پیشنهادهای حسین کتابدار (٣٢,٠٩٩)
اَن - تِ - رو - گِرِید 🔸 معادل فارسی: • پیش رونده / رو به جلو ( در پزشکی و عصب شناسی ) • مربوط به جلو یا جهت جلو • ( در روانشناسی ) ناتوانی در تشکی ...
🔸 معنی دقیق: "گزل" عنوان یک داستان کوتاه از محمود دولت آبادی است که با نام کامل "آهوی بخت من گزل" شناخته می شود. این اثر، داستانی عاشقانه و نمادین د ...
🔸 مثال ها: • "Could you check over my report before I submit it?" میشه قبل از اینکه گزارش رو تحویل بدم، یه نگاهی بهش بندازی؟ ( بررسی کنی؟ ) • "The ...
🔸 مثال ها: • ( ورزشی ) "The coach made us do crabwalks across the gym to warm up. " مربی برای گرم کردن ما، ما را وادار کرد که به صورت خرچنگی در سراس ...
پُو - تَس 🔸 معنی دقیق: POTUS یک مخفف است که از حروف اول عبارت "President of the United States" ساخته شده است و به رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا اشا ...
اُو - وِر - چِر 🔸 معادل فارسی: • پیشنهاد ( به ویژه پیشنهادِ اولیه برای شروع مذاکره یا رابطه ) • ابتکار عمل برای برقراری ارتباط • طرح دوستی / نزدیکی ...
🔸 معادل فارسی: • بیمار در حال وخامت / بیمار بحرانی • بیماری که وضعیتش به سرعت رو به زوال است • بیمار در آستانه ایست قلبی یا تنفسی • بیمار بدحالِ نیا ...
🔸 معادل فارسی: • دورهٔ پیرامون ایست قلبی ( قبل یا بلافاصله بعد از آن ) • وضعیت قبل از ایست قلبی یا بلافاصله پس از احیا • بیمار در آستانهٔ ایست قلبی ...
🔸 مثال ها: • "Get a grip, man! It's just a small mistake – we can fix it. " خودت را جمع کن، مرد! این فقط یک اشتباه کوچک است – می توانیم درستش کنیم. ...
🔸 معادل فارسی: • آهسته کردن / از سرعت کم کردن • کم تر فشار آوردن / ریلکس کردن • عقب نشینی کردن از یک تلاش فشرده • ( در معنای مجازی ) دست از فشار بی ...
🔸 معادل فارسی: • مدیر دادسرا / رئیس دادسرای عمومی ( Director of Public Prosecutions ) • دادستان کل ( در برخی کشورها ) • رئیس سازمان تعقیب کیفری 🔸 ...
MLO "Medico - Legal Officer" 🔸 معادل فارسی ( در بافت پزشکی قانونی ) : • افسر پزشکی قانونی • کارشناس رسمی پزشکی قانونی • پزشک معاینه کننده در امور ق ...
اسم 🔸 معادل فارسی: • ( در پزشکی و روانشناسی ) تغذیهٔ اجباری / پرخوری وسواسی ( تشبیهی ) • ( در رسانه ) هجوم بی وقفهٔ خبری / جنجال خبری • ( در بازاری ...
🔸 معادل فارسی ( اسم ) : • کاتب / نویسنده ( در دوران باستان ) • منشی • ( در پزشکی ) فردی که اطلاعات پزشکی را ثبت می کند • ( در یهودیت ) عالم دینی / ...
Forensic Medical Officer یک FMO یک پزشک متخصص است که در حوزه ی پزشکی قانونی کار می کند. وظایف اصلی او شامل انجام معاینات و گزارش های پزشکی برای سیستم ...
🔸 معادل فارسی: • دستگاه گرمایش هوای اجباری بیمار ( سیستم بِر هاگر ) • پتوی گرمایشی بیمارستانی ( با دمیدن هوای گرم ) • سیستم مدیریت دمای بدن در حین ...
🔸 معادل فارسی: • صفر ممیز • ( در اعداد اعشاری ) نقطهٔ صفر • ( در ریاضیات ) عددی بین ۰ تا ۱ که با "۰. " شروع می شود مثال: ۰. ۵ = "nought point five" ...
🔸 معادل فارسی: • به هیچ کس گفتن / به کسی نگفتن ( در جملات منفی ) • با کسی در میان گذاشتن ( در جملات مثبت، معمولاً با منفی یا شرط ) • راز را فاش کر ...
پی - کَنت 🔸 معادل فارسی: • تند / تیز ( در مورد طعم غذا ) • جذاب / گیرا / مهیج ( در مورد موضوع یا شخصیت ) • تحریک کنندهٔ کنجکاوی • گزنده / طعنه آمی ...
اسکوی - میش - نِس 🔸 معادل فارسی: • زود انزجاری / حساسیت بیش ازحد ( نسبت به خون، زخم، یا صحنه های ناخوشایند ) • دل ضعفی / نازکی طبع • ( در معنای مجا ...
🔸 معادل فارسی: • ( فعل ) جمع کردن، گرد آوردن ( نیرو، شجاعت، انرژی یا منابع ) • ( فعل ) به خدمت گرفتن، فراخواندن ( سربازان یا نیروها ) • ( اسم ) گر ...
🔸 معادل فارسی: • به کسی تجاوز کردن / تعرض جنسی کردن • حریم شخصی کسی را شکستن • به حقوق کسی تعدی کردن • ( در بافت غیرجنسی ) مزاحمت یا بی احترامی شدید ...
اِس - ثِتی - سی - زِم 🔸 معادل فارسی: • زیبایی پرستی • آیین زیبایی شناسی • هنر برای هنر ( در مفهوم جنبش هنری ) • اصالت زیبایی 🔸 مثال ها: • "Oscar W ...
🔸 معادل فارسی: • زن مجردِ نازا / زن بی شوهرِ عقیم • ( در مفهوم تحقیرآمیز ) زن کهنسالی که نه ازدواج کرده و نه بچه دارد • ( در متون قدیمی ) کنیز یا دو ...
🔸 معادل فارسی: • ( در کار یا موقعیت ) کم تجربه / ناتوان • دست وپاچلفتی / کلافه و سردرگم • در موقعیتی که توانایی های فرد از آن کم است 🔸 مثال ها: • " ...
🔸 معادل فارسی: • با چیزی یکی شدن / در هم آمیختن • به طور کامل با چیزی ادغام شدن • چنان به چیزی چسبیدن که تفکیک ناپذیر شود • ( در معنای مجازی ) همرنگ ...
Kleptomania 🔸 معادل فارسی: • اختلال دزدی بیمارگونه • دزدی وسواسی ( اجباری ) • جنون سرقت ( در متون قدیمی ) 🔸 معنی دقیق: کلپتومانیا یک اختلال روانی ...
Paraphilic 🔸 معنی دقیق: "پارافیلیک" صفتی است که به تمایلات، رفتارها یا اختلالات جنسی ای گفته می شود که بر اساس راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی ...
🔸 معنی دقیق: "پارافیلیک" صفتی است که به تمایلات، رفتارها یا اختلالات جنسی ای گفته می شود که بر اساس راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی ( DSM - 5 ...
🔸 معنی دقیق: "Fetish theft" در ادبیات روان پزشکی و حقوقی به سرقت اشیاء خاصی ( اغلب لباس های زیر زنانه، کفش و جوراب ) گفته می شود که انگیزه ی آن ارضا ...
معنای مجازی و محاوره ای: به نسبت دادن، تحمیل کردن، یا به گردن کسی انداختن یک چیز ( معمولاً یک اتهام، مسئولیت، یا صفت ناخواسته ) گفته می شود. این کا ...
🔸 معادل فارسی: • بی علاقه / بی تفاوت ( نسبت به دانستن یا کشف چیزها ) • بی کنجکاو / فاقد حس کنجکاوی • بی اعتنا ( به اطلاعات جدید یا حقایق پیرامون ) ...
🔸 معادل فارسی: • لجاجت / عناد / یک دندگی • انحراف / کج روی ( از عقل، اخلاق یا هنجارها ) • مخالفت عمدی با عقل یا انتظارات • خلاف گویی / دگرسان گرایی ...
جِی - لِر/ˈdʒeɪ. lər/ 🔸 معادل فارسی: • زندانبان / نگهبان زندان • ( در متون تاریخی ) جلاد یا نگهبان سیاهچال • ( در حقوق قدیم ) مسئول نگهداری زندانیان ...
🔸 معادل فارسی: • ( در زبان عامیانه و توهین آمیز ) بی غیرت، ضعیف، بی شهامت • ( در اصطلاح ) مردِ بی خاصیت / آدم بی عرضه 🔸 مثال ها: • "He's too dickle ...
🔸 معادل فارسی: • در چارچوب اخطار قانونی • تحت اخطار پلیس ( در مورد حقوق قانونی ) • در وضعیت تفهیم اتهام ( با ذکر حق سکوت ) • ( در معنای دیگر ) با ...
🔸 معادل فارسی: • بخشایش / آمرزش ( در مذهب ) • عفو / اعلام برائت ( در حقوق ) • رهایی از گناه یا مسئولیت • تبرئه ( در مفهوم اخلاقی یا حقوقی ) 🔸 مث ...
🔸 معادل فارسی: • مشورت کردن / رایزنی کردن ( با کسی ) • اعطا کردن / بخشیدن ( حق، مقام، مدرک یا قدرت ) • اهدا کردن / عطا کردن 🔸 مثال ها: • ( مشورت ...
🔸 مثال ها: • His rude comment was an affront to everyone in the room. نظر بی ادبانه اش توهین به همه افراد حاضر در اتاق بود. • She took his refusal ...
🔸 معادل فارسی: • دوشیزهٔ در خطر / دختر گرفتار • دختر درماندهٔ نیازمند نجات • زنی که نیاز به نجات دارد ( اغلب در داستان ها ) • قربانیِ نیازمندِ قهرم ...
سِی - زِه - ری - اِن 🔸 معنی دقیق: "Caesarean" به روشی برای زایمان گفته می شود که در آن نوزاد از طریق برش جراحی در شکم و رحم مادر به دنیا می آید، نه ...
🔸 معادل فارسی: • ( در روانشناسی و ارتباطات ) بازتاب گری / هماهنگی رفتاری • ( در فناوری و رایانه ) آینه سازی / بازتاب سازی • ( در هنر و زندگی روزمره ...
have a run - in with someone 🔸 معادل فارسی: • با کسی درگیر شدن / برخورد داشتن • به مشکل خوردن با کسی • مشاجره یا اختلاف پیدا کردن با کسی • به طور نا ...
🔸 معادل فارسی: • مشروط به مقررات منع آمدوشد ( برچسب گذاری شدن ) • با شرایط منع عبور و مرور ( به عنوان مجازات ) نشاندار شدن • تحت نظارت الکترونیک با ...
🔸 معادل فارسی: • دست به مشت شدن • شروع به کتک کاری کردن • پرخاشگر شدن و از مشت استفاده کردن • به راحتی تن به دعوای فیزیکی دادن 🔸 مثال ها: • "He bec ...
🔸 معادل فارسی: • یادداشت روزانه نوشتن • خاطرات خود را ثبت کردن • دفتر خاطرات داشتن • نوشتن شرح حال روزانه 🔸 مثال ها: • "She has kept a journal sinc ...
🔸 مثال ها: • ( پارچه ) "She draped a beautiful tablecloth over the table. " او یک رومیزی زیبا روی میز انداخت. • ( پوشش بدن ) "He draped his jacket ...
🔸 معادل فارسی: • وقفهٔ تنش زدایی • زمان خنثی سازی تنش های درون زمین • مکث داور برای کاهش تنش بین بازیکنان • توقف بازی برای جلوگیری از درگیری 🔸 معن ...
🔸 معادل فارسی: • دوره تأمل / مهلت تجدیدنظر • زمان انتظار برای تصمیم گیری مجدد • دوره تنش زدایی • ( در حقوق کار و روابط صنعتی ) دورهٔ انتظار قبل از ا ...
🔸 معادل فارسی: • از عصبانیت جوشیدن / دود کردن • خشمگین بودن ( اغلب با بیان یا رفتار ) • ( در معنای فیزیکی ) دود یا بخار متصاعد کردن • ابراز خشم کرد ...