مثال هایی از کاربرد کلمات زیر بهمراه معنی آنها بنویسید
مفتقد
مغلولا
بذی
مکناس
فسحتی
ضجرتی
مستعین
٢ پاسخ
((مفتقد))
گم شده
منتهای اختیار آنست خود
که اختیارش گردد اینجا مفتقد
((مغلولا))
در غل و زنجیر
بانیرنگ هایی او را از بست بیرون آورده مغلولا به تهران می فرستد((بذی))
بیهوده گو ناصواب گو
جان حیوانی بود حی از غذا
هم بمیرد او بهر نیک و بذی
(( مکناس))
جاروب.جارو
فرش بی فراش پیچیده شود
خانه بی مکناس روبیده شود
((فسحتی))
گشادی.فراخی
گرمیش را ضجرتی و حالتی
زان تبش دل را گشادی فسحتی
((ضجرتی))
اندوهی .سختی
گرمیش را ضجرتی و حالتی
زان تبش دل را گشادی فسحتی
(مستعین)
یاری طلب.کمک خواه
چرخ پانصد ساله راه ای مستعین
در اثر نزدیک آمد با زمین
در اینجا مثالهایی از کاربرد این کلمات (اغلب عربی و نسبتاً کهن) همراه با معنی و جمله آورده شده است:
۱. مفتقد (به معنای: از دست رفته، گمشده، مفقود)
· مثال: «عدالت در آن دیار مفتقد بود و کسی یارای اعتراض نداشت.»
۲. مغلولا (به معنای: به غل و زنجیر کشیده شده، بسته دست)
· مثال: «اسیران را مغلولا نزد امیر بردند تا به کیفر اعمالشان برسد.»
۳. بذی (به معنای: زشت، قبیح، ناپسند، فحاش)
· مثال: «سخن بذی و ناشایست جز آتش فتنه بر جان رابطهها نمیافروزد.»
۴. مکناس (به معنای: جارو، چیزِ روبنده؛ همچنین در نام یکی از شهرهای مراکز به کار رفته، اما در متون کهن گاه به معنی روبنده / فرّاش)
· مثال: «خادم مسجد با مکناس آستانه را از خاک و خاشاک پاک کرد.»
۵. فسحتی (به معنای: فراخی، گشایش، فضا، وسعت)
· مثال: «در فسحتی که از پنجره به باغ باز میشد، نسیم خنک بیدها میگذشت.»
۶. ضجرتی (به معنای: تنگی و تنگنظری، یا حالت خشم و بیصبری)
· مثال: «از ضجرتی که بر دل همراهش چیره شده بود، واژهای نگفت و در خود فرو رفت.»
۷. مستعین (به معنای: یاریجوینده، یا یکی از نامهای خداوند «المستعین» یعنی یاریخواسته)
· مثال: «در سختیها مستعین به لطف خداوند بود و هرگز ناامید نمیگشت.»
نکته: «مکناس» در فارسی امروز بسیار کمکاربرد است. «مغلولا» بیشتر در متون تاریخی و عرفانی دیده میشود. «بذی» نیز معمولاً در بحث اخلاقی و نکوهش ناسزا به کار میرود.
درود بر شما
آفرین
فرش بی فراش پیچیده شود
خانه بی مکناس روبیده شود
✏ مولانا
درود بر شما
آفرین