پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
منکسردل ؛ شکسته دل. ج ، منکسردلان. ( ناظم الاطباء ) .
منکرات الموت ؛ شدائد و سختیهای مرگ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) .
منکرناک ؛ انکارآلوده. انکارانگیز. سرباززننده. ناپذیرا : جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود ادراک منکرناک او. مولوی.
منکر شدن ؛ انکار کردن. ناشناختن : منکر شد که قاید چیزی بدو نداده است. خانه و کاغذهای وی نگاه کردند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 328 ) . اگر دهر منکر شود ...
منکر گردیدن ؛ انکار کردن : باطلی گر حق کنم عالم مرا گردد مقر ور حقی باطل کنم منکر نگردد کس مرا. ( از کلیله ) .
نهی منکر ؛ بازداشتن از اعمال زشت و قبیح. بازداشتن از گناه و اعمال خلاف دین : گرت نهی منکر برآید ز دست نباید چو بی دست و پایان نشست. سعدی. همه همسای ...
منکر داشتن ؛ زشت و قبیح و ناشایست پنداشتن : انوشیروان حکایت مزدک لعنه اﷲ و بدمذهبی او شنیده بود و آن را بغایت منکر میداشت. ( فارسنامه ابن البلخی ص 86 ...
منکب ساکب الماءالایسر ؛ جای سعد السعود است نزد منجمین. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به صور الکواکب عبدالرحمن صوفی ترجمه خواجه نصیر چ مهدوی ص 209 و ...
منکب القیطس ؛ نام ستاره ای از قدر دوم بر سر قیطس. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
- منکب ذی العنان ؛ نام ستاره ای است. ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ) . ستاره ای است از قدر دوم در صورت ممسک الاعنّه بر بازوی چپ صورت. ( یادداشت مرح ...
- منکب الجوزا ؛ نام ستاره ای است. ( از اقرب الموارد ) ( المنجد ) . ابطالجوزا. یا یدالجوزا؛ دو ستاره درخشان صورت الجبار. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منکب الفرس ؛ نام ستاره ای است. ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ) . آن جای فرغ مقدم است نزد منجمین دومین ستاره از مربع فرس اعظم که آن را ساعدالفرس نیز ...
منکب الثریا ؛ ستاره ای بر صورت برشاوش. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منکب الجبار ؛ نام ستاره ای روشن از قدر اول در صورت جبار که آن را بر دوش جبار توهم کرده اند. ( از جهان دانش ) ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منکب اشرف ؛ دوش افراشته. ( مهذب الأسماء ) .
در زبان عبری به همسایه שכן ( شاخِن ) می گویند ریشهٔ واژهٔ عبری שכן ( شاخِن ) از ریشهٔ سه حرفی ש־כ־ן ( شین–خاف/کاف–نون ) می آید. معنای بنیادی این ریش ...
شِمِش یک واژه عبری است سعنی خورشید → שמש ( تلفظ: شِمِش / Shemesh ) که در عربی شده است شمس . به نظر می رسد کلمه شمش طلا و نقره و. . . قطعه فلزی که امر ...
ارهاصات یعنی علائم و نشانه هایی که هر پیامبر قبل از نبوت مشاهده می کرده است . شهید مطهری در مورد ارهاصات حضرت محمد ص می نویسد : �ارهاصات رسول اکرم خ ...
غیرمنقوص ؛ بدون کم و کاست. ناکاسته : و انا لموفوهم نصیبهم غیر منقوص . ( قرآن 109/11 ) .
منقلب شدن ؛ برگردیده شدن و سرنگون شدن. ( ناظم الاطباء ) . دگرگون شدن. برگشتن : اگر در مطلع آن سعادت که آن دولت دست داد طالع وقت شناخته بودی. . . بخت ...
چرخ منقط؛ آسمان پرنقطه از ستاره ها : زخمه گه چرخ منقط مباش از خط این دایره در خط مباش. نظامی.
منقش گشتن ( گردیدن ) ؛ منقش شدن : از بدیع اسپرغمها، صحرا همچودیبا همه منقش گشت. عثمان مختاری ( دیوان چ همایی ص 557 )
منقش داشتن ؛ منقش کردن. نگارین کردن. پرنقش و نگار کردن : گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم. حافظ.
ترجمه : قَالَ مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ [ذوالقرنین] گفت: آنچه پروردگارم مرا در آن تمکّن و قدرت داده . ( از هزینه شما ) بهتر است ( نیازی به کم ...
منقطع النظیر ؛ بی نظیر. بیمانند. بی همتا. عدیم النظیر. منقطعالقرین : قطبی بود بر فلک فضل و بزرگی و ماهی بر سپهر مجد و بزرگواری ، در کمال فضایل عدیم ا ...
- منقطع الخبر ؛ آنکه از وی خبری نرسد. آنکه خبر وی قطع شده باشد : ناگاه فرزند یا محبوبی منقطعالخبر از سفر بازآید. . . ( مصباح الهدایه چ همایی ص 190 ) .
منقطع القرین ؛ بیمانند. یقال هو منقطعالقرین ؛ ای عدیم النظیر فی سخاء و غیره. ( منتهی الارب ) . بی مانند در سخاوت و جوانمردی و جز آن. ( ناظم الاطباء ) ...
منقطع آمدن ؛ درماندن. درمانده شدن : مرد را از این سخن وقعی سخت بر دل نشست. . . که در جواب او منقطع آمد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 153 ) .
منقطعان کسی ؛ خاصان او. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
غیرمنقطع ؛ پیوسته و متصل و بدون انقطاع. ( ناظم الاطباء ) .
عقد یا نکاح منقطع ؛ مقابل عقد یانکاح دائم. عقد یا نکاح انقطاعی. عقد یا نکاح تمتع. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به صیغه شود.
عقد یا نکاح منقطع ؛ مقابل عقد یانکاح دائم. عقد یا نکاح انقطاعی. عقد یا نکاح تمتع. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به صیغه شود.
حدیث منقطع ؛ حدیثی که یکی از راویان آن قبل از رسیدن به تابع ساقط شده است و آن مانند حدیث مرسل باشد زیرا اسناد هیچ یک از آن دو متصل نیست. ( از تعریفات ...
منقط گردانیدن ؛ نقطه دار گردانیدن : سیلاب سیلان عرق فراش را چون لگن منقط گردانیده. ( منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 109 ) .
مکان منقط ؛ جای خجکدارگردیده از گیاه پاره ها. ( ناظم الاطباء ) .
منقط شدن ؛ نقطه دار شدن : روح بی جسمش معذب شد به زندان سقر جسم بی روحش منقط شد به دندان کلاب. امیر معزی ( دیوان چ اقبال ص 67 ) .
منقش گشتن ( گردیدن ) ؛ منقش شدن : از بدیع اسپرغمها، صحرا همچودیبا همه منقش گشت. عثمان مختاری ( دیوان چ همایی ص 557 ) . عیب و هنر شعر بر صحیفه خرد ا ...
منقش گردانیدن ؛ پر نقش و نگار کردن. نگارین کردن : که گرداند ملون کوه را چون روضه رضوان که گرداند منقش باغ را چون صحف انگلیون. سنائی ( دیوان چ مصفا ص ...
منقش کردن ؛ نگارین کردن. پرنقش و نگار کردن : کرده زمین را ز رنگ روی منقش کرده هوا را به بوی زلف معطر. مسعودسعد. مرصع کرد تقدیرش به فر آفرین صورت من ...
منقش شدن ؛ دارای نقش و نگارشدن. نقش و نگار پذیرفتن : بدین شهر دروازه ها شد منقش از آسیب وز کوس چتر و عماری. زینتی.
منقسم شدن ؛ تقسیم شدن. قسمت شدن. بخش شدن : حکمت منقسم می شود به دو قسم ، یکی علم دیگری عمل. ( اخلاق ناصری ) . حکمت نظری منقسم می شود به دو قسم : یکی ...
منقسم ساختن ؛ تقسیم کردن. قسمت کردن : فیاض علی الاطلاق نور محمدی را که زمره ای از فضلا آن را جوهر بیضا گویند منقسم به دو قسم ساخت. ( حبیب السیر ج 1 چ ...
منقح گشتن ؛ اصلاح شدن. مهذب شدن. پیراسته شدن : تا شک و ریب از او برخاست و منقح و محقق گشت. ( چهارمقاله ص 111 ) . || چیزی که از دروغ پاک باشد. ( غیاث ...
ولایت منقبت ؛ آنکه منقبت ولایت دارد : حضرت ولایت منقبت. . . واقف اسرار ازلی شیخ صفی الدین. ( حبیب السیر چ قدیم تهران ج 3 جزو 4 ص 323 ) .
متعالی منقبت ؛ دارای علو منقبت. که منقبتی عالی دارد : حضرت عالی منزلت ممالک مدار متعالی منقبت. ( حبیب السیر چ قدیم تهران ج 3 ص 1 ) .
متعالی منقبت ؛ دارای علو منقبت. که منقبتی عالی دارد : حضرت عالی منزلت ممالک مدار متعالی منقبت. ( حبیب السیر چ قدیم تهران ج 3 ص 1 ) . - منقبت گفتن ؛ ...
نوک منقار ؛ سر منقار : به دست عدل تو با شه پر عقاب برید کبوتران را مقراض نوک منقار است. خاقانی. نوک منقار کبک را عدلش گاز ناخن بر عقاب کند. خاقانی.
منقار وقت و ساعت ؛ حلقه ای که بست و گشاد وقت و ساعت موقوف بر آن است. ( آنندراج ) : خوش وقت عالم از اثر بند و بست تست منقار وقت و ساعت گردون کمند تست. ...
منقار وقت و ساعت ؛ حلقه ای که بست و گشاد وقت و ساعت موقوف بر آن است. ( آنندراج ) : خوش وقت عالم از اثر بند و بست تست منقار وقت و ساعت گردون کمند تست. ...
منقار قحف ؛ زائده قحف و آن دو باشد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .