مفهوم کلّی بیت چیست؟
با توجّه به بیت زیر :
عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را
دزد دانا می کشد اوّل چراغ خانه را »
مفهوم کلّی بیت چیست؟
١٠ پاسخ
مفهوم کلی این بیت به این اشاره دارد که عشق بهمانند یک دزد دانا عمل میکند. وقتی عشق به کسی میرسد، هوش و عقل او را میبرد، درست همانطور که یک دزد ماهر ابتدا چراغ خانه را خاموش میکند تا دیده نشود. این بیت نشان میدهد که عشق میتواند به قدری قوی باشد که فرد را از تفکر منطقی و عقلانی دور کند و او را در خود غرق کند.
در این بیت، عشق با دزد مقایسه میشود و هوش دل با چراغ خانه. این مقایسه بهواسطه استفاده از اسلوب معادله است که در آن دو مفهوم بهصورت مجازی با هم برابر قرار میگیرند. این آرایه ادبی بهطور مؤثر نشان میدهد که عشق چگونه میتواند بر عقل و هوش غلبه کند و فرد را بهطور کامل تحت تأثیر خود قرار دهد.
تجلیل از زن و شاهنامه فردوسی: برایم عجیب بود گفتار متناقض کسی که میگفت: فردوسی گاهی تجلیل و ارزش گذاری به زن را به اوج میرساند و وی را سرور بندگان می نامد:
ببوسید پیشش زمین پهلوان
بدو گفت کای مهتر بانوان
همه پاسبانیم و گنج آن تست
فدی کردن جان و رنج آن تست
زمین از تو گردد بهار بهشت
سپهر از تو زاید همی خوب و زشت
و گاهی آنچنان با خشم سخن میگوید که اگر آراء پیشین او را ندانیم، گمان به زن سیتزی او می بریم. مذمت و نفرت او از سودابه در ماجرای سیاوش و بویژه مرگ سیاوش، او به بالاترین اندازه میرسد.
(و بعد اشعاری جعلی با این مضمون آورده)
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به
سیاوش ز گفتار زن شد به باد
خجسته زنی کو ز مادر نزاد
برایم عجیب بود که بعضی ادعای دفاع از شاهنامه را دارند ولی با اشعار جعلی از پشت خنجر میزنند، واقعاً این رفتارهای متناقض و دوپهلو عجیبه. حکیم ابوالقاسم فردوسی شخصیت برجسته و فرهیخته ی ایرانی، دارای منش و اخلاق بزرگی بوده که این منش بزرگوارانه در لابلای ابیات شاهنامه مندرج و قابل لمس است، اینکه چرا بعضی دایگان مهربانتر از مادر میشوند و ذچدر عبارات خود، یکی به میخ میکوبند و و یکی به نعل، جای سوال دارد که این بزرگواران چه هدفی را دنبال میکنند؟
بانو شاعره بیگم دهلوی: تذكرة الخواتین این زن را شاعر معرفی کرده و سر بسته مینویسد اهل شاه جهان آباد هندوستان است و این بیت را ازاو نقل میکند:
گر میسر شود آن روی چو خورشید مرا
پادشاهی چه که دعوی خدائی بکنم
شاعره مهستی معاصر سلاجقه در ردیف شعراء در باری سلطان سنجر سلجوقی بوده. سلطان سنجر سلجوقی (سلطان سنجر در تاریخ ۴۷۹ هجری متولد و در ۵۵۱ وفات کرد و در مرو مدفونست، بیست امارت خراسان را داشته و چهل و یکسال سلطنت کرده) از جمله سلاطینی است که در دانش خواهی و شاعر پروری و فضل دوستی مشهور و معروف است و اگر دوران سلطنت سنجر را مورد مطالعه و تحقیق قرار دهیم تصدیق میکنیم در نتیجه ترویج و تشویق شعر و ادب و پرورش و تربیت اهل فرهنگ و دانش سطح دانش و فضل و ارزش شعر و ادب بمیزان بیش از انتظار ترقی و تعالی یافته و اتخاذ همین رویه هر صاحب ذوق و با کمالی را بجانب پای تخت سلطان سنجر کشانیده و ارج و قربی که برای شعر و ادبیات قائل میشدند همه را به جنب و جوش ادبی وادار کرد تا آنجا که جذبه ذوق پروری و هنر دوستی سنجر بانوی صاحب ذوق و هنرمندی را از کنج گنجه بدربار پادشاه سلجوقی کشانید و در عرض شاعران درباری مانند ادیب صابر و رشید وطواط و انوری که از مفاخر ادبی ایرانند قرارداد و بالمآل استادی از کار در آمد که شمس قیس رازی مولف المعجم فی معائير اشعار العجم به شعر او برای نمایش صفت مطابقه استناد کرده و این بیت اثر طبع مهستی را شاهد مثال صنعت مطابقه آورده است:
من عهد تو سخت سست میدانستم
بشکستن آن درست میدانستم
این دشمنی ای دوست که با من زجفا
آخر کردی نخست میدانستم
باری مهستی نیز در دوران خود توانست با بروز استعداد سرشار از میان زنان پرده نشین ایران برخیزد و در کنار بزرگان شعر و ادب مانند انوری و رشید و طواط و عبدالواسع جبلی و فرید کاتب در مرکز نشر شعر و ادب دربار سلطان سنجر بنشیند و در سهم خود بترقی و تعالی ادبیات کشور خویش خدمت نماید.
رابعه و مهستی دوستاره درخشان آسمان شعر و ادب بودند که یکی در اواخر قرن سوم تا اوایل قرن چهارم و دیگری در اوایل قرن ششم هجری طلوع كردند و هر يك بنوبه خود در خدمتگزاری بعالم شعر و ادب ایران افتخاراتی بدست آوردند تا آنجا که نام خود را در تاریخ باقی گذاشتند و برای نمونه تاثیر زنان در ادبیات و شعر فارسی در زمان خودشان بآثارشان استناد شد.
ولی دریغ که طوفان حوادث مجموعه آثار آنان را پراکنده ساخته و نميتوان بتشريح افکار و آثارشان چنانکه بوده اند پرداخت و شاید بسیاری از شاهکارهای ادبی آنان طعمه تحولات دوران و مرور زمان شده باشد.
ادامه شاهنامه.. اکنون سیاوش نیرومند شده، سر بلند به پیش رستم آمد و گفت: من میخواهم به حضور پادشاه بروم تا پدرم مرا ببیند، و ببیند که تو از من چه انسانی ساخته ای. رستم پنداشت که درست میگه. پس تدارک فراوانی کرد و با لشکری نیرومند بسوی ایران لشکر کشید و سیاوش به همراه او و در رأس آنان حرکت کردند، و کی کاووس از دیدن پسر خوشحال شد و به رستم پاداش های فراوان داد. سیاوش در کنار او بر تخت نشانده شد و همه مردم او را ستایش کردند و جشنی برپا شد که جهان مانند آن را ندیده است.
چنین هفت سالش همی آزمود
به هر کار جز پاک زاده نبود
سیاوش هفت سال در دربار پدر ماند و خود را ثابت کرد. در سال هشتم، کی کاوس چون او را شایسته یافت، تخت و تاجی به او داد. و همه چیز خوب بود و مردم طالع سیاه سیاوش را فراموش کرده بودند. امّا آنچه در آسمان ها بعنوان تقدیر نوشته شده است، قطعاً محقق خواهد شد و روز امتحان نزدیک شد. در طرفی دیگر سودابه، همسر کی کاووس و مادر خوانده سیاوش، وقتی زیبایی و جوانی سیاووش را دید، عاشق و دلباخته سیاوش شد. پس پیغامی نزد او فرستاد و او را دعوت کرد که وارد اتاقش شود. اما او در جواب کلمات بهانه ای فرستاد، زیرا به او اعتماد نداشت. سپس سودابه نزد کی کاووس شکایت کرد که سیاوش به حرف او گوش نداده و از شاه خواست که او را پشت پرده های خانه زنان بفرستد، تا پسرش با خواهرانش آشنا شود. و کی کاووس آنچه سودابه از او خواست انجام داد و سیاوش اوامر او را اطاعت کرد.
فرستش به سوی شبستان خویش
بر خواهران و فغستان خویش
اما سودابه، زمانی که سیاوش به داخل خانه آمد، درخواست کرد که تنها با او صحبت کند. اما سیاوش در برابر خواسته او مقاومت کرد. و سه بار سودابه او را در پشت پرده های خانه فریب داد و هر سه بار سیاوش در مقابل حرف هایش سرد بود.
من اینک به پیش تو استاده ام
تن و جان شیرین ترا داده ام
ز من هرچ خواهی همه کام تو
برآرم نپیچم سر از دام تو
سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک
بداد و نبود آگه از شرم و باک
رخان سیاوش چو گل شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد گیهان خدیو
نه من با پدر بیوفایی کنم
نه با اهرمن آشنایی کنم
سیاوش جوانی پاک طینت، پاک دامن، مظلوم، با ادب، وفادار، نجیب، سربزیر و کم حرف هست، و شاید همین نجابت و مظلومیتش هست که در بخش سوگ سیاوش اشک آدم جاری میشه. سودابه منفی ترین و هوس بازترین زن شاهنامه هست که در کنار زیبایی و خوبی هایی که داره، با جسارت به خواسته هاش چنگ میندازه و اگه شکست بخوره شروع به نقشه کشیدن میکند.. ادامه دارد..
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.
پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هیچوقت زیر بار نمیرفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری میگذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز...
پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف میکند و آسایش او را بهم میزند، صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.
پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!
از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود. میخوام بگم، شاید الان چیزی هست که تصور میکنیم عیب هستش، ولی همین عیب، حسرت فرداهای ما باشه، شما چندتا از این عیبها در اطرافتون سراغ دارید؟
چین و روس در کلام خمسه نظامی گنجوی: چقدر جالب و نکته سنجانه است که بهرام گور در هفت گنبد به مجالست و عشرت مشغول است که چینیها باز هم عهدشکنی میکنند و طمع به خاک و ثروت ایران میبندند:
گفت باز از نگارخانه چین
جوش لشگر گرفت روی زمین
ماند پیمان شاه را فغفور
شد دگر ره ز نیک عهدی دور
چینیان را وفا نباشد و عهد
زهرناک اندرون و بیرون شهد
در چنین شرایطی اگر قرار باشد شاه همچنان چشم بر واقعیت ها ببندد و روشش را تغییر ندهد، امیدی به دفع شر آنها نیست:
گر شه این شغل را بدارد پاس
چینیان خون ما خورند به طاس
قدرت دفاعی یک کشور، تابعی از وضعیت اقتصادی است و شاه خبر ندارد که اوضاع اقتصادی وخیم و ذخایر مالی کشور بر باد رفته است:
جز به گنج و سپه ندید پناه
کآلت نصرت است گنج و سپاه
چون سپه باز جست پنج ندید
چون به گنجینه رفت گنج ندید
انچه این مساله را تشدید کرده است، مدیریت اجرایی غلط است. مجری امورات کشور بر عهده فرد نالایقی است به نام (راست روشن) همین نام به خوبی نشان میدهد که در چنین زمانه ای چگونه واژه ها و نامها هم به تعبیر (هاینریش بل) به ابتذال کشانیده میشوند و (برعکس نهند نام زنگی، کافور):
شه شنیدم که داشت دستوری
ناخدا ترسی از خدا دوری
نام خود کرده زان جریده که خواست
راست روشن ولی نه روشن و راست!
روشن و راستیش بس باریک
راستی کوژ و روشنی تاریک
داده شه را به نام نیک غرور
و او ز تعلیق نیکنامی دور
تا وزارت به حکم نرسی بود
در وزارت خدای ترسی بود
راست روشن چو زو وزارت برد
راستیها و روشنیها مرد!
شه چو مشغول شد به نوش و به ناز
او به بیداد کرد دست دراز
ویژگی چنین وزیری که بهره مند از غفلت شاه است، فرصت سوزی، نشناختن منافع و مصالح، فتنه انگیزی، قدرت طلبی و مال اندوزی و از همه مهمتر دادن آمار و گزارش غلط است:
فتنه میساخت مصلحت میسوخت
ملک میجست و مال میاندوخت
نایب شاه را به زر و به زیب
داد بر کیمیای فتنه فریب
در نگاه چنین حکمرانی، مردم رعیت هایی هستند که رفاه و آسایش، آنان را جسور و مطالبهگر میکند:
گفت خلق آرزو طلب شدهاند
شوخ و گستاخ و بیادب شدهاند!
در این نگاه مدیریتی مستبدانه، رفاه، مردم را عصیانگر میکند و ریشه همه کاستیها در رفتار مردم است و راه دفع آنان فریبکاری و اتکا به زور و محدودیت و تیغ خون ریز است:
نعمت ما ز راه سیریشان
داده در کار ما دلیریشان
گر نمالیمشان به رأی و به هوش
ملک را چشم بد بمالد گوش
مردمانی بدند و بد گهرند
یوسفانی ز گرگ و سگ بترند
گرگ را گرگ بند باید کرد
رقص روباه چند باید کرد!
برای مقابله با این مردم، تنها چیزی که باید خودی و آشنا تلقی شود، همانا: تیغ و قدرت سرکوب و بگیر و ببند است و این تیغ را نیز باید با تبلیغات و سفسطه نخبه نمایان، توجیه کرد زیرا عدم استفاده از آن رعیت را گستاخ میکند و باید که منتفعان قدرت، ائتلافی از تیغ و قلم ایجاد کنند:
دیو باشد رعیت گستاخ
چون گذاری، نهند پای فراخ
جهد آن کن که از سیاست خویش
نشکنی رونق ریاست خویش
نفریبی به آشنائی کس
کسِ خود تیغ خودشناسی و بس
شه به امید ماست باده پرست
من قلم دارم و تو تیغ به دست
از تو قهر آید و ز من تدبیر
هر که گویم گرفتنی است بگیر!
در چنین شیوه حکمرانی، نباید به انسانهای بلند قامت و محبوب و صاحب شخصیت و اندیشه، مجال عرض اندام داد و برای هر طبقه شیوه متناسب سرکوب باید مدنظر قرار گیرد. با چنین شیوه حکمرانی، نادیده گرفتن کرامت انسانها و پیش کشیدن سیاست مشت آهنین(گرفت و گیر)، به یک چیز منجر میشود: بی چیزی و فقر مردم، از دست دادن اموال، خشکسالی و مهاجرت مردم:
محتشم را به مال مالش کن
بیدرم را به خون سگالش کن
نیک و بد هر دو هست بر تو حلال
از بدان جان ستان ز نیکان مال!
خوار کن خلق را به جاه و به چیز
تا بمانی به چشم خلق عزیز
چون رعیت زبون و خوار بود
ملک پیوسته برقرار بود
در ده و شهر جز نفیر نبود
سخنی جز گرفت و گیر نبود
وقتی با دقت کتاب شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی را ورق میزنیم در مییابیم که فردوسی در ۱۰ قرن قبل و نظامی در ۸ قرن پیش، با ظرافت و دقت امور کشور و ملت را زیر ذرهبین داشته اند.. ادامه دارد، و در این شیوه حکمرانی، خسران تنها به مردم محدود نمیشود و لاجرم قدرت نیز در کلیت خود رو به افول میرود، چون پشتوانه حکومت ملت هستند، و در این میان آشفته همچنان اوضاع بر مدار دروغ میچرخد:
چون ولایت خراب شد حالی
دخل شاه از خزانه شد خالی
شاه را چون به ساز کردن جنگ
گنج و لشگر نبود شد دلتنگ!
هرکسی عذری از دروغ انگیخت
کاین تهی دست گشت و آن بگریخت
بر زمین هیچ دخل و دانه نماند
لاجرم گنج در خزانه نماند
شد ز بی مکسبی و بی مالی
ملک شه از مؤدیان خالی
شه چو شفقت برد فراز آیند
بر عملهای خویش باز آیند.
در نهایت به دو بیت از حکیم نظامی ختم کنم که:
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود، یقین باشد
روحش شاد چون این ابیات واقعاً تحسین برانگیز و قابل تأمل هست. نظامی چند سال آخر زندگیش را صرف سرودن اسکندرنامه که از لحاظ حجم بزرگترین اثر اوست، کرد. این اثر که به دو بخش شرفنامه و اقبالنامه تقسیم شده، بیشتر از دیگر آثارش، مورد رضایت خود اوست. شاید از این روست که نظامی این اثر را در دوران ناتوانی و پیری و ضعف جسمانی خود سروده و رنج بیشتری در تصنیف آن کشیده است. خود نظامی به این مطلب اعتراف میکند و بیشتر پژوهشگران نیز بر آن تأکید دارند ولی این تنها یک جهت مسأله است. به نظرم دلیل اساسی خرسندی نظامی از این اثر، نخست این است که او اسکندرنامه را فقط به خواست خود و بی آن که سفارشی از کسی دریافت کند، سروده است. دوم آن که در تصنیف آن از دانش و معلومیات و مشاهدات و تجربیاتی که در درازنای زندگی هفتاد سالهی خود اندوخته بود و نیز از دریای فرهنگ ترکی آذربایجان آزادانه بهره جسته است.
اگر فریاد بزنی به صدایت گوش میدهند
و اگر آرام بگویی به حرفت گوش میدهند
قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را
این باران است که باعث رشد گل ها می شود
نه غرش رعد و برق
اگر رعد و برق نبود ، باران هم نبود .
قدرت کلمات ، در گوش خر نرود .
چون خر ، صدای بلند را می فهمد نه قدرت کلمات را .
پس ببین ، طرف مخاطبت خر است یا حداقل شعور را دارد .
درود
خدا کنه طرف دانکی نباشد، کار مشکل میشه، چون بیچاره نه قدرت کلمات را میفهمه، نه صدای بلند، فقط زبون چوب و مشت و لگد رو میفهمه، راستی فیلم لوسی رو دیدم، قشنگ بود، مخصوصاً اونجا که زنگ زد به مادرش تشکر کنه، خیلی فاز داد.
فهمِ سخن چون نکند مُستمِع
قوّتِ طبع از متکلّم مجوی
فُسْحَتِ میدانِ ارادت بیار
تا بزند مردِ سخنگوی، گوی
دل نماندست كه گوی خم چوگان تو نيست
خصم را پای گريز از سر ميدان تو نيست
تا سر زلف پريشان تو در جمع آمد
هيچ مجموع ندانم كه پريشان تو نيست
در تو حيرانم و اوصاف معانی كه تو راست
و اندر آن كس كه بصر دارد و حيران تو نيست
سعدی
فرزانه در این بیت که آگاه بالغ و خود راهنماست چون عشق بساط خود را گستردجان فرزانه با چنان لذتی آشنا شد که دیگر توجهی به عقل ننمود دزد دانا در این بیت شعر به شکلی در عشق مستتر است و چراغ خانه در اینجا عقل است که به خاموشی و قهقرا می رود و چراغ عقل خاموش می شود
عزیزی امیر جان بسیار عالی
آفرین حسین جان