پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٨,٢٩٩)
لای - سِن - شِس - نِس ( تکیه روی "سِن" ) 🔸 معادل فارسی: • بی بند و باری ( اخلاقی و جنسی ) • هرزگی، بی عفتی، فسق ( در بافت سنتی ) • آزادی افراطی و ...
( اسم – اصطلاح نظامی/عامیانه، عمدتاً آمریکایی ) 🔸 معادل فارسی: • ( نظامی ) خدمت در آشپزخانه ( به عنوان تنبیه یا وظیفه معمول ) • کار آشپزخانه ( در ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) بی ارزش، بی مصرف، افتضاح • برای پرنده ها مناسبه ( نه برای انسان ) • بیهوده، الکی، وقت تلف کن • قابل تحمل نبودن ( از شد ...
🔸 معادل فارسی: • به کسی شناساندن، برای کسی مشخص کردن ( هویت یا نام یک شخص یا چیز ) • به اطلاع کسی رساندن که چه کسی یا چه چیزی • معرفی کردن ( با جزئ ...
🔸 معادل فارسی: • ( سیاسی/استعاری ) قانع کردن با اطلاعات نادرست یا وعده های اغراق آمیز • ( مجازی ) فروختن ایده ای نادرست و غیرواقعی به کسی • با وعده ...
🔸 معادل فارسی: • پاکسازی قومی، تطهیر قومی • حذف سیستماتیک یک گروه قومی یا مذهبی از یک منطقه از طریق خشونت، جابجایی اجباری، یا قتل • ( در حقوق کیفری ...
شکل درست کلمه Foment است.
🔸 معادل فارسی: • کاهش بدهی، تخفیف بدهی • ( در امور مالی ) بخشودگی بدهی، امداد بدهی • ( در مذاکره با طلبکار ) توافق برای پرداخت مبلغ کمتر از بدهی اصل ...
🔸 معادل فارسی: دژ تپه ای، قلعه تپه ای مستقری محکم شده روی تپه پناهگاه دفاعی مرتفع 🔸 مثال ها: � "British Camp in Herefordshire is one of the lar ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) فشـار رو زیاده، اوضاع داغه • ( موقعیت ) بحرانی شده، کار حسابی جدی شده • ( تحت تعقیب ) پلیس یا مافوق حسابی تحت فشار گذاش ...
🔸 معادل فارسی: • خود را به صلیب کشیدن ( استعاری ) • خود را قربانی جلوه دادن، نقش قربانی را بازی کردن • برای جلب ترحم و همدردی، خود را مظلوم و بی گن ...
🔸 معادل فارسی: • بیدار شو و خودت را جمع و جور کن ( در بافت نظامی – با لحن خشن ) • بلند شو و آماده باش ( سریع آماده شدن برای کار یا حرکت ) • دست از ...
🔸 معادل فارسی: • دچار نوسان هوشیاری بودن • بین هشیاری و خواب زدگی در رفت و آمد بودن • تمرکز نداشتن، پرت و پلا بودن ( ذهنش جای دیگری است ) • ( در مو ...
🔸 معادل فارسی: • اقلیت پرسروصدا، اقلیت پر سر و صدا • گروه کوچکی از مردم که نظرات خود را با صدای بلند و مؤثر ابراز می کنند • کسانی که علی رغم تعداد ک ...
🔸 معادل فارسی: • به خاطر صرفه جویی در زمان • برای اینکه وقت تلف نشود • با توجه به محدودیت زمانی/ ضیق وقت • برای اینکه به موقع به کارها برسیم • جهت ح ...
🔸 معادل فارسی: • درباره کسی بدگویی کردن و بدبین کردن • فتنه انگیزی کردن، شایعه پراکنی علیه کسی در غیابش • با سخنان مسموم، ذهن کسی را علیه شخص دیگر پ ...
Make your bed, now lie in it 🔸 معادل فارسی: • خودت کردی، خودت هم بکش! ( عامیانه ترین معادل ) • خود کرده را تدبیر نیست ( ضرب المثل ) • کسی که باد ب ...
🔸 معادل فارسی: • به زانو درآوردن ( شخص یا سازمان را ) • وادار کردن به تسلیم، درمانده کردن • ( در جنگ ) به زانو درآوردن ( نیروهای دشمن ) • ( اقتصاد ...
🔸 معادل فارسی: • آرایه ادبی، صنعت ادبی ( در بلاغت ) • تعبیر مجازی، استعاره، کنایه ( در معنای عام ) • ( عامیانه ) حرف نمادین، حرف غیرحقیقی ( برای ت ...
🔸 معادل فارسی: • کومادین ( نام تجاری وارفارین ) • داروی ضد انعقاد خون ( رقیق کننده خون ) • وارفارین سدیم ( نام ژنریک ) 🔸 تعریف ها: کومادین ( Cou ...
🔸 معادل فارسی: • روحیه دادن، روحیه را بالا بردن • شاد کردن، دلگرم کردن ( در زمان ناراحتی ) • باعث خوشحالی و امیدواری شدن ( پس از ناامیدی ) 🔸 مثال ...
🔸 معادل فارسی: • نوساز، نوسازی گر، متجدد • طرفدار مدرنیزاسیون، کسی که به دنبال به روزرسانی ساختارها است • اصلاح طلب ( در مقابل سنت گرا ) 🔸 مثال ها ...
🔸 مثال ها: "The new manager expects everyone to be compliant with her strict policies. " ( رفتاری ) مدیر جدید انتظار دارد همه با سیاست های سختگیرا ...
اِی - سی - مِت - ریک ( تکیه روی "مِت" ) 🔸 معادل فارسی: • نامتقارن، غیرمتقارن • نابرابر، یک طرفه، موازنه نشده • ( در جنگ ) نامنظم ( جنگ نامتقارن ) ...
🔸 معادل فارسی: • عدم تمرکز، تمرکززدایی • واگذاری اختیارات از مرکز به واحدهای محلی یا منطقه ای • پراکندگی قدرت، تفویض اختیار • ( در کسب و کار ) غیر م ...
🔸 مثال ها: "She cast aside her fear and finally spoke the truth in front of the entire assembly. " او ترس خود را کنار گذاشت ( دور انداخت ) و بالاخر ...
کَن - سْتیچ - او - ن - سی ( تکیه روی "سْتیچ" ) 🔸 معادل فارسی: • پایگاه حمایت کنندگان، حامیان، طرفداران • گروه هواداران، جامعه هدف سیاسی • بدنه حام ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) طرد کردن، نادیده گرفتن ( عمدی ) • ( اجتماعی ) کسی را از تصمیم گیری یا فعالیت گروه کنار گذاشتن • ( کاری ) کسی را از مزا ...
🔸 معادل فارسی: • تفاوت ظریف، جزئیات دقیق ( در معنا، صدا، رنگ، احساس ) • نکته بینی، ریزبینی، زیرکی در تشخیص جزئیات • ظرافت ( در بیان، هنر، استدلال ) ...
🔸 معادل فارسی: • ( به عنوان پیشوند ) هوایی، مربوط به هوا • ( به عنوان صفت ) هوایی، هواپیما/هوانوردی 🔸 تعریف ها: "Aero" به عنوان یک پیشوند ( prefix ...
🔸 معادل فارسی: • تأییدیه سلامت کامل، گواهی سلامت کامل • اعلام سلامت کامل ( پس از معاینات پزشکی ) • ( مجازی ) تأییدیه بی عیب بودن، پاک بودن ( از اته ...
لِث - ر - جی ( تکیه روی "لِث" ) 🔸 معادل فارسی: • بی حالی شدید، سستی، کسالت • خستگی مفرط، کرختی، خواب زدگی • ( ادبی ) رخوت، بی تحرکی روحی و جسمی 🔸 ...
سام - نُ - لِنس ( تکیه روی "سام" ) 🔸 معادل فارسی: • خواب آلودگی، چرت آلودگی • حالت خواب زده، تمایل شدید به خواب • ( ادبی ) خمودگی، بی حالی ( ناشی ا ...
🔸 معادل فارسی: • ( کاخ سفید را ) به خشم آوردن، عصبانی کردن ( شدید ) • ( سیاسی ) خشمگین ساختن، برآشفته کردن • ( روابط ) به ستوه آوردن، کفر کسی را در ...
🔸 مثال ها ( برای "fraught" در معنای پرتنش و آکنده از مشکل ) : "The peace talks between the two countries remain fraught, with each side accusing th ...
🔸 معادل فارسی: • وارد عمل شدن، دخالت کردن ( برای تغییر روند یک فرآیند ) • میانجی گری کردن ( اغلب با قدرت و نفوذ ) • پادرمیانی کردن ( برای اعمال نف ...
🔸 معادل فارسی: • نشانه گرفتن، هدف قرار دادن ( از نظر سیاسی ) • در صدد برکناری/کنار زدن برآمدن • در کمین نشستن، چشم طمع داشتن به • ( مجازی ) در نظر ...
🔸 معادل فارسی: • ( ادبی ) از خود بروز دادن، نشان دادن ( احساسات یا صفات ) • ( مجازی ) القا کردن ( حس اعتماد، آرامش، دوستی ) بدون اینکه مستقیماً آن ...
🔸 معادل فارسی: • ( سیاسی ) از خود راندن، باعث دلزدگی و فاصله گرفتن شدن • ( روابط ) دشمن کردن، تبدیل به مخالف کردن ( با رفتار نسنجیده ) • ( طرد ) با ...
🔸 معادل فارسی: • فشار آوردن، گرانی فشار آوردن • ( برای بودجه ) تنگ کردن، تحت فشار قرار دادن • ( مجازی ) نیش زدن ( از نظر هزینه ) • کیسه را خالی کرد ...
🔸 معادل فارسی ( در بافت سیاسی/اقتصادی ) : • دو پهلو حرکت کردن، سیاست ضدونقیض در پیش گرفتن • با دو تصمیم متناقض، کسی یا چیزی را دچار سردرگمی و آسیب ک ...
🔸 معادل فارسی: • بیت نیک ( واژه فارسی شده ) • ( تاریخی ) عضوی از نسل بیت ( Beat Generation ) در دهه ۱۹۵۰ و اوایل ۱۹۶۰ • فردی که ارزش های سنتی را رد ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) به دنبال زاویه نفوذ بودن، به دنبال بهانه/راه چاره گشتن • ( در کارها ) به دنبال راه میان بر یا کلک زدن، دنبال نقطه ضعف گ ...
ریست ( تکیه روی یک هجا ) 🔸 معادل فارسی: به عنوان فعل لازم ( در مورد اسب ) : • ( در مورد اسب ) از پیش رفتن خودداری کردن، لَنگ زدن، سرکشی کردن • یک ج ...
🔸 معادل فارسی: • ( روانشناسی ) یادآوری کامل و دقیق ( تمام جزئیات یک رویداد ) • حافظه مطلق، حافظه کامل • ( در فرهنگ عامه ) بازخوانی کامل خاطرات • ( ...
🔸 معادل فارسی: • بازپردازی کردن، بازسازی سطح • پرداخت مجدد، نوسازی روکش • ترمیم و تجدید پوشش ( چوب، فلز، مبلمان، خودرو ) • ( در خودرو ) صافکاری و ن ...
🔸 معادل فارسی: • بازپرداز ( در متون تخصصی ) • ترمیم کننده و بازساز ( سطوح چوبی یا فلزی ) • کسی که روکش و پوشش قدیمی را برداشته و سطح را دوباره پرد ...
( فعل – شکل گذشته و اسم مفعول باستانی/ادبی "reave" ) 🔸 معادل فارسی: • ربوده شده، غارت شده، تاراج شده ( به عنوان صفت یا اسم مفعول ) • ( کهن/ادبی ) ...
🔸 معادل فارسی: • ذخیره سازی بازتولیدکننده، ذخیره سازی بازیاب • ( در خودروهای برقی ) ذخیره سازی انرژی بازیافتی ( از ترمز ) • ( در شبکه برق ) ذخیره س ...
🔸 معادل فارسی: • نمره الف برای تلاش ( ترجمه تحت اللفظی ) • تلاشت قابل تحسینه، هرچند نتیجه نگرفتی • ( طنزآمیز ) به خاطر زحمتت نمره قبولی می گیری، ول ...