پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
شلغم روغنی ؛ گونه ای شلغم که شباهت زیادی به منداب دارد ودانه های آن محتوی 30 درصد روغن است. مواد اندوخته ریشه این گونه شلغم ، از شلغم معمولی کمتر است ...
شلخته زدن ؛ اسن. کسع. زهکونی زدن. زفکنه زدن. سرچنگ زدن. اردنگ زدن. تی پا زدن. ( یادداشت دهخدا ) . رجوع به شلخت شود.
کرایه با واژه انگلیسی carriage به معنی حمل کردن ، باربری ، هزینه حمل هم خانواده است . A big truck is in the road. It carries rocks یک کامیون بزرگ در ...
کرایه با واژه انگلیسی carriage به معنی حمل کردن ، باربری ، هزینه حمل هم خانواده است . A big truck is in the road. It carries rocks یک کامیون بزرگ در ...
ریشه تراکتور از واژه انگلیسی truck گرفته شده است و truck به معنی بارکش ، کامیون ، واگن روباز و. . . است . در این صورت تراکتور به معنی وسیله یا ماشین ...
ناشکیب شدن از کسی یا چیزی ؛ تاب دوری او نداشتن. دوری او را تحمل نکردن. از هجرش بی قرار و مضطرب و بی تاب شدن. از دیدنش ناگزیر و بی قرار بودن : چنان شد ...
ناشکیب بودن از کسی یا چیزی ؛ تاب دوری او را نداشتن. از او ناگزیر بودن. جدائی او را تحمل نکردن. از هجرش بی قرار وآرام بودن : همی داند که از تو ناشکیبم ...
فراوان شکیب ؛ پرحوصله. صبور. شکیبا. سخت بردبار : فراوان شکیب است و اندک سخن. نظامی.
شکیب گرفتن ؛ آرام گرفتن. آرام شدن : کسی کو بساید عنان و رکیب نباید که گیرد به خانه شکیب. فردوسی.
شکیب یافتن ؛ آرام گرفتن. تحمل و صبر نمودن. ساکت نشستن : بجای زبونی و جای فریب نباید که یابد دلاور شکیب. فردوسی.
شکیب شکن ؛ که صبر و آرام و قرار را بشکند و از بین ببرد. که پیمانه صبر لبریز کند. ( یادداشت دهخدا ) .
شکیب کردن از کسی ؛ صبر داشتن از دوری وی. تحمل کردن رفتار وی : لیکن چه کنم گر نکنم از تو شکیب خرسندی عاشقان ضروری باشد. سعدی.
شکیب داشتن ؛ صبر داشتن. آرام و قرار داشتن : ز دیدار اینان ندارم شکیب که سرمایه داران حسنند و زیب چو در تنگدستی نداری شکیب نگهدار وقت فراخی حسیب. سعد ...
شکیب سازی ؛ تحمل پیشه کردن. آماده شکیبایی شدن. به صبر واداشتن. صبر و تحمل ایجاد کردن : چون ابن سلام از آن نیازی شد نامزد شکیب سازی. نظامی.
شکیب بردن ؛ صبر و قرار و آرام ربودن. بیقرار کردن : اندیشه آن خود از دلم برد شکیب تا ازچه گرفت جای شفتالو سیب. سنایی. صنعت من برده ز جادو شکیب شعر م ...
شکیب دادن ؛ آرام دادن. آرام یافتن : دادم اندیشه را به صبر فریب تا شکیبد دلم نداد شکیب.
شکیب آور ؛ صبور. متحمل. شکیبا : شکیب آوری رهبر و تیزگام ستوری کشی کمخور و پرخرام.
شکیب آوردن ؛ صبر کردن. تحمل کردن. شکیبایی گرفتن : بدو گفت مندیش چندان به راه شکیب آر تا من شوم پیش شاه.
Language and Appearance Website appearance زبان و ظاهر ظاهر وب سایت ها
چیدمان مرورگر ( Browser Layout )
بردن ، نگه داشتن Show an image preview when you hover on a tab نمایش پیش نمایش تصویر هنگام بردن نشانگر ماوس روی تب
Show tab previews in the Windows taskbar نمایش پیش نمایش تب ها در نوار وظیفه ویندوز
Ask before closing multiple tabs قبل از بستن چندین تب سؤال بپرس
When you open a link, image or media in a new tab, switch to it immediately وقتی یک لینک، تصویر یا رسانه را در تب جدید باز می کنید، فوراً به آن تب برو
نجوا تنها بمعنی سخنان در گوشی نیست بلکه هر گونه جلسات سری و مخفیانه را نیز شامل می شود ، زیرا در اصل از ماده نجوة ( بر وزن دفعة ) بمعنی سرزمین مرتفع ...
نافله به زبان امروزی به معنی جبران و جبرانی است و به عبارت بهتر یعنی اشانتیون.
سوماترا در اصل به نام اسوارنادویپا ( Swarnadwipa ) به معنی جزیره طلا بوده است. مارکوپولو در طول سفر خود به مجمع الجزایر اندونزی در سال ۱۲۹۲ با نامگذا ...
در واقع اورانگوتان میمون بی دم بزرگی است که شباهت کمی به مردی پشمالو دارد. از این رو آن را اورانگوتان به معنی "مرد جنگلی" یا مرد ساکن جنگل نامیده شده
اورانگوتان: میمون آدم نمای سواحل باتلاقی جنگلهای برنئو و سوماترا . در اصل به معنی انسان های جنگل است و به عبارت بهتر می شود انسان های جنگل نشین
آزتک لقب سرخ پوستان بود
( ( صبح روز �علفه� به رسم سال های دور ، آفتاب نزده راهی صحرا شدم تا با سبزه و گل به خانه برگردم. جز تک توکی کشاورز و چوپان کسی را در صحرا ندیدم. انگا ...
بافه. دسته علف یا محصول درو شده. توده بریده شده از علف یا قصیل. بغل. دسته دروده و گرد کرده از یونجه و گندم و جو و غیرآن. ( این کلمه در چهار محال بختی ...
علم منطق ؛ دانش ترازو. علم میزان. ( ابن سینا از یادداشت مرحوم دهخدا ) : دبیری و شاعری از فروع علم منطق است. ( چهارمقاله چ معین ص 19 ) . اما علم منطق. ...
منطق البروج ؛ منطقةالبروج. ( از ناظم الاطباء ) . رجوع به منطقةالبروج شود.
منطق طیر ؛ منطق الطیر : لهجه راوی مرا منطق طیردر زبان بر در شاه جم نگین تحفه دعای تازه بین. خاقانی.
منطق مرغ ؛ زبان مرغ. منطق الطیر[ : سلیمان ] منطق مرغ و جانور بدانست. ( مجمل التواریخ و القصص ) . مرغ تو خاقانی است داعی صبح وصال منطق مرغان شناس شاه ...
منطق الطیر ؛ زبان مرغان. سخن گفتن مرغان. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . مأخوذ است از آیه شریفه ٔ: و ورث سلیمان داود و قال یاایهاالناس علمنا منطق الطیر. . ...
منطق الطیور ؛ منطق مرغان. زبان مرغان : بهوش چو باغ رضوان یا صفه سلیمان کز منطق الطیورش الحان تازه بینی. خاقانی. منطق الطیور طیور بهشت و بهشت جعفر ط ...
شیرین منطق ؛ شیرین سخن. خوش بیان : لب خندان شیرین منطقش را نشاید گفت جز ضحاک جادو. سعدی. || زبان. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : هان �صبا� چند سرایی سخن ...
منطبق گشتن ؛ بر روی هم قرار گرفتن. انطباق یافتن : چون دایره تکوین به نقطه انتها رسید و برنقطه ابتدا منطبق گشت صورت روح در آیینه وجود آدم خاکی منعکس گ ...
منطبق شدن ؛ متفق شدن. توافق حاصل کردن. موافق شدن : وُلات بر ولای او متفق گشتند و بر ثنای او منطبق شدند. ( جهانگشای جوینی ) .
منطبق شدن ؛ متفق شدن. توافق حاصل کردن. موافق شدن : وُلات بر ولای او متفق گشتند و بر ثنای او منطبق شدند. ( جهانگشای جوینی ) . - || بر روی هم قرار گر ...
نفس منطبعه ؛ نفس فلکی است. حکما گویند برای افلاک دو محرک هست یک محرک قریب که عبارت از قوت مجرد از ماده باشد که نفس ناطقه و مدبره است و دیگر محرک بعید ...
منضم کردن ؛ ضمیمه کردن. به هم پیوستن. به هم پیوند دادن. فراهم آوردن : فلک قدرا تو می دانی نیم زآنها که در مدحت ز بی سرمایگی طبعم کند با در شبه منضم. ...
منضم گردیدن ؛ منضم شدن : اگر باعث اول داعیه صدق و طلب مزید حال بود و بعد از آن شایبه نفسانی با آن منضم گردد، اعتبار باعث اول را بود. ( مصباح الهدایه ...
دُرّ منضد ؛ مروارید درچیده و به رشته کشیده. لؤلؤ منظوم : غلام آن لب لعلم که چون به خنده درآمد چو کلک صاحب اعظم نشاند دُرّ منضد. ابن یمین. جامی که ...
منضم شدن ؛ ضمیمه شدن. پیوستن. ملحق شدن. درآمیختن : در آن وقت که. . . قبایل مغول بدو منضم شد رسوم ذمیمه که معهود آن طوایف بودست. . . رفع کرد. ( جهانگش ...
به منصه ظهور رسانیدن ؛ آشکارا ساختن و به نظر همگان رسانیدن : عزم جزم کردم که. . . هر چهار عقد از عقود دوازده گانه را در درجی درج کرده به منصه ظهور رس ...
به منصه ظهور رسیدن ؛ آشکارا شدن و به نظر همگان رسیدن.
حکم منصوص العلة ؛ آنچه علت حکم در ضمن دلیل بیان شده باشد مثل اینکه : الخمر حرام لأنه مسکر. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ) . || معین شده. ( ناظم الاطباء ...