پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٣٤٣
تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

اجل موعود ؛ مرگ مقدر و مرگ حتمی. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

مهدی موعود ؛ لقبی از القاب حضرت حجت بن الحسن عسکری ( ع ) . ( از یادداشت مؤلف ) . و رجوع به مهدی شود.

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

روز موعود ؛ کنایه است از روز قیامت : قیمت خود به ملاهی و مناهی مشکن گرت ایمان درست است به روز موعود. سعدی.

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

ارض موعود ؛ زمین وعده داده شده. - || کنایه است از بیت المقدس. فلسطین. کنعان. ( از یادداشت دهخدا ) . و رجوع به فلسطین شود.

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موعظه کردن ؛ پند دادن و نصیحت کردن و وعظکردن. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موعظه فرمودن ؛ پند دادن. نصیحت کردن. اندرز گفتن : اینان را نصیحتی گوی و موعظه فرمای. ( گلستان ) .

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موظف کردن ؛ وظیفه دار کردن. مکلف ساختن. انجام کاری را به عهده کسی واگذاشتن و قبولاندن او را.

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موظف گشتن ( یا گردیدن ) ؛ موظف شدن. وظیفه ای را به عهده گرفتن. مکلف گشتن : هر روز او را دو غوک موظف گشت. ( کلیله و دمنه ) .

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موظف شدن ؛ مکلف شدن. ملزم گشتن. وظیفه دار و مسؤول گردیدن : فلان موظف شد این کار را انجام بدهد. وظیفه ای به عهده گرفتن. ( از یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موظف گشتن ( یا گردیدن ) ؛ موظف شدن. وظیفه ای را به عهده گرفتن. مکلف گشتن : هر روز او را دو غوک موظف گشت. ( کلیله و دمنه ) .

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موظف کردن ؛ وظیفه بگیر ساختن.

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موظف شدن ؛ از پادشاه یا دولت وظیفه و مستمری گرفتن. ( از یادداشت دهخد ) .

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

ترتیب موضوعی ؛ ترتیبی که اساس آن بر موضوع و محتوای کتابها و نشریات باشد.

تاریخ
٤ هفته پیش
پیشنهاد
٠

فهرست موضوعی ؛ فهرستی که از روی موضوع کتابها فراهم آمده است.

پیشنهاد
٠

بعیر حسن الموضوع ؛ شتر شتاب نیکو. ( ناظم الاطباء ) . شتر نیکو تیزرفتار. ( منتهی الارب ) . راهوار. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موصی له ؛ آنکه موصی ( وصیت کننده ) برای او وصیت کرده است. آنکه در حق وی وصیت شده است. ( یادداشت مؤلف ) . کسی که برای او وصیت شده است و شرط است که در ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- موصی به ؛ ترکه و هرچیز که درباره ٔآن وصیت کرده باشند. ( ناظم الاطباء ) . آنچه مورد وصیت است و آن هر امری است که عادتاً قابل مالکیت باشد وقابل نقل ا ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موصی الیه ؛ موصی له. وصی. ( یادداشت لغت نامه ) . رجوع به ترکیب موصی له شود.

پیشنهاد
٠

موصول گرداندن ؛ پیوستن. متصل ساختن. وصل کردن : عز دنیا با عز آخرت موصول و مقرون گرداناد. ( کلیله و دمنه ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موصول شدن ؛ متصل شدن. پیوستن. رسیدن : به هیچ وجه صورت مراد از حجاب تعذر بیرون نمی آمد و مقصود به حصول موصول نمی شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 55 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موصول نتایج ؛ نزد منطقیان اطلاق شود بر قسمی از قیاس مرکب. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . || واصل شده و اندوخته شده و یافته شده و رسیده شده و مجموع و ف ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موصل کردن ؛ پیوند زدن : فلک را کرد کحلی پوش پروین موصل کردنیلوفر به نسرین. نظامی. بار شاخی را موصل می کنی شاخ دیگر را معطل می کنی. مولوی.

پیشنهاد
٠

سوهان دم موشی ؛ در اصطلاح نجاری و سوهان کاری نوعی سوهان گرد و نازک و باریک برای ساییدن داخل سوراخهای آهن یا چوب. ( از فرهنگ لغات عامیانه ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دندان موشی ؛ دارای کنگره های ریز و مثلثی شکل شبیه دندان اره. ( از فرهنگ لغات عامیانه ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم موشی ؛ هرچیز باریک و نازک و دراز.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- موشک دریایی ؛ اژدر . ( یادداشت دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

موشح گردانیدن ؛ زینت دادن. آراستن : خطابت به ذکر خلفای راشدین و امیرالمؤمنین مطرز و موشح گردانید. ( تاریخ جهانگشای جوینی ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موشح یمانیه ؛ بحری از بحور شعری که آن را حمینی نیز گویند. ( یادداشت دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

موش به عصا راه رفتن ؛ با همه آمادگی نیازمند یاری و دستگیری بودن بسبب دشواری کار یا سختی راه یا فقدان وسایل : اینجا موش به عصا راه می رود. ( امثال و ح ...

پیشنهاد
٠

موسوم گردانیدن ؛ نامزد کردن. مأمور ساختن. معین کردن : جمله مردم جهان را به چهار طبقه قسمت کرد و هرطبقه را به کاری موسوم گردانید. ( فارسنامه ابن البل ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موسوم شدن ؛ معروف گشتن. مشهور شدن. شهرت یافتن. شناخته شدن : چون برادران یوسف پیغمبر ( ع ) که به دروغ موسوم شدند به راست گفتن ایشان اعتماد نماند. ( گل ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موسوم فرمودن ؛ نامزد کردن. معین نمودن. مشخص کردن : وزیر شمس الدین یلدرجی را به محافظت قلعه کیران موسوم فرمود. ( تاریخ جهانگشای جوینی ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موسم گل ؛ فصل گل. ( ناظم الاطباء ) . اول بهار. ( یادداشت دهخدا ) . بهار.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موسم بهار ؛ فصل بهار. موسم ربیع. بهارگاه.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موسم ربیع ؛ فصل بهار. موسم بهار. بهارگاه : اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. ( گلستان ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موس موس کردن ؛ کنایه است از دور و بر کسی پرسه زدن و فروتنی آمیخته به حقارت کردن نفعی و مقصودی و توقعی را.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موزیک عزا ؛ آهنگی که دارندگان مجموعه ای از آلت موسیقی در مرگ بزرگان به نوای خاصی می نوازند. ( از یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موس کشیدن ؛ آوا برآوردن از میان لبهای بهم آمده یا بدرون بردن نفس آرام و متناوب است برای جلب توجه کودک چند ماهه یا به سوی خود خواندن اسبی.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- موزیک زدن ؛ نواختن آلات موسیقی چون شیپور و سنج و قرنی و طبل و غیره باهم. نواختن موزیکان. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به موزیکان شود.

پیشنهاد
٠

- الحان موسیقی سرای ؛ آهنگ موسیقی سراینده. سراینده آهنگهای موسیقی. نوازنده سازهای موسیقی. ( از یادداشت دهخدا ) : داودصوت ، انده زدای ، الحان موسیقی س ...

پیشنهاد
٠

موسیقار ختایی ؛ آلتی است از مطلقات آلات ذوات النفخ. چچیق.

پیشنهاد
٠

مور طاس لغزنده ؛ مورچه که گرفتار طاس لغزنده گردد. رجوع به طاس لغزنده شود. - || گرفتار و اسیر امری که کوشش رهائی از آن دشواری را بیشتر کند.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مور و مار ؛ مار و مور. کنایه است از خزندگان و حشرات. ( از یادداشت مؤلف ) . - امثال : پای ملخ پر بود ازدست مور. خواجوی کرمانی ( از امثال و حکم دهخ ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مورسواری ؛ مورسوار. مور کلان که پاهای دراز دارد. ( آنندراج ) : ز بس تنگی در او مور سواری ز نام خویش دارد شرمساری. محمد سعید اشرف ( از آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

مور در پیراهن ریختن ؛ بیقرار و بی آرام ساختن. ( آنندراج ) ( از مجموعه مترادفات ص 320 ) : فلک را دید صاحب نفس و مغرور ز انجم ریخت در پیراهنش مور. ناظ ...

پیشنهاد
٠

مور در طاس افتادن ؛ کنایه از مبتلا شدن به بلا و شکنجه دایمی چرا که موری که در طاس افتد بیرون نمی تواند آمد و پای را در طاس بند نمی تواند کرد. ( آنندر ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مور سوار ؛ مور سواری. مور کلان که پاهای دراز دارد. ( آنندراج ) : در او مرکب و زین مردان کار بود جمع یک جا چو مور سوار. طاهر وحید ( از آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

موران مارگشته ؛ کنایه از ضعیفان قوی حال گشته است. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) : مخالفان تو موران بدند مار شدند برآر از سر موران مار گشته دمار. مسعودی ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مورخرد ؛ ذر. ذره. مورچه. مور کوچک. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مثل میان مور ؛ نهایت لاغر. ( امثال و حکم دهخدا ) .