پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,١٢٩)

بازدید
٣٤,٤٨٣
تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مِنقارِ گِل ؛ کنایه از زبان است که به عربی لسان گویند. ( برهان ) . زبان. ( فرهنگ رشیدی ) . کنایه از زبان. ( آنندراج ) : جان تراشیده به منقار گل فکرت ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منقار قار ؛ کنایه از زبانه قلم نویسندگی است ، چه ترکان سیاه چشم را قارمی گویند و فارسیان نیز هرچیز سیاه را به قار و قیر نسبت می دهند. ( برهان ) . زبا ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منقار بستن ؛ برهم نهادن و نگشودن آن. خاموش شدن مرغ : زاغ از شغب بیهده ، بربندد منقار چون فاخته بگشاده به تسبیح زبان را. سنائی ( دیوان چ مصفا ص 8 ) . ...

پیشنهاد
٠

منقار درخلیدن ؛ منقار در جایی فروبردن : مرغ جان را برون کشد ز قفس باز قهرت چو درخلد منقار. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ بحرالعلومی ص 360 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- منقارالغراب ؛ استخوانی است در کتف که اخرم نامند. ( از اقرب الموارد ) : کنار آن مغاک که مهره بازو اندر وی نهاده آمده است دو استخوان بیرون داشته است ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آتشین منقار ؛ که منقاری آتشین دارد : هم صراحی را چو طوطی هم قدح را چون خروس آتشین منقار کردند آبگون پر ساختند. خاقانی.

پیشنهاد
٠

منقار الدجاجة ؛ چند ستاره در نوک دجاجة. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

عدد منفی ؛ عددی که از صفر کوچکتر باشد و با نشان ( - ) نوشته شود، مثلاً 7 - . ( از فرهنگ اصطلاحات علمی ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

فعل منفی ؛ فعلی که مسبوق به ادات نفی باشد: نپسندید. نمی رود.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

جواب منفی ؛ پاسخ غیرمثبت.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

منفور شدن ؛ نفرت کردن و کراهت داشتن. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منفک نشدن ؛ همیشه بودن. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- منفصم کردن ؛ بریدن. گسستن. پاره کردن : نطاق نهضتش. . . از محاربت منفصم کند. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 190 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منفصم گردیدن ؛ بریده شدن. گسیخته شدن. گسسته شدن. بازشدن : حد مملکت منثلم گردید و عقد فضل منفصم. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 443 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منفصل منه ؛ حدیثی که پیش از وصول به تابع، از روات آن بیش از یک تن ساقط شده باشد. ( از تعریفات جرجانی ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منفصل عقب ؛ که دنباله نداشته باشد. بریده دنبال. روز خصمت که منفصل عقب است متصل بر در شبیخون باد. انوری ( دیوان چ مدرس رضوی ص 113 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منفصل کردن

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منفصل کردن ؛ جدا کردن. از هم دور کردن : متصل بینام عقد دولتش را پیش از آنک منفصل کردند آب و نار و خاک و باد من. خاقانی.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منفصل الطاس ؛ جداگلبرگان. ( فرهنگستان ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منفصل شدن ؛ جدا شدن. دور افتادن : چون خبر یافت که فایق از هرات منفصل شد تاختنی کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 109 ) .

پیشنهاد
٠

منفسح گردانیدن ؛ گشاد کردن. وسیع کردن : مجال سوار و پیاده منفسح گردانیدند. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 250 )

پیشنهاد
٠

منفرد گردانیدن ؛ جدا کردن. ممتاز کردن : یکی را از دیگر منفرد نگرداند. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 166 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

زاویه منفرجه ؛ زاویه ای که بزرگتر از زاویه قائمه باشد. ( ناظم الاطباء ) . فرهنگستان ایران �گوشه باز� را به جای این کلمه انتخاب کرده است.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منفرد افتادن ؛ جدا افتادن. ممتاز شدن. مشخص شدن : هر یک به بساطت خویش از دیگری منفرد افتاد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 98 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زاویه منفرج ؛ زاویه منفرجه. ( ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

- مثلث منفرج الزاویه ؛ مثلثی که یکی از زوایای آن بیش از نود درجه باشد. || رخنه و شکاف دار. ( آنندراج ) . شکاف دار و رخنه دار. ( ناظم الاطباء ) . شکا ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منفجر گردیدن ؛ جاری شدن. روان شدن : چون درخت ارغوان گردد رعافش منفجر چون زند باد خلافش کوهها را بر مسام. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ بحرالعلومی ص 3 ...

پیشنهاد
٠

منفجر شدن دنبل ؛ گشوده شدن دنبل. ( ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

- منفجر شدن قرحه ؛ سر بازکردن آن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

منفجر شدن چشمه ؛ بردمیدن آب از چشمه. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : ینابیع حکمت از دل او منفجر شود. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 162 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعم علیه ؛ پذیرفته احسان و نیکویی. ( ناظم الاطباء ) . || کثیرالمال. || نیکوحال. ( از اقرب الموارد ) ( ازمحیطالمحیط ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعم برکمال ؛ خدای تعالی : منعم برکمال ومکرم بی زوال او را عمّی به ارزانی داشته است. ( چهارمقاله چ معین ص 4 و 5 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعم حقیقی ؛ خداوند تبارک و تعالی. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعم شدن ؛ توانگر شدن. صاحب مال و نعمت شدن : نتوان به قیل و قال ز ارباب حال شد منعم نمی شود کسی از گفتگوی گنج.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

عین منعل ؛ در شیوه خط ثلث سه قسم عین ( ع ) است : منعل ، فم الاسد، فم الثعبان. ( حاشیه دیوان خاقانی نسخه پاریس ) . در اصطلاح خطاطان عین نعلی عین اول ( ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعل الاربع ؛ اسبی که سپیدی در هر چهار دست و پای آن باشد. ( از صبح الاعشی ج 2 ص 20 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعکس گشتن ؛ منعکس گردیدن : صورت روح در آینه وجود آدم خاکی منعکس گشت. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 95 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعکس گشتن ؛ منعکس گردیدن : صورت روح در آینه وجود آدم خاکی منعکس گشت. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 95 ) . رجوع به ترکیب قبل شود.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعکس شدن

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعکس شدن ؛ انعکاس یافتن : تا در او. . . اشعه انوار جمال احدیت و جلال صمدیت منعکس شود. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 226 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعکس گردیدن ؛ انعکاس یافتن : تا نور طهارت ظاهر درباطن منعکس گردد و مدد انوار دل شود. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 166 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعقد گردیدن ؛ به حالت جامد درآمدن. منجمد شدن. سفت شدن : ز باد سرد کجا آب منعقد گردد به لطف طبعش اگر آب را درآغاری. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ حسی ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعقد گشتن ؛ منعقد گردیدن : وز پی آرایش بزم تو اندر کان خویش منعقد گشتند سیم و نقره و زر عیار. امیر معزی ( دیوان چ اقبال ص 255 ) . خونی از جوش منعق ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعقد شدن ؛ بسته شدن. به حالت جامد درآمدن.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعقد کردن ؛ سفت کردن. به حالت جامد درآوردن.

پیشنهاد
٠

منعقد کردن ماتم یا جشنی ؛ برپا کردن آن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعقداللسان ؛ بسته زبان. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعطف کردن ؛ برگردانیدن. متوجه ساختن : پدر و دختر گفتند مگر اختر سعد عنان عاطفت پادشاه ، سوی ما منعطف کرد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 22 ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعدم کردن ؛ محو کردن و خراب کردن و نابود کردن و معدوم ساختن و برطرف کردن وویران ساختن. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منعدم گردیدن ؛ منعدم شدن : نفس جوهر باقی است که به انحلال بدن فانی و منعدم نگردد. ( اخلاق ناصری ) . گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد ...