پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٤٠١)
موکل کردن ؛ گماشتن. مأمور ساختن. مراقب گذاشتن. سرپرست و کارگزار ساختن : بر او بر موکل کنی استوار کلینوش را با سواری هزار. فردوسی. عقل همی گویدم مو ...
موکلان عقوبت ؛ مأموران شکنجه. کسانی که برای تعذیب و شکنجه دادن مقصران و افراد گماشته شوند : موکلان عقوبت در او آویختند. ( گلستان ) .
مَثَل مولد ؛ مَثَل جاری در زبان عربی که پیش از ظهور اسلام متداول نبوده است. ( یادداشت مؤلف ) .
کلام مولد ؛ سخن ساخته و بربافته. ( ناظم الاطباء ) . عربی غیرمحض. ( المنجد )
مولد منی ؛ اغذیه و ادویه که قوت باه دهد. ( یادداشت مؤلف ) .
مولداللعاب ؛ گوشت که در بیخ زبان است. ( یادداشت مؤلف ) .
یاد دارم که در عهد طفولیت متعبد بودم و شبخیزو مولع زهد و پرهیز. ( گلستان ) . - مولع شدن بر چیزی ؛ حریص شدن بدان چیز. سخت شیفته و علاقه مند گشتن بدا ...
دوچرخه هرکولس ( Hercules Cycle ) یکی از نام آشناترین و قدیمی ترین برندهای دوچرخه در جهان است که در تاریخ اجتماعی و نوستالژی ایران ( به ویژه دهه های ۴ ...
دوچرخه هرکولس ) �پسری که مرا دوست داشت به سرعت با دو چرخه ی هرکولسش از کنار من و دوستم رد می شد و می گفت: �غمصه نخورین هر دو تا قونو می گیرم، � ( بل ...
واژه ی �بلشویک� ( به روسی: Большевик ) و جمع آن �بلشویک ها� ریشه ای کاملاً روسی دارند و خاستگاه زبانی و تاریخی آن ها به شرح زیر است: ۱. ریشه شناسی زب ...
به شماره افتادن نفس ؛ بُهر. ( یادداشت مؤلف ) . بُهر در منتهی الارب بمعنی تاسه آمده و یکی از معانی تاسه در برهان چنین است : پی در پی نفس زدن مردم و ا ...
شماره ترتیب ؛ نمره ای که به شیئی یا شخصی به ترتیب ( تقدم مرتبه ، الفبایی نام خانوادگی ، زودتر رسیدن و غیره ) دهند. نمره ترتیب. ( فرهنگ فارسی معین ) .
شماتت کردن ؛ شاد شدن از مکروهی که به دشمن رسد : در کار هیچ دوست منافق نبوده ام بر مرگ هیچ خصم شماتت نکرده ام. خاقانی.
شماتت ورزیدن ؛ شماتت کردن. شاد شدن از مکروه و ناملایمی که بر کسی رسد : حاش که شماتت ورزم چون خزان بینم نیسان اسد. خاقانی.
شما را خدا ؛ یعنی شما را ( ترا ) به خدا قسم می دهم.
شم یافتن ؛ بو بردن به چیزی. درک چیزی : از خویشتن آزاد زی از هر بلایی شاد زی هر جا که باشی راد زی چون یافتی از عشق شم. سنایی.
شما را ؛ به شما. ( ناظم الاطباء ) . - || از برای شما. ( ناظم الاطباء ) .
شم قضائی و یا سیاسی و غیره داشتن ؛ در امور قضائی و سیاسی سخت متبحر و صاحبنظر بودن. درک رموز و دقایق و نکات پیچیده آن امور کردن. ( یادداشت مؤلف ) .
شم قضائی و یا سیاسی و غیره داشتن ؛ در امور قضائی و سیاسی سخت متبحر و صاحبنظر بودن. درک رموز و دقایق و نکات پیچیده آن امور کردن. ( یادداشت مؤلف ) .
شلیل دورنگ ؛ زردآلو. ( ناظم الاطباء ) .
شلیدن برای کسی ؛ بمزاح به جای مردن : بشلم برات ؛ بمیرم برات. ( یادداشت دهخدا ) .
مولع گشتن ؛ حریص و آزمند شدن. شایق و شیفته گردیدن : گفت مولع گشته این مفتون بر این بی خبر کاین چه خسار است و غبین. مولوی.
مَثَل مولد ؛ مَثَل جاری در زبان عربی که پیش از ظهور اسلام متداول نبوده است. ( یادداشت دهخدا ) .
کلمه مولد ؛ تازه ایجادشده. که از اصل زبان نباشد. کلمه ای که نو آورده باشند.
لغت مولد ؛ واژه که به تازگی یافت شده باشد و اصلی نباشد، مانند ضفدع و طاجن و تسخن و طیجن. ( یادداشت مؤلف ) .
کلام مولد ؛ سخن ساخته و بربافته. ( ناظم الاطباء ) . عربی غیرمحض. ( المنجد ) .
رجل مولد ؛ مرد عربی غیرمحض. ( ناظم الاطباء ) . عربی غیرمحض. ( المنجد ) .
کتاب مولد ؛ نامه ساخته و بربافته. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) .
مولداللعاب ؛ گوشت که در بیخ زبان است. ( یادداشت دهخدا ) .
مولد منی ؛ اغذیه و ادویه که قوت باه دهد. ( یادداشت دهخدا ) .
مولا گشتن ؛ مولا شدن. کهتر و بنده شدن : هرکه او بیدار گردد بنده ایشان شود زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود. ناصرخسرو.
- مولا شدن ؛ سرور شدن. آقا و بزرگ و مخدوم و پیشوا شدن : هرکه اوبیدار گردد بنده ایشان شود زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود. ناصرخسرو.
موکل داشتن ؛ مراقب کردن. موکل کردن. نهانی مأمور ساختن کسی را برای مراقبت و تحت نظر گرفتن کار و رفتار کسی : چند بار این مهتر را بیازمود و خدمتهای مهم ...
موکب فصل ربیع ؛ بهار : دان که دواسبه رسید موکب فصل ربیع دهر خرف بازیافت قوت فصل شباب. خاقانی.
موکل کردن ؛ گماشتن. مأمور ساختن. مراقب گذاشتن. سرپرست و کارگزار ساختن : بر او بر موکل کنی استوار کلینوش را با سواری هزار. فردوسی. عقل همی گویدم مو ...
موکب جلال ؛ ملتزمین رکاب پادشاه که نمایانگر شکوه و جلال اویند. شکوه و شوکت خسروانی : گفتا که چند شب من و دولت به هم نخفتیم اندر رکاب خسرو در موکب جلا ...
موکب شاه اختران ؛ خورشید و دستگاه او : موکب شاه اختران رفت به کاخ مشتری شش مهه داده ده نهش قصر دوازده دری. خاقانی.
فلک موکب ؛ که آسمان و آنچه در اوست موکب اوست. کنایه از با شکوه و جلال بسیار : ای فلک موکب ستاره حشر وی زبشرت گشاده روی بشر. اوحدی.
موکب بهار ؛ موکب فصل ربیع. استعاره از گلها و شکوفه ها و زیباییهای بهار : روز از برای ثقل کشی موکب بهار پالان به توسن استر گرما برافکند. خاقانی.
موقن شدن ؛ یقین کردن. باور داشتن. ایقان و ایمان داشتن : سِرّ ما را بیگمان موقن شود زآنکه مؤمن آینه مؤمن شود. مولوی. گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم و ...
ناموقن ؛ ناباور. آنکه ایمان و یقین به چیزی نداشته باشد : خود نگفتم چون در این ناموقنم زآن گره زن این گره را حل کنم. مولوی. گرچه درایمان و دین ناموق ...
به موقع ؛ به جا. به جای. مناسب. به هنگام. ( یادداشت مؤلف ) .
قرار موقت ؛ تصمیم محدود بازپرس و مستنطق مبنی براجرای امری.
وقت موقت ؛ هنگام معین. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) . وقت محدود معین. ( از المنجد ) . || هرچیز که دارای وقت و هنگام باشد. ناپایدار. ( ناظم ال ...
مهدی موعود ؛ لقبی از القاب حضرت حجت بن الحسن عسکری ( ع ) . ( از یادداشت مؤلف ) . و رجوع به مهدی شود.
اجل موعود ؛ مرگ مقدر و مرگ حتمی. ( ناظم الاطباء ) .
روز موعود ؛ کنایه است از روز قیامت : قیمت خود به ملاهی و مناهی مشکن گرت ایمان درست است به روز موعود. سعدی.
ارض موعود ؛ زمین وعده داده شده. - || کنایه است از بیت المقدس. فلسطین. کنعان. ( از یادداشت دهخدا ) . و رجوع به فلسطین شود.
موعظه کردن ؛ پند دادن و نصیحت کردن و وعظکردن. ( ناظم الاطباء ) .
موظف کردن ؛ وظیفه دار کردن. مکلف ساختن. انجام کاری را به عهده کسی واگذاشتن و قبولاندن او را.