پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٩,٩٣٣)
🔸 معادل فارسی: • عدمِ صرفه یِ مقیاس • افزایشِ هزینه یِ واحد به ازایِ افزایشِ تولید • زیانِ اقتصادیِ ناشی از بزرگ تر شدنِ بیش از حد 🔸 معنی دقیق: "D ...
🔸 معادل فارسی: • صرفه یِ مقیاس • کاهشِ هزینه یِ واحد به ازایِ افزایشِ تولید • مزیتِ اقتصادیِ حاصل از تولیدِ انبوه • نقطه یِ مقابلِ آن، "diseconomy o ...
🔸 معنی دقیق: به سیستم ها یا منابعِ تولیدِ انرژی اشاره دارد که در همان مکانی که مصرف می شود، تولید می گردند، بدونِ اینکه نیاز به انتقال از طریقِ شبکه ...
Tradeoff 🔸 معادل فارسی: • فدا کردنِ یک مزیت به نفعِ مزیتی دیگر 🔸 مثال ها: • "There is always a tradeoff between quality and cost in manufacturing. ...
کای - نِت - یک ( با تأکید بر هجای دوم ) 🔸 معادل فارسی: • درگیریِ جنبشی / درگیریِ فیزیکی ( نظامیِ مستقیم ) • جنگِ متعارف / درگیریِ مسلحانه • رویارو ...
🔸 معادل فارسی: • کلی گزینه / چیزهایِ وسط / مواردِ میانی وجود دارد • بسی چیزها در این میان هست • غیر از این دو، خیلی مواردِ دیگر هم هست 🔸 مثال ها: • ...
🔸 معادل فارسی: • شبکه یِ برق / شبکه یِ انتقالِ نیرو • شبکه یِ سراسریِ برق • زیرساختِ تأمینِ انرژیِ الکتریکی 🔸 معنی دقیق: به شبکه یِ یکپارچه ای از ...
🔸 معادل فارسی: بازپرداختِ اقساطیِ اصل و سود بازپرداختِ تدریجیِ بدهی اقساطِ سرشکن شونده بر اصل و بهره 🔸 معنی دقیق: نوعی برنامه بازپرداخت که در آن ب ...
🔸 معادل فارسی: واگذاریِ دارایی خروجِ دارایی از دفاتر فروش / اسقاط / امحاءِ دارایی در حسابداری: از حساب خارج کردنِ دارایی 🔸 معنی دقیق: فرایندِ خارج ...
🔸 معادل فارسی: نرخِ مبنا نرخِ مرجع نرخِ معیار در متون مالی: نرخِ پایه بهره 🔸 معنی دقیق: نرخیِ مرجع و عمومی است که برای قیمت گذاری یا محاسبه نرخ ها ...
🔸 معادل فارسی: وامِ مدت دار وامِ با سررسید مشخص وامِ بلندمدت / میان مدت، بسته به مدت بازپرداخت 🔸 معنی دقیق: ینی وامی که یک مبلغ مشخص را یک جا در ا ...
🔸 معادل فارسی: • این افتضاحه / این فاجعه ست • اوضاع از این بدتر نمی شه / بدترین حالته • ( در بافتِ مثبت ) این عالی ترین حالته / این اوجِ قضیه ست 🔸 ...
🔸 معنی دقیق: یک اصطلاحِ موسیقیایی و عامیانه است که به لحظه ای که دی جی یا تهیه کننده، ضربآهنگِ اصلی ( بیس و درام ) را واردِ موسیقی می کند اشاره دارد ...
🔸 معادل فارسی: • ( برای ) خوش گذرانیِ اغراق آمیز / حال کردنِ فوق العاده • دیوانه وار و پرانرژی شدن ( معمولاً در مهمانی یا باشگاه شبانه ) • ( در برخ ...
پِرِیفِرَلی 🔸 معادل فارسی: • به طورِ حاشیه ای / به طورِ غیرمستقیم • به عنوانِ یک موضوعِ فرعی • با کمترین اهمیت / در حاشیه 🔸 مثال ها: • "I only knew ...
🔸 معادل فارسی: • کاملاً مطمئن / کاملاً قابل اعتماد • بسیار عالی / درجه یک • محکم / استوار ( در معنایِ مجازی ) 🔸 مثال ها: • "Don't worry about the ...
🔸 معنی دقیق: به روشی از پارک کردن گفته می شود که در آن خودرو با زاویه ای بین ۳۰ تا ۶۰ درجه ( و نه ۰ درجه مانندِ پارک موازی و نه ۹۰ درجه مانندِ پارک ...
🔸 معنی دقیق: به روشی از پارک کردن گفته می شود که در آن خودرو با زاویه یِ ۹۰ درجه ( عمود ) نسبت به جدول یا حاشیه یِ خیابان قرار می گیرد. یعنی خودرو ...
🔸 معنی دقیق: به تکنیک پارک کردن خودرو در فضایی که بین دو خودرویِ دیگر قرار دارد، گفته می شود. در این روش، خودرو به صورتِ طولی ( موازی با جدول یا خی ...
فریگینگ 🔸 معادل فارسی: • لعنتی / افتضاح / مسخره ( برای تأکید بر نارضایتی یا عصبانیت ) • فوق العاده / عجیب ( برای تأکید بر شدت، در بافتِ مثبت یا منف ...
🔸 معادل فارسی: • باعثِ گرفتاریِ خود شدن • عواقبِ کاری را متحمل شدن ( که خودتان ایجاد کرده اید ) 🔸 مثال ها: • "He brought all this trouble on himse ...
🔸 معادل فارسی: • لکه ی ننگ / نقطه ی سیاه در کارنامه • افتضاح / بدنامی / عاملِ بی آبرویی • یک شکست یا اشتباه که اعتبارِ فرد را خدشه دار می کند • این ...
🔸 معادل فارسی: • افتخاری بزرگ / دستاوردی ارزشمند • نقطه ی عطفی در کارنامه • برگ برنده / عاملی برای مباهات • نقطه یِ مقابلِ آن، "a blot on someone's ...
🔸 معادل فارسی: • قیم / سرپرست / کسی که مسئولیتِ مالی یا حقوقیِ دیگری را بر عهده می گیرد • ضامن / متعهد ( در قراردادها و بیمه ) 🔸 مثال ها: • "The i ...
🔸 معادل فارسی: • سرنخ ها / نشانه ها / نکاتِ کلیدی • اطلاعاتِ پراکنده که باید به هم متصل شوند 🔸 مثال ها: • "The detective started connecting the dot ...
🔸 معنی دقیق: این واژه معمولاً برای توصیف دوقلوهای نیمه همسان به کار می رود؛ یعنی دوقلوهایی که از نظر ژنتیکی نه کاملاً همسان اند و نه مثل دوقلوهای مع ...
🔸 معادل فارسی: • چه افتضاحی! / چه مزخرفی! • چه وضعیتِ افتضاحی! • چه بی نمکی! ( در معنایِ ناامیدی یا نارضایتی ) • Frig در اصل یک کلمه یِ عامیانه برا ...
دو - شی ( با تأکید بر هجایِ اول ) 🔸 معادل فارسی: • خودنما / مغرورِ بی محتوا • ژست گیر / ادا درآور • منفور / آزاردهنده ( به خاطرِ رفتارِ متکبرانه یا ...
اسمیج 🔸 معادل فارسی: • یک ذره / یک کم / یک پُرسُرو • مقدارِ بسیار ناچیز • یه کمِ خیلی کم • نقطه یِ مقابلِ آن، "a lot" ( زیاد ) ، "a ton" ( یک عالمه ...
🔸 معادل فارسی: • جلو زدن / پیشی گرفتن ( در انجامِ کاری ) • زودتر از کسی دست به کار شدن • سبقت گرفتن در اقدام یا پاسخ 🔸 مثال ها: • "I was going to ...
🔸 معادل فارسی: • پاکسازیِ مین / مین زدایی • خنثی سازی و جمع آوریِ مین هایِ زمینی • عملیاتِ پاکسازیِ مناطقِ آلوده به مین • تفاوتِ آن با "mine clearan ...
اُبِلای - جینگ ( با تأکید بر هجایِ دوم ) صفت 🔸 معادل فارسی: • خوش برخورد / خوش رفتار • مطیع / حاضرجواب ( در حدِ ادب و همکاری ) • اهلِ تعارف و همکا ...
🔸 معنی دقیق: Transcode یعنی یک فایل دیجیتالِ کُدگذاری شده را از یک فرمت، کُدک، یا شیوه فشرده سازی به فرمت یا کُدکِ دیگری تبدیل کردن. این واژه بیشتر ...
🔸 معادل فارسی: نواندیشِ دینی روشنفکرِ مذهبی متفکرِ دین باورِ نواندیش 🔸 معنی دقیق: روشنفکر دینی به کسی گفته می شود که هم با عقلانیت، نقد، و پرسشگری ...
🔸 معادل فارسی: شبه روشنفکر روشنفکرِ ظاهری کسی که خود را روشنفکر نشان می دهد، اما از نظرِ فکری/اجتماعی در آن سطح نیست 🔸 معنی دقیق: روشنفکرنما به کسی ...
🔸 معادل فارسی: • ( کاری را ) تا انتها پیش بردن / به سرانجام رساندن • ( دستور، طرح یا ایدهای را ) کامل کردن / اجرا کردن • پیگیری کردن تا حصولِ نتیجه ...
🔸 معادل فارسی: • میانه رو / اعتدالی • نه چپ و نه راست / بی طرفانه • مستقیم و روراست ( در گزارش گری ) • خطِ میانی ( در سیاست یا رویکرد ) 🔸 مثال: ...
de - mining 🔸 معادل فارسی: • پاکسازیِ مین / مین زدایی • خنثی سازی و جمع آوریِ مین هایِ زمینی • عملیاتِ پاکسازیِ مناطقِ آلوده به مین • تفاوتِ آن با " ...
🔸 مثال: ۱. "Thank you for your prompt response to our inquiry. Kind regards, John Smith. " از پاسخِ سریعِ شما به استعلامِ ما سپاسگزارم. با احترام، ج ...
🔸 معادل فارسی: • گول خوردن / فریب خوردن • کلاه گذاشتن / سرِ کسی کلاه گذاشتن ( در معنایِ منفعل ) • خریدِ چیزی با قیمتِ بالا و بی ارزش • ( در معنایِ ...
نقرسِ توفاسی / نقرسِ توده دار؛ شکلِ پیشرفته نقرس است که در آن رسوب های کریستال اوراتِ سدیم به صورت توده های سفت زیر پوست، اطراف مفاصل یا در بافت نرم ...
🔸 معادل فارسی: • پرداخت ( وجوه ) • هزینه کرد / تخصیص و پرداخت پول • برداشت یا خارج کردن پول از یک صندوق یا حساب 🔸 مثال: ۱. "The Treasury Departmen ...
🔸 معادل فارسی: • شروع دوباره با ( کسی یا چیزی ) • فراموش کردنِ اختلافاتِ گذشته و شروعِ تازه • پاک کردنِ پرونده ی قبلی / بخشیدنِ اشتباهاتِ گذشته 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: حالا من هم قانع شدم. من هم طرفدارش شدم. نظرم عوض شد. من هم به این ایده ایمان آوردم. دیگر من را هم جزو طرفدارانش بدانید. من هم تغ ...
fuck with one's head ( فعل عبارتی –یک عبارتِ بسیار غیررسمی و مبتذل است ) 🔸 معادل فارسی: • ذهن کسی را به هم ریختن / مغز کسی را گند زدن • کسی را گیج ...
🔸 معادل فارسی: • روی چیزی مکث نکن / زیاد به چیزی فکر نکن • در چیزی غرق نشو / روی چیزی تمرکز نکن • به چیزی اهمیتِ بیش از حد نده 🔸 مثال: ۱. "Don't d ...
🔸 معادل فارسی: • اظهارنظرِ سطحی و بی محتوا • حرفِ نسنجیده / جوابِ سرسری • نظرِ کلیشه ای و فاقدِ عمق • حرفی که با اعتمادبه نفسِ الکی زده می شود 🔸 مث ...
🔸 معادل فارسی: • به وعده ی خود عمل کردن • انجام دادن / عملی کردن ( یک تعهد یا تهدید ) • جبران کردن / پرداخت کردن ( یک بدهی یا خسارت ) 🔸 مثال: ۱. ...
🔸 معادل فارسی: • سوزن در انبارِ کاه • چیزی بسیار نادر و دشوار برایِ یافتن • جستجویِ تقریباً غیرممکن 🔸 مثال: ۱. "Finding the Iranian nuclear site hi ...
🔸 معادل فارسی: • عملیاتِ بسیار دشوار برایِ یافتنِ یک هدفِ کوچک و مخفی • مأموریتِ جستجویِ بسیار دقیق و پرخطر • شکلِ کوتاه شده یِ آن، "a needle hunt" ...