کلمات زیر را معنی کنید و برای هرکدام مثالی بزنید
٢ پاسخ
دمگهه: کلمه مرکب دم و گاه است یعنی محل کار گذاشتن دم در کوره، که گاهی استعاره از حنجره میباشد، یعنی محل برون آمدن صدا از حنجره:
من چگویم که مرا در دوخته ست
دمگهم را دمگه او سوخته ست
یا:
از دم و دمگاه اویم دم گرفت
دُمگه او دَمگهم محکم گرفت
بلمه: به معنی ریش پر پشت است، ولی اغلب به معنی فرد ریش بلند، و ریشو و در مقابل کوسه بکار میرود و مولوی گفته:
آنچ کوسه داند از خانهٔ کسان
بلمه از خانه خودش کی داند آن
یا:
کوسه هان تا نگیری ریش بلمه درنبرد
هندوی ترکی بیاموز آن ملک تمغاج را
که مولوی این کلمه را در مقابل کوسه، یعنی کوسج قرار میدهد.
ضنت: با ضاد مفتوح و نون ساکن، و گاهی با نون مشدد هم استعمال میشود، یعنی بخل، خساست و تنگ چشمی، مضایقه کردن.
تا شبی بنمود او را جنتی
باقیی سبزی خوشی بی ضنتی
مساغ: از ریشه سوغ با میم مصدری به معنی راه عبور و گذرگاه هموار و آسان.
متصل نبود سفال دو چراغ
نورشان ممزوج باشد در مساغ
و همچنین محل فرو رفتن شراب و مانند آن به گلو به آسانی: من مساغ این غصه و مرهم داغ ایی قصه از کجا طلبم؟
موفور: کلمه عربی از ریشه وفر و وافر به معنی فراوان، بسیار، زیاد، و کامل است و در قرآن هم هست: فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَاؤُكُمْ جَزَاءً مَّوْفُورًا: عذابی فراوان و کامل. کلامی هست که خدا به شیطان و پیروانش وعده داده است.
قاآنی هم شعر زیبا و خوش قالبی و وزنی دارد که میگوید:
هر كه ز مهرت بعيد، جانش مبادا سعيد
وز المش صبح عيد، چون شب ديجور باد
نيك بود حال تو، سعد بود فال تو
وز تو و اقبال تو، چشم بدان دور باد
مكنت تو پايدار، دولت تو برقرار
وز كرم كردگار، سعی تو موفور باد
پای کم: به معنی کم دلی و ترسیدن، و پا پس کشیدن هست، و در گویش عامیانه هم میگوییم: فلانی پای کار ایستادگی نکرد، و مولوی هم به همین معنا اشاره دارد:
پس سلح بر بندی از علم و حکم
که من از خوفی نیارم پای کم
بیدل دهلوی جان هم اینگونه سروده:
به بوی ريحان مشكبارت، به خويش پيچيدهام چوسنبل
ز هر رگ برگ گل ندارم، چو طاير رنگ رشته بر پا
به هر كجا ناز سر برآرد، نياز هم پای كم ندارد
تو و خرامی و صد تغافل من و نگاهی و صد تمنا
دمگه///
محل کار گذاشتن دم در کوره
نفس
حنجره
محل برون آمدن صدا از حنجره
من چگویم که مرا در دوخته ست
دمگهم را دمگه او سوخته ست
بلمه///
ریش پرپشت
آنچ کوسه داند از خانهٔ کسان
بلمه از خانه خودش کی داند آن
ضنت///
بخیلی
تنگ چشمی
تا شبی بنمود او را جنتی
باقیی سبزی خوشی بی ضنتی
مساغ///
راه عبور
گذرگاه
محل گذر
متصل نبود سفال دو چراغ
نورشان ممزوج باشد در مساغ
موفور///
فراوان
خیلی
بسیار
چون عنایتها برو موفور بود
نار می پنداشت و خود آن نور بود
پای کم///
ترسیدن
هراسیدن
پس سلح بر بندی از علم و حکم
که من از خوفی نیارم پای کم
درود بر شما
آفرین
درود بر شما
آفرین