موافقت کردن


مترادف موافقت کردن: پذیرفتن، رضا دادن، قبول کردن، هم رای شدن، هم فکر شدن، همراه شدن، سازگار شدن، سازش کردن

برابر پارسی: همراهی کردن، پذیرفتن، ساختن، سازش کردن

معنی انگلیسی:
agree, approve, consent, ok

فرهنگ فارسی

( مصدر ) هم رای شدن .

واژه نامه بختیاریکا

به گِرد رَهدِن؛ رَه کردن؛ پا به رگال نُهادن

مترادف ها

accede (فعل)
تن در دادن، راه یافتن، دست یافتن، رسیدن، نائل شدن، نزدیک شدن، رضایت دادن، موافقت کردن

acquiesce (فعل)
تسلیم شدن، تن در دادن، رضایت دادن، موافقت کردن، راضی شدن، ارام کردن

consent (فعل)
رضایت دادن، موافقت کردن، راضی شدن، موافق بودن

assent (فعل)
رضایت دادن، موافقت کردن

agree (فعل)
موافقت کردن، اشتی دادن، متفق بودن، درست کردن، موافق بودن، پسند امدن، ترتیب دادن، جلوس کردن، سازش کردن، تن در دادن به، هم رای بودن

comply (فعل)
موافقت کردن، براوردن، اجابت کردن، قانع کردن

approbate (فعل)
موافقت کردن، پسندیدن، تصویب کردن

accept (فعل)
موافقت کردن، پذیرفتن، قبول کردن، قبول شدن، پسندیدن

accord (فعل)
موافقت کردن، قبول کردن، اصلاح کردن، اشتی دادن، وفق دادن، تصفیه کردن، جور در آمدن، جور کردن

go along (فعل)
موافقت کردن، همراهی کردن، موافق بودن، همراه رفتن

yea (فعل)
موافقت کردن

conform (فعل)
موافقت کردن، وفق دادن، مطابقت کردن، همنوایی کردن، پیروی کردن

approve (فعل)
موافقت کردن، پسند کردن، طرفداری کردن، تصویب کردن، ازمایش کردن، روا داشتن

come along (فعل)
موافقت کردن، جلو رفتن

concur (فعل)
موافقت کردن، هم رای بودن، دمساز شدن

homologate (فعل)
موافقت کردن، تصدیق کردن، تصویب کردن

فارسی به عربی

ارضخ , اقبل , امتثل , حسنا , طع , منحة , موافقة , وافق
( موافقت کردن (با ) ) صدق
( موافقت کردن(با ) ) اتفاقیة

پیشنهاد کاربران

موافقت کردن ؛ مواطاة. موافقة. ( ترجمان القرآن جرجانی ) . هم رای شدن. همداستان گشتن. همدستان شدن. ( از یادداشت مؤلف ) : در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و میلی کشد. . . بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 175 ) .
...
[مشاهده متن کامل]

سر به فرمان او درآوردند
همه با هم موافقت کردند.
سعدی.

موافقت کردن ؛ برابری و تطابق کردن.
موافقت کردن ؛ قبول داشتن. مورد قبول قرار دادن. تصویب نمودن. تأیید کردن : درهر چیزی که مصالح ولایت و خاندان و تن مردم به آن گردد اندر آن موافقت کنم [ مسعود ]. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 133 ) . فی الجمله پاس
...
[مشاهده متن کامل]
خاطر یاران را موافقت کردم و شبی چنان را به روز آوردم. ( گلستان ) . تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند. . . خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند. ( گلستان ) .

هم اندیشیدن
موافقت کردن = برزندن / بیوازیدن