پیشنهادهای حسین کتابدار (٣٢,٧٠٨)
🔸 معادل فارسی: • متن پایه / متن زیرین • متن مقدم / متن اصلی • پیش متن / متن بنیادین • متن مبنا / متن اولیه 🔸 معنی دقیق: Hypotext اصطلاحی است که ژرا ...
🔸 نکته: تفاوت این ترکیب با Staff Columnist، Op - Ed Contributor، و Freelance Writer: • Staff Columnist به معنای ستون نویس رسمی است و کارمند تمام وقت ...
🔸 معادل فارسی: • ستون نویس مشارکت کننده / نویسنده ی مهمان • ستون نویس غیرحضوری / همکار ستون نویس • ستون نویس پاره وقت • مشاور نویسندگی / همکار تحریر ...
🔸 معادل فارسی: • وارد مرحله ای شدن / به دوره ای قدم گذاشتن • وارد برهه ای شدن / به مقطعی رسیدن • شروع یک دوره ی جدید / وارد فازی شدن • به مرحله ای ح ...
🔸 معادل فارسی: • ( در معنای مجازی ) برخورد تند و ویرانگر / اقدام قاطع و بی رحمانه • حذف گسترده و بی ملاحظه / کوچک سازی شدید . 🔸 مثال ها: • The go ...
🔸 معادل فارسی: • به کف رسیدن / به پایین ترین حد رسیدن • ته کشیدن و شروع به بهبود کردن / از قعر برگشتن • به کمترین سطح خود رسیدن / کف گیری کردن • در ...
🔸 معادل فارسی: • خطر خم شدن و تسلیم شدن • در معرض شکست و فروریختن بودن / خطر از هم پاشیدن • خطر تسلیم شدن در برابر فشار / خطر کوتاه آمدن • در معرض ...
🔸 معادل فارسی: • پر کردن شکاف / رفع کمبود • جبران کسری / پوشاندن خلأ • تأمین کمبود / پر کردن جای خالی • سد کردن حفره / جلوگیری از ادامه ی کمبود 🔸 م ...
🔸 معادل فارسی: • تسلیم شدن و سکوت کردن / بی اعتراض پذیرفتن • مقاومت نکردن و سر خم کردن / بی واکنش ماندن • پذیرفتن بی چون وچرا / تحمل کردن بدون اعترا ...
🔸 مثال ها: • He fell over on the ice. او روی یخ زمین خورد. • She was so tired she nearly fell over. او آن قدر خسته بود که نزدیک بود از پا دربیاید ...
🔸 معادل فارسی: • فشار زیادی وارد کردن بر / تحت فشار شدید گذاشتن • انبوهی از فشار را بر کسی تحمیل کردن / فشار مضاعف آوردن • زیر بار فشار گذاشتن / فشا ...
🔸 معادل فارسی: • پیش رفتن / ادامه دادن • با اصرار پیش رفتن / بی توقف ادامه دادن • پیگیری کردن / با جدیت دنبال کردن • بی اعتنا به موانع، پیش راندن 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: • درک کردن / فهمیدن • هضم کردن • پی بردن • کنار آمدن با / پذیرفتن و فهمیدن 🔸 مثال ها: • I still can't get my mind around what happen ...
🔸 معادل فارسی: • تحت فشار گذاشتن / فشار آوردن • وادار کردن / مجبور کردن • زیر فشار گذاشتن برای انجام کاری • فشار آوردن بر کسی 🔸 مثال ها: • The gove ...
🔸 معادل فارسی: • به پرواز درآوردن فوری • واکنش سریع نشان دادن / بلافاصله به پرواز درآمدن • برای مقابله فوری بلند شدن / به سرعت اعزام شدن • در حالت آ ...
ترامپ این عبارت را در سخنرانی اخیرش در مجمع عمومی سازمان ملل در ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶ به کار برد. متن کامل سخنرانی آن را ثبت کرده است. عبارت دقیق ترامپ ای ...
🔸 معادل فارسی: • غنیمت از آنِ برنده است / غنایم به برنده می رسد • هر که برد، غنیمت از اوست / برنده همه چیز را می برد • پیروزی، حق غنیمت گیری می آورد ...
🔸 معادل فارسی: • استثناگرایی / استثنایی بودن • ویژگی استثنایی / برتری منحصربه فرد • منحصر به فردگرایی / خاص بودن • برتری جویی / تفوق طلبی 🔸 مثال ها ...
🔸 معادل فارسی: • خودگویی / خودزنی • گند زدن به خود / خراب کردن خود • آبروریزی از خود / خودکشی آبرویی • ضربه به خود زدن / خودتخریبی 🔸 مثال ها: • Thi ...
🔸 معادل فارسی: دل آدم فرو می ریزد؛ دل آدم خالی می شود؛ ناگهان احساس ناامیدی یا دلشوره می کند مثال؛ When I saw the damage, my heart sank. وقتی خسارت ...
مثال ها My heart sank when I saw the look on her face. وقتی حالت چهره او را دیدم، دلم فرو ریخت. His heart sank when he realized he had lost his p ...
🔸 معادل فارسی: • با عصبانیت / در حال خشم • با دلخوری و خشم / عصبانی • در حال قهر و ناراحتی / با تندی • با حالت پرخاش و خشم 🔸 مثال ها: • He drove of ...
🔸 معادل فارسی: • مهدکودک / کودکستان • پرورشگاه / مرکز مراقبت از کودکان • مهد / شیرخوارگاه • مرکز نگهداری و آموزش کودکان 🔸 معنی دقیق: این اسم در باف ...
مثال ها The company ring - fenced the funds for research. شرکت بودجه را برای تحقیقات اختصاص داد و آن را از سایر هزینه ها جدا و محافظت کرد. They tri ...
🔸 معادل فارسی: • به تدریج قانع شدن / کم کم پذیرفتن • نظر خود را عوض کردن و موافقت کردن / به این نتیجه رسیدن • راضی شدن به / تن دادن به • با گذشت زما ...
( اسم /— اصطلاح حقوقی و زیست محیطی بریتانیا ) 🔸 معادل فارسی: • تخلیه ی غیرقانونی زباله / ریختن غیرقانونی آشغال • زباله ریزی غیرمجاز / دفع غیرقانونی ...
🔸 معادل فارسی: • شرط می بندم که / گمانم این است که • حدس من این است که / پیش بینی من این است • احتمال قوی می دهم که • دلم می گوید که 🔸 مثال ها: • ...
🔸 معادل فارسی: روشن و آگاه بودن؛ کاملا متوجه بودن؛ ابهامی نداشتن مثال؛ I’m clear about what you’re trying to do. کاملا می فهمم داری چه کار می کنی. ...
🔸 معادل فارسی: • زیر تهدید اسلحه / با تهدید تفنگ • در حالی که اسلحه به سمت کسی بود • با زور اسلحه / تحت فشار اسلحه • تهدید مسلحانه / اجبار با اسلحه ...
🔸 معادل فارسی: • آپارتمان یک اتاقه / واحد یک اتاقه • سوئیت کوچک / آپارتمان استودیویی • آپارتمان بدون اتاق خواب جداگانه 🔸 معنی دقیق: این ترکیب مسکن ...
🔸 معادل فارسی: اتاقی کوچک برای خواب و زندگی اتاق اجاره ای با فضای خواب و نشیمن مشترک سوئیت تک اتاقه کوچک ( اگر امکانات آن با سوئیت مطابقت داشته باشد ...
🔸 معادل فارسی: • خیال پرداز / خیالباف • دروغ پرداز / افسانه ساز • توهم گرا / کسی که واقعیت را تحریف می کند • داستان سرا / کسی که مدام دروغ می بافد � ...
Dropout ( اسم /— در بافت آموزشی، اجتماعی، و خبری ) 🔸 معادل فارسی: • ترک تحصیل کرده / انصراف دهنده از تحصیل • رهاکننده ی دانشگاه / دانش آموز یا دانش ...
🔸 مثال ها: • His prediction was wide of the mark. پیش بینی او کاملاً اشتباه بود. • Critics say the report is wide of the mark. منتقدان می گویند ...
🔸 معادل فارسی: • حذف هجا / هم شکلی زدایی • ساده سازی آوایی / کاهش هجایی • حذف یک هجا از دو هجای مشابه • ادغام هجای تکراری / تخفیف آوایی 🔸 معنی دقیق ...
مثال ها I've been bitten by the travel bug. تب سفر به سرم زده و حسابی عاشق سفر شده ام. After taking a few photographs, she was bitten by the photog ...
🔸 معادل فارسی: • دنیا را به هم زدن/ حسابی خوش گذراندن/ زدن به دل شهر و عیش و نوش کردن/ یک شب حسابی جشن گرفتن • جشن و پایکوبی راه انداختن / خوش گذران ...
get worked up ( idiomatic phrase ) 🔸 مثال ها: • We get furiously worked up about Russia and Iran. ما به شدت درباره ی روسیه و ایران هیجان زده و آشف ...
بیلج 🔸 معادل فارسی: • چرند / مزخرف • حرف بی ارزش / یاوه • هذیان / حرف های بی معنی • چرت و پرت 🔸 مثال ها: • Stop the hypocritical bilge before we're ...
🔸 معادل فارسی: طرح رشوه خواری سازوکار پرداخت رشوه در ازای قرارداد یا معامله طرح تبانی مالی و دریافت پورسانت غیرقانونی شبکه دریافت کمیسیون های پنهانی ...
🔸 معادل فارسی: • گسترده / پهناور • پراکنده و وسیع / بزرگ و پهن 🔸 مثال ها: • She was found shot dead inside the sprawling Aldie home. او داخل آن خا ...
🔸 معادل فارسی: • فرا گرفتن / در بر گرفتن • بلعیدن / خوردن • تحلیل بردن / از پا درآوردن • گرفتار کردن و رها نکردن / درگیر کردن 🔸 مثال ها: • She gave ...
🔸 معادل فارسی: آستانه حد حد نصاب مرز تعیین شده مثال؛ The income threshold for receiving the benefit was $25, 000 a year. حد درآمد برای دریافت این ک ...
🔸 معادل فارسی: • قرار داشتن در / بودن در • رسیدن به / بالغ شدن بر • در سطحی بودن / در حدی ایستادن • برابر بودن با / معادل بودن با 🔸 مثال ها: • The ...
🔸 معادل فارسی: • آدم سیر / کسی که سیر است • فرد بی نیاز / کسی که در رفاه است • انسان متنعم / آدمی که شکمش سیر است • شخص سیر و بی دغدغه 🔸 مثال ها: • ...
🔸 نکته: تفاوت این اصطلاح با Tie، Neck and Neck، و Too Close to Call: Tie به معنای تساوی است و عام ترین و خنثی ترین گزینه است؛ فقط برابری عددی را نشا ...
🔸 معادل فارسی: رقابت کاملاً برابر / مسابقه ی مساوی برابری کامل / تساوی مطلق شانه به شانه / پایاپای نتیجه ی برابر / رقابت تنگاتنگ 🔸 مثال ها: The op ...
🔸 معادل فارسی: • بی سرپرست / بدون مراقب • رها شده / تنها و بدون نظارت • بدون سرکشی / بدون توجه • رهاشده و بی صاحب 🔸 مثال ها: • Police found an unat ...
🔸 معادل فارسی: • مستقر بودن / مستقر شدن • ساکن بودن / اقامت داشتن • مبنا قرار دادن / استقرار یافتن • پایگاه داشتن در / مرکز فعالیت داشتن در 🔸 مثال ...
در معنای مجازی 🔸 مثال ها: The idea has ripened into a practical solution. این ایده به تدریج پخته و به یک راه حل عملی تبدیل شده است. The crisis has ...