کاملترین معنی برای کلمه هلع و هلوع چیه؟
معنای ( هلع ) چیزی را داغ نوشیدن، سرعت بدون دقت، کاری را بدون اندیشه انجام دادن، قورت دادن بدون جویدن، فکر سرسام آور، پریشانی بدون عملکرد، طماع وحریص، بی ظرفیت بودن. . . ناسپاس...
قرآن انسان رو هلوع خطاب کرده.
آیا کسی معنی کاملتر و جامع تر برای این کلمه میشناسه؟
٧ پاسخ
(اِنَّ الاِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً)
[۱]
جمعی از مفسران و ارباب لغت، «هَلُوع» از مادّه «هَلْع» را به معنای حریص
و جمعی به معنای «کم طاقت» تفسیر کردهاند، بنابر تفسیر اول، در اینجا به سه نکته منفی اخلاقی در وجود این گونه انسانها اشاره شده، «حرص»، «جزع» و «بخل» و بنابر تفسیر دوم، به دو نکته «جزع» و «بخل»؛ زیرا آیه دوم تفسیری است برای معنای «هَلُوع».
این احتمال نیز وجود دارد که: هر دو معنا در این واژه جمع باشد؛ چرا که این دو وصف لازم و ملزوم یکدیگرند، آدمهای حریص غالباً بخیلند، و در برابر حوادث سوء، کم تحمل و عکس آن نیز صادق است.
فهرست مندرجات۱ - ترجمه و تفسیر هَلُوع
۲ - پانویس
۳ - منبع
۱ - ترجمه و تفسیر هَلُوع[ویرایش]
(إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا)
[۴](به يقين انسان حريص و كمطاقت آفريده شده است)
[۵]
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان میفرماید: كلمه هلوع صفتى است كه از مصدر هلع - به فتحه هاء و لام- كه به معناى شدت حرص است اشتقاق يافته. و نيز گفتهاند كه اين كلمه را دو آیه بعد تفسير كرده، پس هلوع كسى است كه هنگام برخورد با ناملايمات بسيار جزع مىكند، و چون به خيرى مىرسد از انفاق به ديگران خوددارى مىكند. و به نظر ما اين وجه بسيار وجه خوبى است و سیاق آیه هم با آن مناسب است.
از نظر اعتبار عقلی هم هلوع چنين كسى است، چون آن حرصى كه جبلی انسان است حرص بر هر چيزى نيست، كه چه خیر باشد و چه شر، چه نافع باشد و چه ضار نسبت به آن حرص بورزد، بلكه تنها حريص بر خير و نافع است، آن هم نه هر خير و نافعى، بلكه خير و نافعى كه براى خودش و در رابطه با او خير باشد، و لازمه اين حرص اين است كه در هنگام برخورد با شر مضطرب ومتزلزل گردد، چون شر خلاف خير است، و اضطراب هم خلاف حرص. و نيز لازمه اين حرص آن است كه وقتى به خيرى رسيد خود را بر ديگران مقدم داشته، از دادن آن به ديگران امتناع بورزد، مگر در جايى كه اگر كاسهاى مىدهد قدح بگيرد، پس جزع در هنگام برخورد با شر و منع از خير در هنگام رسيدن به آن از لوازم هلع و شدت حرص است.(منبع ویکی فقه)
- هَلُوع : آنكه زارى كند، آنكه از شير بترسد، خسته اى كه بر مصيبتها نتواند تحمل كند، آنكه مال اندوزى كند.
نسبت به هر تغييري آماده هستند
مصابين بالهلع من التفكير باي تغيير(منبع المعانی)
بانو شاعره عصمت بیگم
خیرات حسان احتمالی، او را دختر سیف الملوك میرزا دانسته و اشاره کرده که از زنان با ذوق و صاحب طبع بوده و این رباعی را از او نقل میکند:
چون ابر بهار دم به دم گریانم
مانند فلک همیشه سر گردانم
با هر که وفا کنم جفا میبینم
بر بخت خود وطالع خود حیرانم
بانو شاعره مطربه: هنر پیشه بمعنى اخص که امروز بصاحبان فنون ایجاد طرب و نشاط اطلاق میشود در قدیم نیز وجود داشته از آنجمله زنی بنام مطربه که در قرن پنجم یا ششم (اگر باطغانشاه اول معاصر باشد قرن پنجم و اگر باطغان دوم باشد قرن ششم است) میزیسته و در دستگاه فرمانروائی طغانشاه سلجوقی در نیشابور سرآمد این رسته و استاد این هنر بوده است. این زن هنر پیشه علاوه بر هنر مخصوص خود شعر هم خوب میگفته و رباعی ذیل اثر طبع او و در مرگ طغانشاه گفته و در آتشکده آذر و تذكره نقل مجلس و خيرات حسان ضبط است:
در ماتمت ای شاه سیه شد روزم
بی روی تو دیدگان خود بردوزم
تیغ تو کجا است ای دریغا تا من
خون ریختن از دیده باو آموزم
بقرینه میتوان دریافت که هنرپیشگان آن زمان لابد تاحدی اطلاعات ادبی و قواعد شعری را بدانند تالااقل شعر را برای انتخاب آن بشناسند و شعری را که میخوانند یا هم آهنگ آن نوازندگی میکنند بفهمند.
عجب آنکه در آن دوران خنیاگر و مطربش تا آن پایه اطلاعات ادبی داشته که شعر را با این انسجام و استحکام میگفته و تمام نکات عروضی را مراعات میکرده، ولی امروز که ادعاء میشود دوران رواج علم و هنر است مدعیان هنر پیشگی آنقدر سواد ندارند که غزل روان شیخ و خواجه را پس از صد بار تمرین درست بخوانند.
شاعره دوران قاجاریه عفت نسابه شیرازی سر خیل بانوان شاعر در آن دوران بوده است. همچنین مستوره کردستانی که لطف بیانرا شمع شبستان است، و گوهر خانم متخلص به گوهر و ایران الدوله جنت چه از حیت کمیت و چه از لحاظ کیفیت فصل درخشانی بر دفتر پر افتخار شعر و ادب فارسی افزوده اند، و دقایق فكرى هر يك شایان كمال توجه و در خور کنجکاوی و تحقیق بسیار است.
پروین اسم یکی از ستارگانرا در نام گذاری برای خود برگزیده و بدان نام خوانده میشود ولی حقیقت آفتابی است درخشنده و افتخاری است پاینده که کاخ و گلستان شعر و ادب ایران را جاویدان روشن و شاداب و سرفراز نگاه میدارد. پروین نه تنها در میان زنان شاعر نظیر و مانند ندارد بلکه از رجال بزرگ شعر و ادب كمتر یافت میشود که بتواند داعیه همسری او را داشته باشد. کسی که توصیف بهار را چون منوچهری و تغزل و تشبیب را پا به پای فرخی و حکمت و معرفت را در بحر نامطبوع همچون ناصر خسرو مطبوع و دلنشین گوید و مثنوی و غزل و قصیده وقطعه را در غایت روانی و دلربائی و انسجام و گیرندگی گفته باشد و مضامین تازه و ساده قرن بیستم و دنیای ماشین را با صنایع و ترصیعات شعری و قواعد و التزامات ادبی گذشته یکجا جمع و تلفیق کرده باشد چنانکه سیره و سنتهای ادبی قدیم و يكجا توقعات و خواستههای نسل جدید را شامل باشد کیست جز پروین و چیست جزدیوان آثار او؟ پروین تنها شاعری است که باید اورا سعدی زنان شاعر گفت زیرا او است که دیوان خود را از قصیده و غزل و قطعه و مثنوی و بالاخره انواع و اقسام نظم مملو از معانی و مضامین اجتماعی و اخلاقی در نهایت برازندگی بدون آنکه در هيچيك دست کمی از متاخرین و متقدمین داشته باشد پر کرده و همچنانکه سعدی از خود گذشتگی شمع را در عالم عاشقی اعجاز آمیز در قالب نظم ریخته و برخ پروانه میکشد و میگوید:
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر میرود
چو فرهادم آتش بسر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش برخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پيش يك شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق گرپر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
پروین هم در قطعه دیده و دل پس از آنکه با خامه رنگین وطبع آتشینش دیده نگران و دل مجذوب را بمناظره وامیدارد از زبان دل سوزناك میگوید:
مرا شمشیر زد گیتی تو را مشت
ترا رنجور کرد اما مرا کشت
اگر سنگی ز کوی دلبر آمد
ترا برپای و ما را بر سر آمد
بتی گرتیر ز ابروی کمان زد
ترا بر جامه و ما را بجان زد
تورا يك سوز و مارا سوختنهاست
ترا يك نكته و ما را سخنهاست
تو بوسی آستین ما آستانرا
تو بینی ملك تن ما ملك جانرا
تو را فرسود گر روز سیاهی
مرا سوزانده عالم سوز آهی
جای دیگر که سعدی در مقام حق گوئی محافظه کاری و دم فرو بستن را مذموم شمرده و شهامت در گفتن حرف حق را میستاید و خطاب بانکیانو سردار قهار مغول میگوید:
سعدیا چندان که میدانی بگوی
حق نشاید گفت الا آشکار
هر که را خوف و طمع در کار نیست
از ختا باکش نباشد وز تتار
پروین از حيث طرز تفکر و بلندی نظر شایسته ترین شاعری است که از سعدی توانسته پیروی کند، در بیت ۱۵ قصیده مندرج در دیوانش که در مذمت سهل انگاری و سرزنش بیدادگری و تجاوز سروده در مقام شهامت در گفتار میگوید:
وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
شیخ سعدی پایداری و ثبات را تا آنجا لازم شمرده که میگوید:
من نه آنم که سست بازایم
ور بسختی بلب رسد جانم
و پروین در بیت ۲۵ قصیده ای که در دیوانش ضبط است در این باره چنین میگوید:
ز چنار آموزای دوست گران سنگی
چه شوی بر صفت بید زبادی خم
سعدی برای اثبات آنکه هر چه بانسان عاید شود نتیجه عمل اوست میگوید:
مپندار ای در خزان کشته جو
که گندم ستانی بوقت درو
رطب ناورد چوب خرزهره بار
چو تخم افکنی بر همان چشم دار
پروین در این زمینه میگوید:
از گندم و کاه خویش آگه باش
تو خرمنی و سپهر پرویزن
خواهی که نه تلخ با شدت حاصل
در مزرعه تخم تلخ مپراکن
هنگام زراعت آنچه کشتستی
آنت برسد بموسم خرمن
سعدی در خصوص سعی و عمل واتكاء بنفس از جمله گفتارش اینست:
نابرده رنج گنج میسر نمیشود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
هر كو عمل نکرد و عنایت امید داشت
دانه نکشت کاهل و دخل انتظار داشت
جوینی که از سعی بازو خورم
به از میده بر خوان اهل کرم
بسعی ای آهنین دل مدتی باری بکش کاهن
بسعی آئینه گیتی نما و جام جم گردد
و پروین در تشویق سعی و عمل و اتکاء بنفس داستانی برشته نظم در آورده که در آن سلیمان موری را ملامت میکند که برای ران ملخی چرا تحمل اینهمه مشقت میکنی و از زبان مور پاسخ میدهد:
چوما خود خادم خویشیم و مخدوم
بحکم کس نمیگردیم محکوم
مرا امید راحتهاست زین رنج
من این پای ملخ ندهم بصد گنج
چه در کار و چه در کار آزمودن
نباید جز بخود محتاج بودن
سعدی نسبت به احتیاج تهی دستان و بی گذشتی سرمایه داران میگوید:
یکی زهره خرج کردن نداشت
زرش بود و یارای خوردن نداشت
نه خوردی که خاطر بیاسایدش
ندادی که فردا بکار آیدش
شب و روز در بند زر بود و سیم
زر و سیم در بند مرد لئيم
کریمان را بدست اندر درم نیست
خداوندان نعمت را کرم نیست
پروین در قطعه اندوه فقیر که پیرزنی تهی دست و سرمایه دار غافل را توصیف میکند و میگوید:
دولت چه شد که چهره زدرماندگان بتافت
اقبال از چه راه زبیچارگان رمید
پروین توانگران غم مسکین نمیخورند
بیهوده اش مکوب که سرد است این حدید
سعدی در میان عشق حقیقی و هوا و هوس فاصله زیادی قائل است و میگوید:
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است
پروین درباره قطعه ای بنام حقیقت و مجاز گفته که در آنجا دلبستگی بزیبایی صورت را با دلباختگی حقیقی مباین دانسته و میگوید:
عشق آنستکه در دل گنجد
سخن است آنکه همی بردهن است
سعدی خطاب بمردم میگوید تمام عوامل طبیعت مهیا و آماده است تا مردم برای گذران خود از آن استفاده کنند. هر کس بمیزان خواسته توام با کوشش میتواند از این خوان بیکران بهره مند شود. حالا اگر کسی کفران نعمت کند و شرط خدمت را بجای نیاورد قصور از خود اوست و شيخ يك دنیا مطلب را در این دو بیت جاداده است:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی بکف آری و بغفلت نخوری
همه از بهر تو سر گشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
پروین نیز قطعه ای دارد بنام خوان کرم که میگوید:
ما کسی را ناشتا نگذاشتیم
این بنا از بهر خلق افراشتیم
كار ما جز رحمت و احسان نبود
هیچگاه این سفره بی مهمان نبود
در نمی بندد بکس دربان ما
کم نمیگردد ز خوردن نان ما
آنکه جان کرده است بی خواهش عطا
نان کجا دارد دریغ از ناشتا
این توانائی که در بازوی تست
شاهد بختست و در پهلوی تست
این نمونه کوچکی از طرز تفکر و سنخيت سبك وروش معنوی پروين ومعلم بزرگ اجتماعی سعدی است و همه حکایت میکند از اینکه پروین با استعداد و نبوغ سرشار خدادادی که در قدرت طبع و سخن آفرینی داشته پیرو عقيده و فکر سعدی بوده و همین رویه دال بر رجحان وی بر ارباب دیگر ذوق و استعداد است.
پروین را که سعدی زنان شاعر خواندیم گزاف نگفته ایم و اگر بخواهیم حق مقام پروین را ادا کنیم باید بگوئیم بعد از سعدی خصوصا از دوران قاجاریه به بعد در میان مردان و زنان شاعر کسی که بتوان جامعیت
سعدی را در وجود او یافت و شاعری که بشود او را تشبیه به سعدی کرد، پروین است و بس، زیرا آثارش از حیث سلاست و نکته سنجی شکیل تر از تراوشات طبع گوهر زای قاآنی، و از جهت وسعت پذیرفتن معنی ژرف تر از دریای طبع یغما، با این تفاوت که لبریز از مضامین و معانی اجتماعی و اخلاقی است و این مزیت را دارد که اگر از آغاز تا انجام دیوانش را جستجو كنند يك لفظ نامناسب و اضافی و يك مضمون و معنای غیر مفید و ترکیبی سست یا استعاره و تشبیهی بی نمک نمی بینند. وجود همین خصائص در آثار پروین امتیازی را به او بخشیده که توانسته است جامعیتی پیدا کند که سعدی عصر خودخوانده شود. پروین برخلاف شیوه شاعری در ایران که چاپلوسی و تملق و مداحی بوده و علیرغم معاصران خود که اغلب افتخار بآزاد منشی و آزادیخواهی داشته اند و بزرگترین آنان استاد فقيد ملك الشعراء بهار بوده، حتى يك شعر که جنبه مدیحه سرایی و تعلق داشته باشد نگفته و حال آنکه بیشتر معاصرانش بارها در چاپلوسی از ظهیر فاریابی که گفته است:
نه كرسى فلك نهد اندیشه زیر پای
تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند
و یا قاآنی که در مدح آقا محمد حسن پیشخدمت شاه گفته:
ابر نیسان اگر از همت او جوید فیض
عوض گل همه یاقوت دمد در گلزار
کف او گوئی آتش بود و سیم سپند
زان نگیرد نفسی در بر او سیم قرار
فراتر نهاده اند ولی پروین بر عکس این شیوه ناپسند با وجود اختناق و نبودن محیط آزاد برای حق گوئی بزبانهای مختلف و تعبیرات گوناگون از گفتن حرف حق خودداری نکرده حتی گاهی مراکز قدرت مطلقه بدون غرض و با شهامت تاخت آورده و راه خیر و صلاح را نشان داده مثلا میگوید:
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق از سر هر کوی و بام خواست
پرسید زان ميانه يكی كودك يتيم
كين تابناك چيست که بر تاج پادشاست
آن يك جواب داد چه دانیم ماکه چیست
پیداست آنقدر که متاعی گران بهاست
نزديك رفت پیره زنی گوز پشت و گفت
این اشك ديده من و خون دل شماست
ما را برخت و چوب شبانی فریفته است
این گرك سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملك رهزنست
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطره سرشك يتيمان نظاره كن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین بکج روان سخن راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد زحرف راست
پروین عفیف ترین شاعری است که در میان مردان و زنان شاعر ایران نظیر و مانند ندارد، و تنها شاعری که عشق را از دریچه حقیقت و معنی نگریسته، او فقط پروین است و بس. پروین است که اگر دیوان او را سرتاپا جستجو كنى يك بيت بلكه يك مصراع وحتى يك كلمه وحرفی كه بوى هوای نفس بدهد در آن یافت نمیشود و اصطلاح و تعبیری كه ركيك يا از حدود کمال عفاف بیرون باشد نمی بینی. در نگارش این مقال چون باغبانی بنا را بر این نهادم که از گلستان پر طراوت استعداد زنان از هر گوشه گلی و از هر کناری سمبلی چیده و در رشته کشیده و در معرض تماشای ارباب ذوق علاقه قرار دهم تا: هر که را گل هر باغی دلرباید در آن باغ را گشاید، و هر رنگی کسی را دلنشین آید بسوی آن گراید. هر يك از این ازهار چون گلهای فصل بهار رنگی جدا و بوئی جانفزا دارد. رنگ یکی انسان را مات میکند، و بوی دیگری چنان شخص را هست میکند که دامنش از دست میرود، لاله فروزنده این گلستان زنان عارفند که محفل معرف، ادب و عرفان را روشن و آویزه این افتخار را بگوش زن کرده اند.
ظهر یکی از روزهای رمضان بود....حلاج همیشه برای جذامیان غذا می برده و اون روز هم داشت از خرابه ای که بیماران جذامی توش زندگی میکردند میگذشت، جذامی ها داشتند ناهار میخوردند، ناهار که چه؟ ته
مونده ی غذاهای دیگران و چیزهایی که تو آشغال ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان...
یکی از اون ها بلند میشه به حلاج میگه: بفرما ناهار!
- مزاحم نیستم ؟
- نه بفرمایید.
حلاج میشینه پای سفره، یکی از جذامی ها بهش میگه: تو چجوریه که از ما نمیترسی، دوستای تو حتی چندششون میشه از کنار ما رد بشند، ولی تو الان....
حلاج میگه: خب اونها الان روزه هستند برای همین این جا نمیاند تا دلشون هوس غذا نکنه.
- پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی ؟
- نشد امروز روزه بگیرم دیگه...
حلاج دست به غذا ها می بره و چند لقمه میخوره.. درست از همون غذا هایی که جذامی ها بهش دست زده بودند..
چند لقمه که میخوره بلند میشه و تشکر میکنه و میره...
موقع افطار که میشه حلاج غذایی به دهنش میذاره و میگه: خدایا روزه من را قبول کن..
یکی از دوستاش میگه: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جذامی ها ناهار میخوردی
حلاج در جوابش میگه: اون خداست که قضاوت میکنه... روزه ی من برای خداست ...اون میدونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم...
دل بنده اش را میشکستم، روزه ام باطل میشد یا خوردن چند لقمه غذا ؟
در فارسی، واژهای که دقیقاً به تنهایی این معنا رو برسونه، خیلی کم داریم. اما نزدیکترینها:
ناآرام
بیطاقت
کمظرفیت
حریص و جزعکننده
بیتحمل
اما هیچکدوم بهتنهایی مثل "هلوع" بار معنایی کاملشو نداره، چون "هلوع" هم حرص داره، هم بیصبری.
۲.
مشابههای «هلوع» در عربی:
جزوع: کسی که زود شکایت و ناله میکنه (از شدت بیصبری)
حرِیص: حریص
ضعیف النفس: کمظرفیت، زود از پا درمیاد
متضاد «هلوع»:
صبور: صبور و بردبار
قنوع: قانع، کسی که حرص نداره
راضی: کسی که به رضای خدا تن میده
وقور: آرام و سنگین
---
اگر بخوای معادل فارسی ادبی یا شاعرانهتری هم پیدا کنیم، میتونیم از ترکیبهایی مثل «دلناشکیبا»، «تنگدل»، یا «بیتاب» استفاده کنیم.
سپاس/اینکه معادل فارسی نداره تعجب نداره. عربی افصح از فارسیه. متضاد صبور قنوع راضی وقور/ عجول حریص شاکی جلف میشه/ هلوع متضادش رو اگر جایی پیدا کردین ممنون میشم بهم ندا بدین. 🌺
به صورت تک کلمه کاری دشواره ولی اگه ترکیبی بخواین میشه به سخی رضی صبور اشاره کرد
عربی خیلی کامله و هلوع که در قرآن اومده قطعا ضد هم داره و مولا علی ( علیه السلام ) در حدیثی فرموده هر چیزی با ضدش شناخته میشه حتی با شناخت باطل حق رو میشه شناخت و لقمان ادب رو از بی ادبان یاد گرفت پس دنبال ضدش میگردم. سپاس از شما🍓
در قرآن، واژهی "هلوع" تنها یک بار در سوره معارج، آیات ۱۹ و ۲۰ آمده:
> إِنَّ الإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا – إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا – وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا
یعنی:
«همانا انسان سخت آزمند و بیتاب آفریده شده،
چنانچه بدی به او رسد، بیتابی کند،
و چون خیری به او رسد، بخل ورزد.»
هلوع در اصل به کسی گفته میشود که در برابر رنج، طاقت ندارد و در برابر نعمت، خودخواه و بخیل است.
ریشهاش از "هَلَعَ" است: افراط در تمایل یا نفرت، همراه با ناتوانی در کنترل احساسات و رفتار.
از دل این مفهوم میشه چند ویژگی برجسته بیرون کشید:
1. اضطراب دائمی – هم در خوشی، هم در ناخوشی.
2. افراط و تفریط – واکنشهای بیثبات، شدید، بدون تعادل.
3. بیصبری – تحمل رنج ندارد، سریع جزع میکند.
4. بخل در فراوانی – وقتی در رفاه است، باز هم نگران از دست دادن است و نمیبخشد.
5. وابستگی به شرایط بیرونی – خوشی و ناخوشیاش را خودش نمیسازد؛ درگیر جریانهاست.
6. عدم بلوغ روانی – کودکمانند، آنی، بیتأمل.
امام علی (ع) فرمود:
«الهلوعُ لا يُعطى خَيْرًا، ولا يَمنعُ شَرًّا»
(هلوع نه خیری میدهد، نه از شرّی جلوگیری میکند.)
و عارفان گفتهاند:
«هلوع کسی است که ظرف جانش کوچک است؛ یا لبریز از شوق بیهدفیست یا لبریز از ترس بیپناهی.
درود بر شما خوب توضیح دادید🌺
زحمت کشیدین سرکاربانو
یعنی با این اوصاف میشه نتیجه گرفت هلوع یعنی : آدمی کم جنبه. بی خیر و برکت. بی فکر. سرگشته و بی هدف. کم طاقت. لئیم. سست. حریص و نامتعادل.
خب
با توجه به اینکه قرآن انسان رو ( ضعیف. عجول. جهول. کفور. هلوع ) خطاب کرده که همه از باب ( فعول و فعیل ) هستن و ( کثرت ) رو میرسونن.
یعنی بسیار ناتوان و شتاب زده و نادان و ناسپاس و. .
آیا در فارسی این کلمه هلوع معادل داره؟
یعنی کلمه ای که به تنهایی معادلش باشه؟
و در عربی مشابه و متضادش هست؟
درود بر شما سپاسگذارم سالار💐