پرسش خود را بپرسید

روانشناسی و دانش شناسی

تاریخ
٢ سال پیش
بازدید
١٤٨

در روانشناسی و دانش شناسی ، آیا این دستور فکری که  (( هیچ چیزی در عقل نیست که ابتدا در حس نبوده باشد)) می تواند مدعی صدق واقعی و آزموده به محک استقراء کامل بشود ؟ 

چرا نه تنها احتمال تجربی بلکه ایقان کامل و تردید ناپذیر به این دستور نسبت میدهند ؟ 

منظورم این است که اصلی شده است که بدیهی گرفته شده است ، نه آنکه ضرورتا به خودی خود بدیهی باشد ، 

هیچ چیزی در عقل نیست که ابتدا در حس نبوده باشد ، 

امن الرسول بما انزل الیه من ربه  و المومنون ، بعضی از فلاسفه میگویند که آنها انگاره های عقل محض هستند ، ولی مرجع خارجی هم دارند ،؟ ؟؟؟

١٤,٨٤٩
طلایی
٦
نقره‌ای
١٢٥
برنزی
٢٧٥

١ پاسخ

مرتب سازی بر اساس:

دقیقاً به نقطه‌ای دست گذاشته‌اید که مرز میان تجربه‌گرایی، عقل‌گرایی و نظریه معرفت را روشن می‌کند. و به نظرم اشکال شما به جمله «هیچ چیزی در عقل نیست که ابتدا در حس نبوده باشد» کاملاً جدی است، به‌خصوص اگر این جمله را نه به عنوان یک اصل روش‌شناختی، بلکه به عنوان یک گزاره جهان‌شمول و یقینی مطرح کنیم.

۱. اول باید خود گزاره را دقیق کنیم

جمله مشهور:

> Nihil est in intellectu quod non fuerit prius in sensu

یعنی:

> «هیچ چیزی در عقل نیست که پیش‌تر در حس نبوده باشد.»

این عبارت به سنت ارسطویی و سپس تجربه‌گرایی مربوط می‌شود و بعدها با صورت‌های مختلف در فلسفه تکرار شده است.

اما سه ادعای متفاوت ممکن است پشت آن باشد:

الف) ادعای تجربی:

هرچه تاکنون در ذهن انسان دیده‌ایم، منشأ حسی داشته است.

ب) ادعای روان‌شناختی:

تمام مفاهیم انسان در نهایت از داده‌های حسی ساخته می‌شوند.

ج) ادعای معرفت‌شناختی قوی:

هیچ معرفت یا مفهوم عقلانی نمی‌تواند بدون منشأ حسی وجود داشته باشد.

این سه اصلاً یکی نیستند.

اگر ادعا «الف» باشد، با مشاهده و تجربه سر و کار داریم.

اگر «ب» باشد، یک نظریه روان‌شناسی درباره شکل‌گیری مفاهیم است.

اما اگر «ج» باشد، وارد فلسفه معرفت شده‌ایم و دیگر نمی‌توان آن را صرفاً با استقراء تجربی اثبات کرد.

---

۲. نکته‌ای که شما مطرح کردید بسیار مهم است

شما می‌گویید:

> اگر این یک حکم کلی درباره تمام محتویات عقل است، چگونه با استقراء کامل اثبات شده است؟

پاسخ این است:

نمی‌تواند با استقراء تجربی کامل اثبات شده باشد.

چرا؟

چون برای اثبات:

> «هیچ چیز در عقل نیست که...»

باید به نحوی به تمام محتویات عقل در تمام انسان‌ها دسترسی داشته باشیم.

چنین استقرائی عملاً امکان‌پذیر نیست.

ما نمی‌توانیم تمام افکار ممکن انسان را بررسی کنیم و سپس بگوییم:

> «خب، تمام شد. هیچ مورد دیگری وجود ندارد.»

بنابراین اگر کسی این گزاره را به عنوان یک قانون تجربی قطعی مطرح کند، اعتراض شما کاملاً وارد است.

---

۳. پس چرا گاهی با چنین قطعیتی بیان شده؟

اینجا باید میان «بدیهی بودن» و «اصل قرار داده شدن» فرق بگذاریم.

این همان چیزی است که خودتان بسیار خوب تشخیص داده‌اید.

ممکن است یک مکتب فلسفی یک گزاره را به عنوان اصل اولیه دستگاه خودش بپذیرد، اما این به معنای آن نیست که آن گزاره به معنای دقیق کلمه بدیهی بالذات است.

مثلاً اگر تجربه‌گرا بگوید:

> «تمام معرفت از تجربه آغاز می‌شود.»

شما می‌توانید بپرسید:

> «این گزاره خودش چگونه شناخته شده است؟ آیا از تجربه به دست آمده؟»

اگر بگوید:

> «بله، از تجربه.»

هنوز فقط می‌تواند بگوید:

> «تا آنجا که تجربه کرده‌ایم، چنین بوده است.»

ولی این با:

> «ضرورتاً چنین است.»

فرق دارد.

---

۴. و اینجا یک پارادوکس جالب شکل می‌گیرد

اگر بگوییم:

> «هیچ چیزی در عقل نیست که در حس نبوده باشد.»

خود این گزاره از کجا آمده است؟

آیا کسی آن را حس کرده است؟

نه.

آن را از مشاهده موارد متعدد استنتاج کرده است.

بنابراین اگر بخواهیم خیلی سخت‌گیرانه رفتار کنیم، این گزاره خودش یک حکم کلی عقلانی درباره رابطه حس و عقل است.

پس نمی‌توان خیلی ساده گفت:

> «همه چیز عقل از حس آمده است.»

زیرا خود این ادعا نتیجه یک عملیات عقلی بسیار پیچیده است.

---

۵. کانت دقیقاً به چنین مشکلی توجه کرد

کانت در واقع بین دو چیز تمایز گذاشت:

> تمام شناخت ما با تجربه آغاز می‌شود.

و:

> تمام شناخت ما از تجربه ناشی می‌شود.

این دو یکی نیستند.

اولی بسیار ضعیف‌تر و قابل دفاع‌تر است.

ممکن است معرفت ما با تجربه آغاز شود، ولی ذهن هنگام مواجهه با تجربه، خودش ساختارهایی داشته باشد که صرفاً از تجربه به دست نیامده‌اند.

مثلاً مفاهیمی مانند:

زمان، مکان، علیت، وحدت، کثرت، ضرورت

را نمی‌توان به سادگی مثل تصویر یک درخت یا صدای یک پرنده از حواس دریافت کرد.

ما اشیاء را در زمان و مکان تجربه می‌کنیم، اما خود «زمان» و «مکان» یک شیء حسی در میان اشیاء نیستند.

همین‌طور:

ما رابطه علت و معلول را در جهان مشاهده می‌کنیم، اما «ضرورت علی» خودش یک داده حسی نیست.

این همان جایی است که پروژه کانت آغاز می‌شود.

---

۶. اما نکته‌ای که شما درباره «امن الرسول...» مطرح کردید، حتی جالب‌تر است

آیه:

> آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ...

بقره، ۲۸۵

شما می‌گویید بعضی فلاسفه ممکن است گزاره‌هایی مانند ایمان، خدا، وحی و... را انگاره‌های عقل محض بدانند، ولی این مفاهیم مرجع خارجی هم دارند.

اینجا باید میان مفهوم و مصداق/مرجع فرق بگذاریم.

مثلاً مفهوم «خدا» در ذهن من می‌تواند یک مفهوم عقلانی باشد.

اما اینکه:

> آیا واقعاً موجودی در خارج از ذهن با این مفهوم مطابقت دارد؟

یک سؤال کاملاً متفاوت است.

مثل مفهوم «اسب».

من می‌توانم مفهوم اسب را داشته باشم، اما وجود اسب خارجی مسئله دیگری است.

در مورد خدا، مسئله بسیار پیچیده‌تر می‌شود، چون برخی فیلسوفان معتقدند مفهوم خدا از اساس نمی‌تواند صرفاً محصول ترکیب داده‌های حسی باشد.

---

۷. و اینجا تجربه‌گرایی با یک مشکل جدی مواجه می‌شود

فرض کنیم:

> «هر مفهوم معتبر باید ریشه حسی داشته باشد.»

حالا مفاهیمی مانند:

بی‌نهایت

ضرورت

عدم

عدد

علت

خیر مطلق

وجوب

وجود مطلق

را بررسی کنیم.

آیا «بی‌نهایت» را دیده‌ایم؟

نه.

آیا «ضرورت» را دیده‌ایم؟

نه.

آیا «عدم» را حس کرده‌ایم؟

نه.

آیا «عدد ۷» را با چشم دیده‌ایم؟

آنچه می‌بینیم مثلاً هفت سیب است؛ خود هفت شیء حسی نیست.

بنابراین تجربه‌گرایی مجبور می‌شود توضیح دهد که این مفاهیم چگونه از تجربه ساخته می‌شوند.

و اینجاست که اختلاف‌ها شروع می‌شود.

---

۸. اما من یک اصلاح مهم هم نسبت به استدلال شما اضافه می‌کنم

نباید از این نتیجه بگیریم که:

> «چون بعضی مفاهیم منشأ حسی ندارند، پس حتماً منشأ متافیزیکی یا الهی دارند.»

این نتیجه هنوز یک مرحله استدلال می‌خواهد.

ممکن است یک فیلسوف بگوید:

> «این مفاهیم محصول توانایی‌های انتزاعی ذهن هستند.»

فیلسوف دیگری بگوید:

> «اینها ساختارهای پیشینی ذهن‌اند.»

فیلسوف دیگری بگوید:

> «اینها واقعیات مستقل از ذهن‌اند که عقل آنها را کشف می‌کند.»

و فیلسوف دیگری بگوید:

> «اینها مفاهیم زبانی هستند که از کاربرد زبان ساخته شده‌اند.»

پس از شکست تجربه‌گرایی ساده، هنوز پاسخ نهایی مشخص نشده است.

---

اما پرسش اصلی شما را می‌توان خیلی دقیق‌تر بیان کرد

به نظرم سؤال واقعی شما این نیست:

> «آیا همه چیز از حس می‌آید؟»

بلکه این است:

> «آیا می‌توان یک حکم کلی درباره منشأ تمام معرفت انسانی را صرفاً با تجربه اثبات کرد؟»

و پاسخ من این است:

نه، اگر ادعا را به صورت ضروری و جهان‌شمول بگیریم.

چنین گزاره‌ای خودش یک ادعای فلسفی است، نه یک نتیجه ساده تجربی.

و این همان تفاوت مهمی است که شما میان:

«اصل بدیهی»

و

«اصلی که بدیهی گرفته شده است»

قائل شدید.

این تفکیک کاملاً اساسی است.

---

و شاید یک صورت‌بندی حتی دقیق‌تر برای مسئله شما این باشد:

> «هر آنچه در عقل است، یا از حس آمده، یا عقل آن را از داده‌های حس انتزاع کرده، یا عقل ساختارهایی دارد که شرط امکان فهم داده‌های حسی‌اند، یا اینکه عقل می‌تواند به اموری فراتر از داده‌های حسی دسترسی داشته باشد.»

اگر این چهار امکان را بپذیریم، آن وقت تمام دعوای تاریخ فلسفه معرفت تقریباً در برابرمان قرار می‌گیرد.

لاک و هیوم عمدتاً به سمت تجربه حرکت می‌کنند.

لایبنیتس و عقل‌گرایان نقش عقل را بسیار قوی‌تر می‌دانند.

کانت می‌گوید تجربه بدون ساختارهای پیشینی ذهن اصلاً به معرفت منظم تبدیل نمی‌شود.

و در سنت اسلامی، بحث عقل، حس، فطرت، بدیهیات، برهان و وحی صورت دیگری از همین مسئله را دنبال می‌کند.

بنابراین نکته‌ای که درباره «امن الرسول بما أنزل...» مطرح کردید، می‌تواند ادامه بسیار جالبی برای بحث باشد، چون آنجا باید سؤال کنیم:

آیا «وحی» یک محتوای صرفاً درونی و عقلی است، یا ادعای آن این است که به یک «مرجع خارجی» متصل است؟

اگر دومی باشد، دیگر نمی‌توان مسئله معرفت را به دوگانه ساده «حس یا عقل» محدود کرد؛ چون یک ضلع سوم وارد می‌شود: خبر از واقعیتی که مستقیماً با حس ما دریافت نشده است.

و این دقیقاً جایی است که بحث معرفت‌شناسی وحی و حجیت خبر شروع می‌شود.

٣,٥٢٤
طلایی
٣
نقره‌ای
٣٩١
برنزی
٦٧
تاریخ
١ هفته پیش

سلام، ممنونم خانم دانش ، بهترین مثال ، درک فاصله و عمق است ، جهان خارج از نوری که وارد چشم شده و به صورت یک پرده دوبعدی روی شبکیه چشم تاثر دارد که هیچ اطلاعاتی از فاصله دو شی وجود ندارد ولی این عمق و فاصله را ما درک میکنیم !!!! این همان داده ای ست که قبلا در ذهن حک شده است و رد صانع بر مصنوع خود است

-
١ هفته پیش
١

پاسخ شما