین این واژه به عنوان نامی مردانه و یا تخلص شعری نیز بسیار رایج بوده و میتوان اشعار بسیاری یافت که در آن بارق یک فرد و یک هویت به خصوص است و نه صرفا صفتی.
«حسن تو خیالیست که تصویر ندارد
در حلقه آنانیکه محبت نشناسند
بارق بجز از عشق تو تقصیر ندارد» بارق شفیعی
مفازه= اجازه بدهید در همین ابتدا ذکر بنمایم که مفازه در اصل به معنی "مکانی برای رستگاری، رهایی و نوعی معنوی از پیروزی" است. و برای اثبات این اصل معنا بیایید به تبار عربی آن رجوع نماییم. مفازه، بر وزن مفاعل، که جمع اسم مکان در عربیست و برگردان خالص آن یعنی محلی برای فوز، برای نجات و رستن به معنی رستگاری، برتری و پیروزی.خلاصه در اصلِ اشتقاقی: جای فوز و رستگاری. اما برگردیم به معنای آن در ادبیات فارسی خودمان.
در ااستعمال تاریخی ادبیات فارسی این واژه به اینگونه معنا شده: مکانیست برای هلاک شدن و به هلاکت رسیدن. مهلکه. با گذشت زمان این واژه به صورت طبیعی به بیابان های بی آب و صحراهای بی علف و حتی (!) شکاف بین کوه ها اطلاق شد، چرا که در قدیم سالکان و کاروانهای زیادی در این مکانها جان میباختند و تباه میشدند.
«ای کوفته مفازه بی باکی
فربه شده به جسم و به جان، لاغر
در گردن جهان فریبنده
کرده دو دست و بازوی خود چنبر
ایدون که گمان بری گرفتهستی
دربر به مهر، خوب یکی دلبر» ناصر خسرو
حادثات= به سادگی، به ترجمه عربی آن اکتفا کنید: جمع مونث سالم حادثه. اتفاقات، رویدادها.
«در مــــســـیـــر تــنــد بـــاد حـــادثـــات روزگــــــــــار
یک سپر از جنس احساس خودم برداشتم» سید ظاهر موسوی
اختروش= فکر میکنم اینجا تحلیل جز به جز بدردمان خواهد خورد. واژه مرکب، متشکل از یک واژه ساده و یک مشتق(وندی). اختر به معنی ستاره و وش پسوند فارسی برای همانندسازی است. "همانند ستاره، همانند سها" و میشود گفت که در نود و نه درصد متون این تشبیه سازی، وجه شبهاش روشنایی خواهد بود:« همانند اختر، بسیار درخشنده»
دوست میداشتم برایتان بیتی با این واژه مثال بزنم اما گفتنی است که این واژه بیشتر نوین است و در ادبیات کهن معمولاً نیست، چون معادل علمی جدید برای کوازار (quasar) در مباحث نجومی است.
پس احتمالاً اختروش اصلاً شاهد کهن ندارد. (مگر تک بیتی از مولوی که برایتان خواهم آورد و معنی آن هیچ سنخیتی با معنی امروزی آن ندارد)این واژه را در متون علمی بسیار بیشتر از متون ادبی خواهید دید.
تبصره: برای دانستن معنای حقیقی اختروش یا همان کوازار، بایستی به مقالات علمی سر بزنید و علم بنده حقیر در مبحث نجومی برای توضیح اینکه اختروش چیست کفایت نمیکند. اما در حوزه لغت اگر در یک متن علمی به آن برخوردید، همین بس که بدانید اختروش جرمی بسیار پرانرژی و بسیار درخشان در کیهان است که در مرکز برخی کهکشان ها قرار دارد و منبع رادیویی برای ستارگان و اجرام آسمانی به شمار میرود.
«وز نفوس پاک اختروش مدد
سوی اخترهای گردون میرسد» مولانا
ولاد: میبینیم که به شکل رایج و معمول، به صورت زادن، آبستن و هرچیزی مربوط به تولید مثل و فرزندآوری معنا میشود. اما جالب است که اگر ولاد را که واژهایست عربی، بر اساس قواعد عربی بررسی کنیم شاید جزئیات جدیدی به دیدگاهمان اضافه شود به شرط آنکه:
- این واژه را وِلاد (VLAD) نخوانیم که ریشه اش به روسیه برگردد
این واژه را کوته شده ی "اولاد" فرض نگیریم که معنی مستقیم فرزندان دهد
و بررسی معنی و ساختار آن :«ولاد» (وَلّاد) در عربی، غالباً به صورت اسم فاعل از فعل «وَلَدَ» (زاییدن، متولد کردن) آمده است.
- فعل اصلی: وَلَدَ(ماضی) / يَلِدُ (مضارع)
- معنای اصلی و رایج در متون ادبی: زاییدن، به دنیا آوردن، فرزند آوردن.
- اسم فاعل (به صورت مبالغه): وَلّاد (Wallād)
- ساختار: این واژه، اسم فاعل از باب «فَعّال» است که معمولاً بر مبالغه دلالت دارد. یعنی کسی یا چیزی که بسیار میزاید، بسیار فرزند میآورد، یا بسیار تولید میکند.
پس از دیدگاه بنده جایز میباشد که معنی بسیار بارور یا بسیار زاینده را نیز به معانی رسمی این واژه بیافزاییم. مجدد، دقت داشته باشید که اگر این واژه به همین گونه که بنده تفسیر نمودم و مباله خواندم بخواهد در متنی بکار برود، به تنهایی کمتر استفاده میشود و بیشتر در ترکیب یا در قالبِ اسمِ شخص (به عنوان نام) دیده شده است.
«همچنین در طلق آن باد ولاد
گر نیاید بانگ درد که آید که داد» مولوی
در انتها یه سوال شخصی داشتم دوست عزیز. من هماره پرسشهای شما را در خصوص واژگان میبینم و بسیار لذت میبرم که به موجب پرسش های شما مروری بر ادبیات و فرهنگ لغات داشته باشم، اما کنجکاو شده ام که نیتتان از این پرسشها چه میتواند باشد؟ ترغیب کاربران ابادیس به تفکر و جستن، یا گسترش واژهنامه ابادیس یا...
سوال من از سر کنجکاوی شخصیست پس گستاخیم را ببخشید.
پاینده و استوار باشید.
درود بر شما
آفرین
مثال از متون کهن برای واژه اختر وش:
وز نفوس پاک اختروش مدد
سوی اخترهای گردون می رسد
✏ مولانا
سپاس از شما دوست گرامی به جهت مشارکت در پاسخ به پرسش های طرح شده
اما در مورد پرسش شما:هدف من مرور واژه هایی است که در متون ارزشمند و کهن و متعدد ما بکرات استفاده شده ولی در حال حاضر متروک مانده و در اذهان غریب است گرچه دوستی گله می کرد چرا واژ ه هایی اینچنین که بیشتر عربی هستند مورد سئوال هستند
درود بر شما
آفرین