پرسش خود را بپرسید

معادل کلمات زیر را نوشته و مثالی از کاربرد آنها بنویسید

تاریخ
١ ماه پیش
بازدید
٧٩

اوصال

خفریق

انشار

حلقه زن. حلقه زنی

حطیم

رضیع

٦٨,٣١٣
طلایی
٢٥
نقره‌ای
١,٢٠٦
برنزی
٢,٦٢٧

درود فراوان🙏🌹دوستان خوب معنی کردند، فقط حطیم یعنی بسیار شکسته شده، در مسجدالحرام هم بخاطر شکستگی این نام را گرفت، به انسان و حیوان و نبات و اشیاء پیر و شکسته نیز حطیم میگویند، با حای مفتوح از ریشه حطم که نام یکی از طبقات جهنم است و کارش شکستن شاخ گنهکاران.

درود بر شما
آفرین

٤ پاسخ

مرتب سازی بر اساس:

اوصال= جمع واژه وصل می‌باشد. به معنی پیوند ، بند و اتصال بین دو چیز.  در اکثر متون بیشتر به منظور توصیف اندام بدن بکار میرود، کمتر دیده شده که از این واژه برای توصیف اشیا بی جان یا چیز دیگری استفاده نمود و گویی واژه بیشتر به اتصالات درون بدن اشاره دارد، مانند رباط‌ها یا مفاصل یا زردپی‌ها.

«و من میدیدم که بیماری ذره ذره اوصال تنش را از هم می‌گسست»

خفریق= همانطور که دوستان اشاره کردند، یکی از معانی آن پلیدی، زشتیو حتی بدهیکلی است.

«آدمی خفریق و بدکردار را مردم از خود می‌رانند.»

اما دیگر معنی پرکاربرد آن به معنی ندامت، پشیمانی و شرمگینی‌ است.

«چون دوران تباهش به سر رسید، خفریق بر او چیره گشت و روزهای ملال و ملامتش آغاز شد.»

در برخی نسخه‌های طبی عربی و فارسی، “خفریق” یا “خفقیق” برای حالت نفس‌تنگی یا خفقان هم به‌کار رفته، ولی این کاربرد متأخر و نادر است. در برهان قاطع و برخی متون طب قدیم، واژهٔ خفریق بیشتر با ریشهٔ خفقان و خفقة مرتبط دانسته شده است.

«ناگهان دچار خفریق شد و احساس کرد هوا کم است.»

انشار = در مدخل «نشر» که «انشار» از باب چهارم آن است، معانی مختلفی ذکر شده، اما یکی از معانی اصلی و اولیه‌ی آن زنده کردن یا احیا کردن است، به خصوص در مورد مردگان.

«خداوند انشار دهنده‌ی مردگان است.»

معنی دیگر آن در متون قدیمی عربی برش دادن، اره کردن و یا قطع نمودن است. این معنی با توجه به جمله "الرخام ، حجر... یقطع من معادنه و ینشرو ینجر." ازیادداشت های مولف   ابن البیطار ذیل رخام  استخراج میشود، به معنی "مرمر، سنگ... از کانی‌هایش بریده و اره شده و کشیده شده." همانگونه که مشاهده میکنید نشر به معنی اره شدن آورده شده. مثال زده شده عربی است و متاسفانه مثال فارسی دقیقی در دسترس نیست.

حلقه زن=گدا، کوبنده حلقه

« صدای حلقه‌زن از پشت در بلند شد؛ کسی برای گدایی آمده بود.»

معنی دیگر و البته نادر آن معلم است. در مکتب‌خانه‌های قدیم، گاه به معلم نیز «حلقه‌زن» می‌گفتند، چرا که گویی او حلقه درِ دانش را میزد و آن را به روی شاگردان می‌گشود.

معنی دیگر و البته کنایه آمیز  آن میتواند اشاره به جاه طلبی داشته باشد. طالب فتح باب. می‌تواند به کسی اشاره داشته باشد که در پی کسب موقعیت، مقام، یا باز شدن درهای موفقیت است؛ کسی که تلاش می‌کند تا به اهدافش برسد، گاهی با توسل به روش‌هایی که در معنای اول (گدایی) نیز ریشه دارد.

معنی دیگر  آن در زبان فارسی امروز، جوشکار یا جوشکاری است. به کسی گفته می‌شود که عمل جوشکاری را انجام می‌دهد. «جوشکاری» یا «لحیم‌کاری» (بسته به نوع اتصال) عمل اتصال فلزات با حرارت است.

اگرچه که به خود واژه نیز دقت بفرمایید، چنانچه که حلقه معنی دایره و چنبر میدهد و "زن" بن مضارع زدن است، میتواند به کسی یا چیزی اطلاق شود که به دور شخص یا چیز دیگری میچرخد . دقت بفرمایید این تعبیر آخر نظر شخصی بنده است و میتواند نامعتبر یا در متون رایج بلاستفاده باشد، صرفا جهت بررسی بیشتر.

حَطیم=  محلّ مخصوص داخل مسجدالحرام (نزدیک کعبه)؛ گاهی هم به «زمین/ناحیه خاص» در کنار کعبه گفته می‌شود.

«زائران پس از طواف، برای دعا به حطیم رفتند.»

حطیم میتواند به معنای اسب فرتوت و پیری باشد که به بی حالی میماند.

«و پیرمرد در آرزوی سفر، به حطیم خود می نگریست و می‌اندیشید که این زبان بسته تا چند قدم میتوانست او را حمل کند.»

حطیم میتواند به معنای گیاهان مانده و کهنه باشد.

«و داروگر وسواس عجیبی روی انباشته نمودن گیاهان داشت، به گونه‌ای که چند قفسه را با حطیم پر کرده بود و رضا به دور انداختنشان نمیداد.»

حلقه زن= گدا، در معانی نادرتر معلم.

 رَضیع =  نوزاد (کودک شیرخوار)

«مادر با دقت به رضیع رسیدگی می‌کرد تا آرام بخوابد.»

معنی دیگر رضیع میتواند همشیر باشد، دو طفلی که از یک مادر شیر نوشیده باشند.

«و گرچه کاظم صرفا رضیعِ من  بود، اما گویی خون فراتر از شیر ما را به یکدیگر متصل میساخت.»

٢٩٥
طلایی
٠
نقره‌ای
٤
برنزی
٦
تاریخ
١ ماه پیش

درود بر شما
آفرین

*اوصال*/

متصل نمودن

پیوند دادن

خرده کاری بود و تفریقش خطر

هم چو اوصال بدن با همدگر

*خفریق*/

بدجنس

بدهیکل

تنفر

کز کجا آوردمت ای بدنیت

که از آن آید همی خفریقیت

*انشار*/

زنده گردانیدن

حجت انکار شد انشار تو

از دوا بدتر شد این بیمار تو

*حلقه زن*/

کسی که حلقه در را بصدا در می آورد

گدا

سائل

درخواست کننده چیزی از صاحبخانه

حلقه زن زین نیست دریابد که هست

پس ز حلقه بر ندارد هیچ دست

*حطیم*/

موضعی در مسجدالحرام مابین در کعبه و مقام ابراهیم

چون همی آورد امانت را ز بیم

شد به کعبه و آمد او اندر حطیم

*رضیع*/

شیرخوار

چون سلیمان بد وصالش را رضیع

دیو گشتش بنده فرمان و مطیع

١١٠,١٥٨
طلایی
١١١
نقره‌ای
٧٣٠
برنزی
١,٦٢٦
تاریخ
١ ماه پیش

درود بر شما
آفرین

حَطیم=  محلّ مخصوص داخل مسجدالحرام (نزدیک کعبه)؛ گاهی هم به «زمین/ناحیه خاص» در کنار کعبه گفته می‌شود.

«زائران پس از طواف، برای دعا به حطیم رفتند.»

حطیم میتواند به معنای اسب فرتوت و پیری باشد که به بی حالی میماند.

«و پیرمرد در آرزوی سفر، به حطیم خود می نگریست و می‌اندیشید که این زبان بسته تا چند قدم میتوانست او را حمل کند.»

حطیم میتواند به معنای گیاهان مانده و کهنه باشد.

«و داروگر وسواس عجیبی روی انباشته نمودن گیاهان داشت، به گونه‌ای که چند قفسه را با حطیم پر کرده بود و رضا به دور انداختنشان نمیداد.»

 رَضیع =  نوزاد (کودک شیرخوار)

«مادر با دقت به رضیع رسیدگی می‌کرد تا آرام بخوابد.»

معنی دیگر رضیع میتواند همشیر باشد، دو طفلی که از یک مادر شیر نوشیده باشند.

«و گرچه کاظم صرفا رضیعِ من  بود، اما گویی خون فراتر از شیر ما را به یکدیگر متصل میساخت.»

٢٩٥
طلایی
٠
نقره‌ای
٤
برنزی
٦
تاریخ
١ ماه پیش

درود بر شما
آفرین
معادل سایر واژه ها را هم بنویسید

در ادامه معادل و مثال برای هر واژه ارائه شده است:

---

۱. اوصال

· معادل: بندها، مفاصل، قسمت‌های به هم پیوسته (در بدن یا اشیا)
· مثال:
   پس از تصادف، پزشک اوصال آسیب‌دیدهٔ دستش را به دقت معاینه کرد.

---

۲. خَفَریق

· معادل: صدای برخورد شمشیر، آوای برخورد دو لبهٔ تیز، نیز صدای حرکت پرندگان در شب
· مثال:
   در میدان کارزار، تنها خفریق شمشیرها و فریاد جنگجویان شنیده می‌شد.

---

۳. اِنشار

· معادل: گشاده‌رویی، فراخی، گشایش (همچنین در کالبدشناسی به معنای پراکندگی اعصاب در اندام)
· مثال:
   پس از حل اختلاف، انشاری در مجلس پدید آمد و همه با گشاده‌رویی سخن گفتند.

---

۴. حلقه زن / حلقه زنی

· معادل: مِهتر و سرپرست حلقهٔ ذکر و سماع در تصوف (حلقه‌زن)، و عمل او (حلقه‌زنی)
· مثال:
   پیر ما در جوانی حلقه‌زن خانقاه بود و هنوز هم حلقه‌زنی با سوز و حال را بلد است.

---

۵. حَطیم (در عربی به کسر حاء هم خوانده می‌شود)

· معادل: دیواری نیم‌دایره در کنار کعبه، قسمتی از حرم که در زمان ابراهیم علیه‌السلام جزو خانه بوده و اکنون محوطه‌ای باز است.
· مثال:
   در مراسم حج، طواف در پشت حطیم صحیح است، چون حطیم در اصل اندرون کعبه بوده است.

---

۶. رَضیع

· معادل: شیرخوار، طفلی که هنوز از شیر مادر تغذیه می‌کند
· مثال:
   آن رضیع بی‌مادر را به زنی دایه‌دار سپردند تا شب‌ها آرام گیرد.

٢٢,٥٣٤
طلایی
٧
نقره‌ای
٢,٣٣٩
برنزی
١٣٤
تاریخ
١ ماه پیش

درود بر شما
آفرین

پاسخ شما