موافق ِ رای یا طبع کسی آمدن ؛ مورد قبول او شدن. مطابق نظر و خواست او قرار گرفتن : ملک از این سخن روی درهم کشیدو موافق ِ رای بلندش نیامد. ( گلستان ) . ملک را پند وزیر ناصح موافق ِ طبع نیامد. ( گلستان ) .
به دوستی که ز دست تو ضربت شمشیر
چنان موافق ِ طبع آیدم که ضرب اصول.
سعدی.
به دوستی که ز دست تو ضربت شمشیر
چنان موافق ِ طبع آیدم که ضرب اصول.
سعدی.