پرسش خود را بپرسید

فلسفه مطابقت میان جوهر اندیشنده و طبیعت

تاریخ
٣ ماه پیش
بازدید
١١٢

در تحول فلسفه از دکارت به بعد هر نوع رابطه بی واسطه میان واقعیت و حقیقت بطور کلی مردود و مقطوع است، نزد مالبرانش این رأی انگاره‌های فطری تشدید می‌شود و به این شکل در می آید : 

ما همه چیز را در وجود خدا میبینیم ، هیچ دانشی حقیقی درباره اشیا وجود ندارد فقط به واسطه این رابطه است که انگاره‌های ما معنی عینی پیدا می‌کنند و بدین ترتیب است که این انگاره‌ها از حد تغییرات نفس فراتر می‌روند و نماینده واقعیت و نظم عینی می‌شوند ، ولی در کیفیت های حسی ، در احساس های رنگ و صوت ، بود و مزه ، هیچ اثری از دانش درباره هستی یا جهان وجود ندارد زیرا ما این ها را بواسطه تجربه می‌کنیم و به همین دلیل اینها نماینده حالات ذهنی ما هستند که لحظه به لحظه تغییر می‌کنند ،  آیا نمیتوان نتیجه گرفت که ما در هستی خدا مشارکت میکنیم ؟ البته من کلمه ای نتوانستم پیدا کنم که شبهه مشرک پیش نیاید ولی کلمات این چنین خاصیتی دارند 

١٠,٥٢٣
طلایی
٦
نقره‌ای
١٢١
برنزی
٢٣٣

٢ پاسخ

مرتب سازی بر اساس:

جناب الهیاری،

تحلیل‌تان از تحول فلسفی پس از دکارت و ایده‌های مالبرانش جالب اما ناقص است. درست می‌گویید که مالبرانش رابطه مستقیم ذهن با جهان را قطع می‌کند و همه دانش عینی را در "دیدن در خدا" می‌بیند.  این یک ایده‌آلیسم الهی است که کیفیت‌های حسی مثل رنگ، بو، مزه را به عنوان حالات ذهنی گذرا و غیرعینی رد می‌کند، چون تجربی‌اند و نه فطری. اما نتیجه‌گیری‌تان مبنی بر "مشارکت در هستی خدا" یک پرش منطقی بزرگ است.  از مقدمات مالبرانش مستقیماً به وحدت وجود نمی‌شود رسید. مالبرانش خدا را به عنوان واسطه می‌بیند، نه اینکه ما بخشی از او شویم.  این بیشتر شبیه به پانته‌ئیسم است که خودش می‌تواند به شرک منجر شود، همان‌طور که ترس‌تان را خودتان  در گزینش کلمات تان اشاره کردید، و کلمات شما دقیقاً همین شبهه را ایجاد می‌کنند بدون اینکه آن شبهه را حل کنند.
 کیفیت‌های حسی را که توصیف کردید واقعاً "توهمات ذهنی" نیستند. آن‌ها ابزارهای تکاملی برای بقا هستند. مثلً  مغز ما رنگ را برای تشخیص میوه رسیده می‌سازد، نه برای حقیقت عینی! این با ایده مالبرانش همخوانی دارد، اما نشان می‌دهد که ذهن ما محصول انتخاب طبیعی است، نه مشارکت الهی مستقیم. اگر بخواهیم صریح باشیم، این نوع تفکر می‌تواند یک مکانیسم دفاعی روان‌شناختی باشد: وقتی واقعیت تجربی را انکار می‌کنی، احساس امنیت بیشتری در باورهای مذهبی‌ات پیدا می‌کنی، اما این فقط یک توجیه است، نه حقیقت.
چنین ایده‌هایی در جوامع مذهبی جذاب‌اند چون شکاف بین علم مدرن و ایمان را پر می‌کنند، اما در جوامع سکولار اغلب به عنوان فرار از واقعیت دیده می‌شوند.  مثل اینکه بخواهی فلسفه غربی را با عرفان شرقی مخلوط کنی بدون پایه محکم. فکرتان خلاقانهاست، اما بیش از حد شخصی و بدون شواهد منطقی.

٢,٤٤٨
طلایی
١
نقره‌ای
٥٧
برنزی
١٤
تاریخ
١ ماه پیش

سلام ، ممنونم از توجه شما ، در این باره خودم هم با احتیاط تمام به این نتیجه گیری رسیدم و حتی یه حس ترس مبهمی هم دارم که آیا این شرک نیست ؟ سپاسگزارم از جنابعالی

-
١ ماه پیش

و اینکه در این زمینه آنچنان که باید در مورد فلسفه نمیتوان در این جا بحث را باز کرد ، حتما خودتان متوجه شده اید که اغلب بحث های فلسفی بدون مشارکت جزو پرسش های سوخته محسوب میشوند ،

-
١ ماه پیش

درست می فرمایید، چنانچه در نظراتم عنوان کردم، این مدیا کارآیی ها و امکانات چنین بحث های گسترده و عمیقی را ندارد. هم طرف سخن و هم حوصله مخاطب را در اینجا نمی بینم. اخیراً بیشتر پرسش و پاسخ ها شکل خاله بازی دوران کودکی را پیدا کرده! امیدوارم به کسی برنخورده باشد. سپاس دوباره.

-
١ ماه پیش

کپی از ویکی پدیا : 

   رئوس عقاید مالبرانش را می‌توان چنین فهرست کرد:

  • علت اساسی بدبختی انسان‌ها خطا است و بدی‌های موجود در جهان، نتیجهٔ آن است. تنها با پرهیز از خطا می‌توان به سعادت حقیقی امید داشت.[۱]
  • میان نفس و بدن تطابق وجود دارد نه تعامل. حالات نفسانی نسبت به حالات بدنی علیت طبیعی دارند، اما علیت طبیعی تنها به معنای علیت موقعی است نه علیت حقیقی. علل موقعی تنها اعدادی هستند و علیت حقیقی در انحصار خداوند است که علتی فوق طبیعی است.[۱]
  • تصورات در ذهن نه از اجسام ناشی می‌شوند نه از نفس ما؛ بلکه انسان همه چیز را در خداوند می‌بیند. به عبارتی شناخت انسان نسبت به امور محسوس با رویت فی‌الّله و پرتوافکنی خداوند به نفس حاصل می‌آید.[۱]
  • خداوند به نحو ازلی آفرینش جهان را اراده کرده‌است و عالم قدیم است نه حادث.[۱]

    👈 نور جان یا آگاه بودن در دل ، نور حیات بخش هست .‌

    تصورات در ذهن نه از اجسام ناشی می‌شوند نه از نفس ما؛ بلکه انسان همه چیز را در خداوند می‌بیند. به عبارتی شناخت انسان نسبت به امور محسوس با رویت فی‌الّله و پرتوافکنی خداوند به نفس حاصل می‌آید.[۱]

    👈 منظور این هست : همه چیز  را ازطریق نور خدا می بیند . سپس گفته : پرتوفکنی خدا به نفس .

    دقیقا عرفان بزرگان فارسی زبان ایران  هست بعلاوه توضیح دقیقی که از کدشکنی اشعار و انطباق با مراقبه در آبادیس گذاشتم و توضیح دادم که " این نور جان یا آگاه بخش هست که در دل بر موضوعات می تابد و موضوع حس، فکر ، احساس ، نفس و ... را به حیات می آورد   و آگاهی پدیدار می شود " 

    الله نور جان و آگاه بخش است . 

    سپس ، آگاهی در دل پدیدار می شود . 

    اینجا گفته : " پرتو افکنی خدا بر نفس". فهمیدنش راحت هست . 

    این آگاهی ها که پدیدار می شوند ، بی شمار مقایسه و تحلیل و بررسی در ذهن انجام میشه تا ، آدمی به درکی از موضوع برسه . 

    حالا آیا دنیا اون چیزی که خفاش از طریق امواج صوتی درک می کنه یا اون چیزی که مار به صورت نور مادون قرمز می بینه یا اون چیزی که آدم می بینه و درک می کنه، هست ؟

     پس ما بر اساس ذهنمون ، دنیا و چیزها رو ادراک می کنیم . این میشه واقعیت درک آدم بر اساس ذهنش . اما آیا حقیقت هست ؟ 

    چون چیزها بر اساس ذهن های گوناگون ، بصورت گوناگون درک میشه ، پس در آنها حقیقتی نیست.

    علم ماشینی    میگوید : تکامل.

    عرفان عملی میگوید : سیر نزولی و صعودی .‌یعنی در سیر نزولی ، تکامل هم هست .

    تنها یک چیز ، در کل هستی حقیقت هست و همه ذهن ها اون رو به یک صورت و شکل و ... دریافت می کنند و آن این هست : 

    الله نور السماوات و الارض. 

    در عرفان عملی که قابل آموزش هست و راه و علائم راه مشخص هست به این صورت هست : 

    اطاعت 

    شریعت

    طریقت 

    حقیقت 

    یعنی  می توان از  فیلترهای ذهن گذشت و حقیقت را همانگونه هست، دید  و با آن یکی شد . 

    رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند . یعنی هنوز 'من ' حضور داره .یعنی 'من' از خدا ، آگاهی دارم .

    رسد آدمی به جائی که به جز خدا نباشد . یعنی فقط خدا هست . فقط آگاه بودن . 

    باید که جمله جان شوی

    تا لایق جانان شوی

    زمانی که  تنها یک مشاهده ، بدونِ منِ مشاهده گر باقی بمونه ، میشود تنها و فقط آگاه بودن . 

    اما دیگه اینجا که 'من ' نیست ، فقط خدا هست .‌پس آدمی نمیتونه در هستی خدا مشارکت داشته باشه . 

    خب ، درک مطلب، برای هر کسی آسان و شدنی نبست .  

    جمله درست این هست : 

    ما در آنچه خدا ، هست می کند / حیات می بخشد، دخالت می کنیم . آنرا تغییر می دهیم .   اما ذات آن چیز ، تغییر نمی کند . ما نسبت به حسها و احساسات خودمان ، تغییر را درک می کنیم . 

    تعریف علم ماشینی میشود : 

    انرژی ، از بین نمی رود ، بلکه از حالتی به حالت دیگر تغییر می کند . 

    یعنی جوهره انرژی ، باقی می ماند . 

    یعنی آنچه که ذهن ما ،بصورت  انواع آگاهی ها را پدیدار می کند ؛ فکر ، حس ، احساس   و ... 

    جوهر و ذات آن که آگاه بودن یا خدا هست ، باقی می ماند . 

    پس خدا ، آگاه از همه چیز هست . 

    اما ما از چیزها ، آگاهی داریم . 

٩,٩٢٦
طلایی
٥
نقره‌ای
٦٨
برنزی
١٠٢
تاریخ
١ ماه پیش

پاسخ شما