پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
مِنقارِ گِل ؛ کنایه از زبان است که به عربی لسان گویند. ( برهان ) . زبان. ( فرهنگ رشیدی ) . کنایه از زبان. ( آنندراج ) : جان تراشیده به منقار گل فکرت ...
منقار قار ؛ کنایه از زبانه قلم نویسندگی است ، چه ترکان سیاه چشم را قارمی گویند و فارسیان نیز هرچیز سیاه را به قار و قیر نسبت می دهند. ( برهان ) . زبا ...
منقار بستن ؛ برهم نهادن و نگشودن آن. خاموش شدن مرغ : زاغ از شغب بیهده ، بربندد منقار چون فاخته بگشاده به تسبیح زبان را. سنائی ( دیوان چ مصفا ص 8 ) . ...
منقار درخلیدن ؛ منقار در جایی فروبردن : مرغ جان را برون کشد ز قفس باز قهرت چو درخلد منقار. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ بحرالعلومی ص 360 ) .
- منقارالغراب ؛ استخوانی است در کتف که اخرم نامند. ( از اقرب الموارد ) : کنار آن مغاک که مهره بازو اندر وی نهاده آمده است دو استخوان بیرون داشته است ...
آتشین منقار ؛ که منقاری آتشین دارد : هم صراحی را چو طوطی هم قدح را چون خروس آتشین منقار کردند آبگون پر ساختند. خاقانی.
منقار الدجاجة ؛ چند ستاره در نوک دجاجة. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
عدد منفی ؛ عددی که از صفر کوچکتر باشد و با نشان ( - ) نوشته شود، مثلاً 7 - . ( از فرهنگ اصطلاحات علمی ) .
فعل منفی ؛ فعلی که مسبوق به ادات نفی باشد: نپسندید. نمی رود.
جواب منفی ؛ پاسخ غیرمثبت.
منفور شدن ؛ نفرت کردن و کراهت داشتن. ( ناظم الاطباء ) .
منفک نشدن ؛ همیشه بودن. ( ناظم الاطباء ) .
- منفصم کردن ؛ بریدن. گسستن. پاره کردن : نطاق نهضتش. . . از محاربت منفصم کند. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 190 ) .
منفصم گردیدن ؛ بریده شدن. گسیخته شدن. گسسته شدن. بازشدن : حد مملکت منثلم گردید و عقد فضل منفصم. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 443 ) .
منفصل منه ؛ حدیثی که پیش از وصول به تابع، از روات آن بیش از یک تن ساقط شده باشد. ( از تعریفات جرجانی ) .
منفصل عقب ؛ که دنباله نداشته باشد. بریده دنبال. روز خصمت که منفصل عقب است متصل بر در شبیخون باد. انوری ( دیوان چ مدرس رضوی ص 113 ) .
منفصل کردن
منفصل کردن ؛ جدا کردن. از هم دور کردن : متصل بینام عقد دولتش را پیش از آنک منفصل کردند آب و نار و خاک و باد من. خاقانی.
منفصل الطاس ؛ جداگلبرگان. ( فرهنگستان ) .
منفصل شدن ؛ جدا شدن. دور افتادن : چون خبر یافت که فایق از هرات منفصل شد تاختنی کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 109 ) .
منفسح گردانیدن ؛ گشاد کردن. وسیع کردن : مجال سوار و پیاده منفسح گردانیدند. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 250 )
منفرد گردانیدن ؛ جدا کردن. ممتاز کردن : یکی را از دیگر منفرد نگرداند. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 166 ) .
زاویه منفرجه ؛ زاویه ای که بزرگتر از زاویه قائمه باشد. ( ناظم الاطباء ) . فرهنگستان ایران �گوشه باز� را به جای این کلمه انتخاب کرده است.
منفرد افتادن ؛ جدا افتادن. ممتاز شدن. مشخص شدن : هر یک به بساطت خویش از دیگری منفرد افتاد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 98 ) .
زاویه منفرج ؛ زاویه منفرجه. ( ناظم الاطباء ) .
- مثلث منفرج الزاویه ؛ مثلثی که یکی از زوایای آن بیش از نود درجه باشد. || رخنه و شکاف دار. ( آنندراج ) . شکاف دار و رخنه دار. ( ناظم الاطباء ) . شکا ...
منفجر گردیدن ؛ جاری شدن. روان شدن : چون درخت ارغوان گردد رعافش منفجر چون زند باد خلافش کوهها را بر مسام. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ بحرالعلومی ص 3 ...
منفجر شدن دنبل ؛ گشوده شدن دنبل. ( ناظم الاطباء ) .
- منفجر شدن قرحه ؛ سر بازکردن آن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منفجر شدن چشمه ؛ بردمیدن آب از چشمه. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : ینابیع حکمت از دل او منفجر شود. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 162 ) .
منعم علیه ؛ پذیرفته احسان و نیکویی. ( ناظم الاطباء ) . || کثیرالمال. || نیکوحال. ( از اقرب الموارد ) ( ازمحیطالمحیط ) .
منعم برکمال ؛ خدای تعالی : منعم برکمال ومکرم بی زوال او را عمّی به ارزانی داشته است. ( چهارمقاله چ معین ص 4 و 5 ) .
منعم حقیقی ؛ خداوند تبارک و تعالی. ( ناظم الاطباء ) .
منعم شدن ؛ توانگر شدن. صاحب مال و نعمت شدن : نتوان به قیل و قال ز ارباب حال شد منعم نمی شود کسی از گفتگوی گنج.
عین منعل ؛ در شیوه خط ثلث سه قسم عین ( ع ) است : منعل ، فم الاسد، فم الثعبان. ( حاشیه دیوان خاقانی نسخه پاریس ) . در اصطلاح خطاطان عین نعلی عین اول ( ...
منعل الاربع ؛ اسبی که سپیدی در هر چهار دست و پای آن باشد. ( از صبح الاعشی ج 2 ص 20 ) .
منعکس گشتن ؛ منعکس گردیدن : صورت روح در آینه وجود آدم خاکی منعکس گشت. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 95 ) .
منعکس گشتن ؛ منعکس گردیدن : صورت روح در آینه وجود آدم خاکی منعکس گشت. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 95 ) . رجوع به ترکیب قبل شود.
منعکس شدن
منعکس شدن ؛ انعکاس یافتن : تا در او. . . اشعه انوار جمال احدیت و جلال صمدیت منعکس شود. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 226 ) .
منعکس گردیدن ؛ انعکاس یافتن : تا نور طهارت ظاهر درباطن منعکس گردد و مدد انوار دل شود. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 166 ) .
منعقد گردیدن ؛ به حالت جامد درآمدن. منجمد شدن. سفت شدن : ز باد سرد کجا آب منعقد گردد به لطف طبعش اگر آب را درآغاری. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ حسی ...
منعقد گشتن ؛ منعقد گردیدن : وز پی آرایش بزم تو اندر کان خویش منعقد گشتند سیم و نقره و زر عیار. امیر معزی ( دیوان چ اقبال ص 255 ) . خونی از جوش منعق ...
منعقد شدن ؛ بسته شدن. به حالت جامد درآمدن.
منعقد کردن ؛ سفت کردن. به حالت جامد درآوردن.
منعقد کردن ماتم یا جشنی ؛ برپا کردن آن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منعقداللسان ؛ بسته زبان. ( ناظم الاطباء ) .
منعطف کردن ؛ برگردانیدن. متوجه ساختن : پدر و دختر گفتند مگر اختر سعد عنان عاطفت پادشاه ، سوی ما منعطف کرد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 22 ) .
منعدم کردن ؛ محو کردن و خراب کردن و نابود کردن و معدوم ساختن و برطرف کردن وویران ساختن. ( ناظم الاطباء ) .
منعدم گردیدن ؛ منعدم شدن : نفس جوهر باقی است که به انحلال بدن فانی و منعدم نگردد. ( اخلاق ناصری ) . گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد ...