come around to

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• به تدریج قانع شدن / کم کم پذیرفتن
• نظر خود را عوض کردن و موافقت کردن / به این نتیجه رسیدن
• راضی شدن به / تن دادن به
• با گذشت زمان، با ایده کنار آمدن / قبول کردن
🔸 مثال ها:
...
[مشاهده متن کامل]

• It didn't take him long to come around to the idea.
طول نکشید که او هم به آن ایده قانع شد.
• She eventually came around to my point of view.
او در نهایت به دیدگاه من قانع شد.
• He's slowly coming around to the idea of moving abroad.
او کم کم دارد با ایده ی مهاجرت کنار می آید و آن را می پذیرد.