پیشنهادهای حسین کتابدار (٣٢,٧٠٨)
🔸 نکته: تفاوت این اصطلاح با Method، Procedure، و Pattern: • Method به معنای روش است و عام ترین و خنثی ترین گزینه است؛ می تواند هر نوع روشی باشد، بدو ...
🔸 مثال ها: • Talk is cheap — show me what you've actually done. حرف زدن آسونه — نشانم بده واقعاً چه کاری کرده ای. Talk is cheap — let's see what ...
🔸 معادل فارسی: • پیشا پیش / از قبل • در ابتدا / در همان آغاز • جلوتر / قبل از هر چیز • به صورت پیش پرداخت / پیش از تعهد 🔸 مثال ها: • The administra ...
🔸 معادل فارسی: • پر کردن فاصله / از میان برداشتن شکاف • پل زدن / ایجاد ارتباط • کاهش اختلاف / نزدیک کردن دو طرف • رفع شکاف / آشتی دادن 🔸 مثال ها: • ...
🔸 مثال ها: • The strike had a knock - on effect on the entire supply chain. آن اعتصاب، اثر زنجیره ای بر کل زنجیره ی تأمین داشت. • The war in Iran ...
🔸 معادل فارسی: • بیش از حد اغراق کردن / بزرگ نمایی کردن • از حد گذراندن / زیادی پررنگ کردن • بیش از اندازه بازی کردن / از حد خارج کردن • زیاده روی ک ...
🔸 معادل فارسی: • منطقه ی پویا / ناحیه ی فعال • منطقه ی پرتحرک / ناحیه ی رشدیابنده • منطقه ی اقتصادی فعال / ناحیه ی پویا • منطقه ی در حال رشد / ناحیه ...
🔸 معادل فارسی: • نا ترازی / نابرابری • عدم تعادل / ناهماهنگی • بی تعادلی / عدم توازن • ناهماهنگی ساختاری 🔸 مثال ها: • A fundamental imbalance lies ...
🔸 مثال ها: • Food prices rose 2. 2 percent year - on - year. قیمت مواد غذایی نسبت به سال قبل ۲. ۲ درصد افزایش یافت. • The company reported year - ...
🔸 معادل فارسی: تبعیت کردن از تمکین کردن به مطابق چیزی عمل کردن به چیزی پایبند بودن دستور یا مقرراتی را رعایت کردن 🔸 مثال The driver failed to comp ...
🔸 مثال ها: • The occupants failed to comply and fled on foot. سرنشینان از دستور سرپیچی کردند و پیاده فرار کردند. • The occupants of the vehicle w ...
🔸 مثال ها: • The village is a picturesque spot on the coast. آن روستا یک نقطه ی دیدنی و چشم نواز در ساحل است. • We drove through a picturesque va ...
🔸 مثال ها: • Simply put, the policy failed. به زبان ساده، آن سیاست شکست خورد. • Simply put, we don't have enough money. خلاصه بگویم، ما پول کافی ...
🔸 معادل فارسی: • درون فکنی / درونی سازی • باطنی سازی / جذب و بخشی از خود کردن • همانندسازی درونی / درون ریزی • در خود جای دادن ( باور یا ویژگی دیگری ...
🔸 معادل فارسی: • درونی کردن / درون فکنی کردن • جذب و بخشی از خود کردن ( باور یا ویژگی دیگری ) • در خود جای دادن / همانندسازی درونی • باطنی کردن / ب ...
🔸 معادل فارسی: • با شعار / بر اساس شعار • با محوریت / بر پایه ی برنامه ی • با تکیه بر / با وعده ی • با دستور کار / با برنامه ی 🔸 مثال ها: • The can ...
🔸 مثال ها: • The job was his for the asking. آن شغل فقط با درخواست کردن، مال او بود. • All the information you need is yours for the asking. همه ...
Parentification یک اصطلاح روان شناختی است که به معکوس شدن نقش والد و فرزند اشاره دارد — یعنی وقتی کودک مجبور می شود مسئولیت هایی را بر عهده بگیرد که ...
🔸 معادل فارسی: • در نهایت به چیزی رسیدن / سر از جایی درآوردن • عاقبت داشتن / به دست آوردن ( در نتیجه ) • در پایان به چیزی منجر شدن / به چیزی ختم شد ...
🔸 معادل فارسی: موجب شدن؛ باعث شدن برای کسی به دنبال داشتن در پی داشتن؛ نصیب کسی کردن 🔸 مثال 1. His outspoken criticism earned him the president's a ...
🔸 معادل فارسی: • تلاش / کوشش • فشار / اصرار • کمپین / حرکت • ابتکار / اقدام 🔸 مثال ها: • The president's push to attach his name to prominent insti ...
🔸 معادل فارسی: به خود شخص مربوط شدن مستقیما منافع یا موقعیت کسی را تحت تأثیر قرار دادن به نقطه ضعف یا موضوعی حساس در زندگی کسی دست زدن به کسی برخورد ...
🔸 معادل فارسی: • چاپلوس / نوچه • مطیع و بی اراده / بله قربان گو • ذلیل و سرسپرده / غلام صفت 🔸 مثال ها: • It's a pity he's such a servile house jock ...
🔸 معادل فارسی: • نوچه ی مجلس / بله قربان گوی پارلمان • چاپلوسِ درون گروهی • حامیِ دست نشانده / طرفدارِ بی چون وچرای حزب • مدافعِ مطیعِ منافع حزبی 🔸 ...
🔸 نکته: تفاوت این اصطلاح با Waste Someone's Time، String Someone Along، و Lead Someone On: • Waste Someone's Time به معنای وقت کسی را تلف کردن است و ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را الاف کردن / سرگردان کردن • کسی را با وعده و وعید سر دواندن / معطل کردن • کسی را به بازی گرفتن و وقتش را تلف کردن • کسی را بی ...
🔸 معادل فارسی: • معیار / استاندارد • حد نصاب / آستانه • شرط / سطح لازم • ملاک / میزانی که باید احراز شود🔸 مثال ها - The bar is set very high. مع ...
🔸 معادل فارسی: • به شدت انتقاد کردن از / حمله کردن به • کوبیدن و نکوهش کردن / به باد انتقاد گرفتن • تاختن به / یورش کلامی بردن به • با تندی حمله کرد ...
به گروهی از حامیان سرسخت و فداکار دونالد ترامپ گفته می شود که کشور را طی می کنند تا در تجمع های انتخاباتی او، صندلی های ردیف اول را به دست آورند. 🔍 ...
🔸 معادل فارسی: • از کسی خسته شدن • از کسی زده شدن • کاسه ی صبر کسی لبریز شدن / دیگر تحمل نکردن • از کسی/چیزی سیر شدن / به ستوه آمدن 🔸 مثال ها: • Ev ...
🔸 مثال ها: • Mamdani's effort offers fleeting hope that justice could prevail. تلاش ممدانی — حتی اگر تا حالا ناکام مانده باشد — امیدی زودگذر می بخش ...
🔸 معادل فارسی: • به هیجان آوردن / تحریک کردن • شور و شوق ایجاد کردن / شعله ور کردن • دست کاری احساسات و برانگیختن • ایجاد التهاب و هیجان ( معمولاً ع ...
🔸 معادل فارسی: • نقطه ی مقابل • شخصیت مقابل / نقش متضاد • حریف / رقیب • نقطه ی تقابل / عنصر مقایسه 🔸 مثال ها: • Netanyahu is using Mamdani as a foi ...
🔸 معادل فارسی: • افتادن / به زمین خوردن • غلت خوردن / تلوتلو خوردن و افتادن • از پا درآمدن / سرنگون شدن • سقوط کردن / فرو افتادن 🔸 مثال ها: • He st ...
🔸 نکته: تفاوت این ترکیب با Fire، Lay Off، و Dismiss: • Fire به معنای اخراج کردن است و معمولاً به دلیل تخلف یا عملکرد ضعیف انجام می شود؛ در حالی که m ...
🔸 معادل فارسی: • اخراج کردن به دلیل کاهش نیرو / تعدیل کردن • بیکار کردن / از کار برکنار کردن ( به دلیل حذف پست ) • اخراج ساختاری • از کار بیکار کرد ...
🔸 معادل فارسی: • متشنج شدن / تیره شدن • پرتنش شدن / به هم خوردن • سرد و پرتنش شدن / شکرآب شدن • تحت فشار قرار گرفتن و تیره شدن 🔸 مثال ها: • Relatio ...
🔸 معادل فارسی: • دندان فرو کردن در / گاز گرفتن • دندان گرفتن و چنگ زدن / گاز محکم گرفتن • با دندان حمله کردن / دندان در چیزی فرو کردن • به شدت مشغول ...
🔸 معادل فارسی: • به دو رقم رسیدن / از مرز دو رقم گذشتن • دو رقمی شدن / به عدد دو رقمی رسیدن • از ۱۰ نفر فراتر رفتن / به بیش از ۱۰ رسیدن • تعداد به د ...
🔸 معادل فارسی: • با زور بردن / کشان کشان بردن • دستگیر کردن و بردن / بازداشت و انتقال دادن • با اجبار از صحنه خارج کردن / با خود بردن • زورکی بردن و ...
🔸 معادل فارسی: • یورش بردن به / هجوم آوردن به • ناگهانی حمله کردن و دستگیر کردن • غافلگیرانه وارد عمل شدن علیه • حمله ی ناگهانی کردن به 🔸 مثال ها: ...
🔸 مثال ها: • Her calming voice helped him fall asleep. صدای آرام بخش او کمکش کرد خوابش ببرد. • The calming effect of the music reduced his anxiet ...
کَمِیو ( با تأکید بر هجای اول ) 🔸 معادل فارسی: • نقش کوتاه و افتخاری / حضور افتخاری • ظاهر شدن کوتاه / نقش مهمان • حضور کوتاه در فیلم / سیما • نقش ...
🔸 معادل فارسی: • بر زندگی ها اثر گذاشتن / زندگی ها را تحت تأثیر قرار دادن • در دل ها جا باز کردن / به قلب ها نفوذ کردن • زندگی بسیاری را دگرگون کردن ...
🔸 معادل فارسی: • عظمت / بزرگی • شدت و سنگینی / وخامت • عمق فاجعه / بزرگی حادثه • سنگینی بار ( روانی یا اخلاقی ) 🔸 مثال ها: • He was unable to emot ...
🔸 معادل فارسی: بند الکترونیکی جی پی اس / پابند الکترونیکی دستبند ردیاب جی پی اس / تسمه ی ردیابی بند پایش الکترونیکی / پابند نظارتی بند مچ پا یا مچ د ...
🔸 معادل فارسی: • دنده عقب رفتن / عقب عقب راندن • عقب کشیدن ماشین / با دنده عقب حرکت کردن • عقب رفتن با خودرو / دنده عقب زدن • به عقب راندن وسیله ی ن ...
🔸 نکته: تفاوت این ترکیب با Dead Body، Corpse، و Remains: • Dead Body به معنای جسد است و عام ترین و خنثی ترین گزینه است؛ فقط مرگ را نشان می دهد، بدون ...
ترکیب اسمی 🔸 معادل فارسی: • جسد افتاده • پیکر بی جان / جنازه ی روی زمین 🔸 مثال ها: • Police were summoned after a report of a body lying at the en ...
🔸 معادل فارسی: • سرازیر شدن / هجوم آوردن • از هر طرف رسیدن / روانه شدن • پشت سر هم آمدن / سرریز شدن • جاری شدن و جمع شدن 🔸 مثال ها: • Tributes pour ...