پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٩,٩٨٠)
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) موافقم، دوسش دارم، باهاش هستم • آماده ام، حالش را دارم، پیگیرش هستم • به این کار علاقه دارم، درگیرش هستم • ( در هیپ هاپ ...
🔸 مثال ها: � "The paint was applied uniformly across the entire wall. " رنگ به طور یکنواخت روی تمام دیوار زده شده بود. � "Temperatures have risen u ...
🔸 معادل فارسی: ۱. نگه داشتن، بالا گرفتن • بلند کردن، بالا بردن • تحمل وزن چیزی را داشتن ۲. تأخیر انداختن، معطل کردن • مانع شدن، جلوی پیشرفت را گرفتن ...
دی کْرِپیت ( تأکید روی هجای دوم ) 🔸 معادل فارسی: • فرسوده، از کار افتاده ( برای اشیاء، ساختمان ها، ماشین آلات ) • نحیف، شکسته، ناتوان ( برای افراد ...
🔸 معادل فارسی: • هیچ کس هیچ کار ( نکرد ) ، هیچ کس ذره ای ( توجه نکرد ) • نه یک نفر حتی یک چیز کوچک ( انجام نداد ) • مطلقاً هیچ کس و هیچ چیز • ( در ...
🔸 معادل فارسی: • چه برسد به من • به جای خود من • من که جای خود دارم 🔸 مثال ها: • "He can't even look after himself, let alone me. " → او حتی نمی ت ...
🔸 معادل فارسیو نفرت ) • با غضب و کینه نگاه کردن • نگاه خنجرگونه انداختن ( نگاهی که انگار می خواهد طرف را با چشم بکشد ) 🔸 مثال ها: • "Instead of ...
🔸مثال ها: "He promised to make good on his debts by the end of the month. " قول داد تا آخر ماه بدهی هایش را تسویه کند. "The company will make g ...
صفت 🔸 معادل فارسی: • گویا، رسا، پرمعنا • آشکارگر، نشان دهنده ( نکته ای پنهان یا حقیقتی ) • مؤثر، تعیین کننده ( در نتیجه ) • شیوا، بلیغ ( در بیان ) ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه/ طعنه آمیز ) هیچ فایده ای نداشت، به هیچ دردی نخورد • دردسرش به آن نمی ارزید، فایده اش صفر بود • هر چه بود هیچی نبود، تهش ...
🔸 معادل فارسی: • ( در اصطلاح ) هیجان، آشفتگی، ناراحتی شدید • ( عامیانه – منسوخ ) وضعیت دشوار، مخمصه 🔸 مثال ها: "Don't get yourself in a lather ove ...
🔸 معادل فارسی: • لحظه ای کسی را رها نکردن • زیر نظر داشتن ( به طور فشرده و آزاردهنده ) • کنترل مداوم داشتن • نزدیک شدن خطرناک به کسی ( در رقابت ) ...
🔸 معادل فارسی: • فرار، گریز، رفتن از صحنه جرم • تعطیلات کوتاه، سفر کوتاه و relaxing • مکان خلوت و مناسب برای فرار از روزمرگی • ( در فیلم و جنایی ) ر ...
🔸 معادل فارسی: • غنیمت قابل توجه • دستاورد چشمگیر • مقدار زیادی از چیزی • شکار حسابی • بارِ سنگین و قابل توجه • کلی جنس / پول / امتیاز 🔸 مثال ها: ...
🔸 معادل فارسی: • بزن برو، شروع کن، انجام بده • هر کاری که دلت می خواد بکن، اقدام کن • برو جلو، دستت درد نکنه، کمک خودت باش • ( با لحن تشویقی ) بفرما ...
🔸 معادل فارسی: • با عجله و دست پاچگی تلاش کردن، تقلا کردن • به سرعت و به طور فشرده اقدام کردن • ( در اخبار ) شتاب زده تلاش کردن برای جلوگیری از بحرا ...
🔸 معادل فارسی: • به مایع تبدیل کردن، مایع کردن، ذوب کردن • liquefaction ( اسم ) : مایع سازی، سیال کردن • ( در علم ) به حالت مایع درآوردن ( مثل گاز ) ...
🔸 معادل فارسی: • وزن اضافه کردن • چاق شدن • چند کیلو وزن گرفتن • اضافه وزن پیدا کردن 🔸 مثال ها: • "I've put on a few pounds over the winter. " من ...
🔸 معادل فارسی: • مشغول عرق خوری بودن • در حال میگساری بودن • رفتن برای نوشیدن الکل • خوشگذرانی همراه با نوشیدنی • شب نشینی و بارگردی کردن 🔸 مثال ها ...
🔸 معادل فارسی: • با سیفون کشیدن دور ریختن، توالت کردن • ( استعاری ) از شر چیزی خلاص شدن ( معمولاً به صورت ناگهانی یا بی اهمیت ) • هدر دادن، تلف کرد ...
🔸 معادل فارسی: • کسی که با کمترین هزینه مست می شود، زودمست • ( در معنای دوم ) قرار ملاقات ارزان قیمت، هزینه کم برای قرار عاشقانه • آدمی که با کمترین ...
🔸 معادل فارسی: • با یک چوب راندن، با یک شاخص اندازه گرفتن • یکسان قلمداد کردن ( بدون توجه به تفاوت ها ) • همه را به یک چشم دیدن ( معمولاً منفی ) • ...
🔸 معادل فارسی: • شکار استعدادها • جذب نیرو از شرکت های رقیب • سراغ فرد متخصص رفتن و او را استخدام کردن • استعدادیابی و جذب مستقیم • پیشنهاد شغلی داد ...
مَسوˈکیستیک 🔸 معادل فارسی: • مازوخیستی، لذت بردن از درد و رنج • خودآزار، خود شکنجه گر • ( روانشناسی ) دارای تمایل مازوخیسم • ( عامیانه ) کسی که از ر ...
🔸 معادل فارسی: • منحرف کردن، فاسد کردن، تباه کردن • تحریف کردن، وارونه کردن ( حقیقت، معنا، هدف ) • سوءاستفاده کردن از چیزی به شکل نادرست یا غیراخلا ...
🔸 معادل فارسی: • تخفیف پس از خرید، بازپرداخت قسمتی از مبلغ • عودت پول، برگشت بخشی از هزینه • کاهش قیمت، پاداش نقدی • ( فعل ) تخفیف دادن، بخشی از پول ...
🔸 مثال ها: "There is a significant discrepancy between the two reports. " تفاوت/مغایرت قابل توجهی بین دو گزارش وجود دارد. "The auditor found seve ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) بی پول، ورشکسته، مفلس • بدون یک ریال، دست خالی • ( کاملاً ) تهی دست، پول تو جیبش نیست • ( قوی تر ) flat broke = کاملاً ...
🔸 معادل فارسی: • قسط، پرداخت قسطی • بخش، قسمت، قسمت متوالی ( از داستان، سریال، مقاله ) • یکی از سری پرداخت ها یا انتشارها • ( در داستان و رسانه ) ق ...
🔸 معادل فارسی: • لعنتی، عوضی، کثیف، حرامزاده ( به عنوان intensifier ) • ( برای تأکید ) خیلی، احمقانه، مزخرف، فلان فلان شده • معادل ملایم bloody یا ...
( مجازی ) تعادل بخش، آرام کننده "She needs some emotional ballast in her life right now. " الان به یک تعادل عاطفی ( تکیه گاه ) در زندگی اش نیاز دارد.
🔸 معادل فارسی: • نرخ موفقیت، درصد موفقیت • ( در ورزش، به ویژه کریکت ) نرخ ضربه زنی • سرعت یا بازدهی انجام کار • ( تجاری ) نرخ تبدیل، درصد فروش موفق ...
🔸 معادل فارسی: • جستجوی دقیق و طولانی، غربال کردن، زیر و رو کردن • ( با حوصله و دقت ) گشتن در حجم زیادی از اطلاعات، اسناد یا داده ها • بررسی موشکافا ...
🔸 معادل فارسی: • تا خرخره زیر وام بودن • به شدت بدهکار بودن • ملک یا دارایی را تا آخرین حد در رهن گذاشتن • زیر بار سنگین وام و بدهی بودن • کاملاً مق ...
🔸 معادل فارسی: • ( vulgar ) دادن کوس/واژن، سکس کردن • ( عامیانه خیلی رکیک ) تن دادن به رابطه جنسی • ( در برخی زمینه ها ) آماده کردن/تمیز کردن ناحیه ...
🔸 معادل فارسی: • ( صفت ) دافع، repellent، نفرت انگیز، تنفرآور، repulsive • ( اسم ) ماده دافع ( مثل دافع حشرات ) • چیزی که باعث دوری یا انزجار می شو ...
🔸 معادل فارسی: • اندک، کم، ناچیز، جزئی • کوچک، محدود، کم احتمال • ( در مورد شانس یا امید ) ناچیز، خیلی کم 🔸 مثال ها: � "There is only a slim chance ...
تفاوت house و home 🔸 تفاوت اصلی: 🏠 House = ساختمان، خانه فیزیکی House به خودِ بنا و ساختمان اشاره دارد. یعنی: • خانه • ساختمان مسکونی • ملک تمرکز ...
تفاوت house و home 🔸 تفاوت اصلی: 🏠 House = ساختمان، خانه فیزیکی House به خودِ بنا و ساختمان اشاره دارد. یعنی: • خانه • ساختمان مسکونی • ملک تمرکز ...
Russification به سیاست های تاریخی و فرهنگی روسیه اشاره دارد که هدف آن ترویج زبان روسی، فرهنگ روسی و هویت روسی در میان اقوام غیرروسی ( مانند اوکراینی ...
او بلی اِت 🔸 معادل فارسی: • اوبلیِت، سیاه چال فراموشی • زندان زیرزمینی با درب تله ای ( trapdoor ) در سقف • سلول مخفی و فراموش شده که زندانی را برای ...
خلاصه خیلی ساده: Trip over → بیشتر برای گیر کردن پا به چیزی و افتادن ( رایج تر ) . Trip on → بیشتر برای پا خوردن به چیزی ( کمی رسمی تر یا خاص تر ) . ...
Global Navigation Satellite System سیستم جهانی ماهواره ای ناوبری 🔸 معادل فارسی: • سامانه جهانی ناوبری ماهواره ای • سیستم موقعیت یابی ماهواره ای جهان ...
🔸 معادل فارسی: • مرگ سرخ • مرگ خونین • طاعون سرخ ( در برخی متون ) • مرگ ناشی از خونریزی شدید ( بسته به بافت ) 🔸 نکته فرهنگی: وقتی یک انگلیسی زبان ...
*‼️‼️ فرهنگستان ادب و زبان فارسی: به جای هدفون بگید گوشینه*
🔸 معادل فارسی: • دختر احمق، دخترک احمق/بی عقل • دختر ساده لوح، دختر مسخره یا بی فکر • ( کمی تحقیرآمیز ) دخترِ خنگ یا بی مغز • ( طنزآمیز/عامیانه ) دخ ...
🔸 معادل فارسی: • حسابی دعوا کردن، سرزنش شدید کردن، له کردن با حرف • ( عامیانه ) به کسی حسابی گیر دادن یا تنبیه کلامی کردن • کتک زدن، حمله کردن ( فیز ...
🔸 معادل فارسی: • پول نقد در دست، پول نقدی که در اختیار دارید • زیرمیزی، پرداخت نقدی بدون صورتحساب و بدون ثبت مالیاتی ( برای فرار از مالیات ) • حقوق ...
🔸 معادل فارسی: معنای رایج: • کسی را مهار کردن • کسی را جمع کردن • جلوی زیاده روی یا پرروییِ کسی را گرفتن • کسی را وادار به کوتاه آمدن کردن معنای دیگ ...
آفی ( با "آ"ی کوتاه مثل "اُ" ) 🔸 خاستگاه: مخفف Off - licence ( فروشگاهی که اجازه فروش مشروبات الکلی برای مصرف خارج از محل را دارد ) 🔸 معادل فارسی ...