پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٧,٦١٥)
تفنگ چوبی بچگانه.
لرزان.
باده گسار، نوشنده.
( bog ، =marsh ) باتلاق، لرزیدن، لرزاندن.
( =questor ) ( روم ) افسر رئیس دادگاه، خزانه دار.
( query ) جستار، سوال.
با نشانی چهار گانه.
( quadrumvirate ) انجمنی مرکب از چهار تن، چهار نفری.
( quadrumvir ) انجمنی مرکب از چهار تن، چهار نفری.
( quadrumanous ، =quadrumanal ) چهار دست و پا.
( quadrumane ، = quadrumanal ) چهار دست و پا.
چهار دستان، میمونهای چهار دست و پا.
( quadrumanous ، = quadrumane ) چهار دست و پا.
( quadri ، =quadr ) پیشوند بمعنی چهارتائی و چهارگانه .
علوم چهارگانه ( حساب و هندسه و موسیقی و هیئت ) ، سال چهارم دوره لیسانس.
چهار جزئی، چهار تائی، چهارسوئی، چهارجانبه.
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ نپختن - napuztan Gap موافقت و مصالحه حاصل نشدن. مثال در گویش: دینه در این خصوص خیلی گپ زدیم، لیکن گپمان نپ ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ گریختن، یعنی گریختن از گپ ( گفتگو ) . رنجیدن، آزرده شدن، ناگپ شدن ( بی حرف ) مثال در گویش: بالای میراث پدر ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ زدن - Gapzadan سخن کردن، حرف زدن، گفتن. مثال در گویش: به وی گپ زن، این کار را نکند، گپش مول ( بسیار ) بوده ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ زدن - Gapzadan سخن کردن، حرف زدن، گفتن. مثال در گویش: به وی گپ زن، این کار را نکند، گپش مول ( بسیار ) بوده ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ زدن - Gapzadan سخن کردن، حرف زدن، گفتن. مثال در گویش: به وی گپ زن، این کار را نکند، گپش مول ( بسیار ) بوده ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ زدن - Gapzadan سخن کردن، حرف زدن، گفتن. مثال در گویش: به وی گپ زن، این کار را نکند، گپش مول ( بسیار ) بوده ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ پوختن - puxtan Gap موافقت حاصل شدن ( کردن ) . مثال در گویش: گپشان پوخت که به هم خیلی مهربان شدند.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کیوانی، کیوانو Kayvon , kayvonu - زن پیشخدمت در خانه، خصوصا در خدمت زنها. مثال در گویش: یک کیوانی نباشد شما خود ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ برداشتن. با تحمل و با وقار بودن. مثال در گویش: از هر گپ نرنجیدن. یا: اَکه akayi ( برادر بزرگ ) من آدم و زن ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کیوانی، کیوانو Kayvon , kayvonu - زن پیشخدمت در خانه، خصوصا در خدمت زنها. مثال در گویش: یک کیوانی نباشد شما خود ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کَواک - Kavok سست، میان تهی. مثال در گویش: درخت را کرم خورده کواک شده است، بالا رها کهنه شده کواک شدگی. این واژ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کونده لنگ - Kndalang سدِّ سر راه، بندی که در میان راه استاده باشد، مجازا به معنی مانده. مثال در گویش: این سنگ ک ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کم و کوس - ks Kamu کمبود، نارسایی. مثال در گویش: یافت من همین، کم و کوسش را خودتان بود کرده میدهید. یا: مهمان ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کُنفَیَکْن - Kunfayakun زیر و زبر، بی سرو سامان، بی ترتیب. مثال در گویش: بچه ها شوخی کرده در یک لحظه همه را کنف ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کَلتَه - Kalta کوتاه، خُرد، قد پست. مثال در گویش: این کس هم مثل دادرشان ( برادر کوچکشان ) کلته، این چوب را کمتر ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کَمُو غَمَم - amam Kamu بسیار، از حد بسیار، فراوان. مثال در گویش: این قدر سیب بسیار آورده کم و غمم نه، بیچاره ...
تَیّاریتان/ واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کَلان - Kalon بزرگ، سَروَر، پیشگام. مثال در گویش: شما کلان همین خاندان هستید، باید به همه غمخوار با ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کَلان - Kalon بزرگ، سَروَر، پیشگام. مثال در گویش: شما کلان همین خاندان هستید، باید به همه غمخوار باشید، دو سه ت ...
کلان شونده/ واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کَلان - Kalon بزرگ، سَروَر، پیشگام. مثال در گویش: شما کلان همین خاندان هستید، باید به همه غمخوار با ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کَفشیر گپ. مورد یا بهانه ای برای صحبت یافتن. بهانه گفتگو. مثال در گویش: چای کفشیر گپ دیه، به همین بهانه با شم ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کَفشیر گپ. مورد یا بهانه ای برای صحبت یافتن. بهانه گفتگو. مثال در گویش: چای کفشیر گپ دیه، به همین بهانه با شم ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کس ماندن - Kas کسی را واسطه کردن برای دعوت یا اجرای یگان خواهش ( یک خواسته ) . مثال در گویش: خودشان مرا کس ما ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کُورک - Kurk کُرچ، مرغی که از تخم مانده وقت جوجه برراریش رسیده. مثال در گویش: مرغتان کورک شده است. کس به تنباکو ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کرُّو فَر - far Karru تجمّل، دبدبه، خودنمایی. مثال در گویش: با یک کرّ و فر آمد که گویا پادشاه شهر باشد، همیشه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کرایی، کرایِ Kiroy - kiroyi سزاوار، ارزنده، موافق. مثال در گویش: یک مهمانداری درست نشد، کرای به همین قدر راه کش ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کَتَک KAtak - خانه چه های خردی ( لانه و کجه کوچک ) که برای مرغان خانگی می سازند. مثال در گویش: از یک طرف حویلی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کرایی، کرایِ Kiroy - kiroyi سزاوار، ارزنده، موافق. مثال در گویش: یک مهمانداری درست نشد، کرای به همین قدر راه کش ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کار نَه آمدن - naomadan kor ، معادل کار نیامدن، به معنی: قابل نبودن، لیاقت نداشتن. بیشتر در صورت نفی استعمال ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کار اَفتیدن - aftidan ضرورت پیدا کردن، نیازمند گشتن. مثال در گویش: کارش که افتید ( افتاد ) دوان پیش تو می آید ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : کاردار شدن - Kordor دخالت کردن، مداخله نمودن. مثال در گویش: به هر چیز کاردار نشوید، مادرم هوده بیهوده به هر چ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : قیامت - Qiyomat در سمرقند همچون روز محشر و رستاخیز واژه قیامت، معادل پارسی معیار مستعمل است، و مجازا به معنی ( ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : قیامت - Qiyomat در سمرقند همچون روز محشر و رستاخیز واژه قیامت، معادل پارسی معیار مستعمل است، و مجازا به معنی ( ...
کابل چهارسیمه.
ارابه چهار اسبه رومیان قدیم، ارابه.