موافق شدن ؛ همدل و صمیمی شدن :
تو گریانی ، جهان خندان موافق کی شود با تو
جهان بر تو همی خندد چرایی تو بر او گریان.
ناصرخسرو.
تو گریانی ، جهان خندان موافق کی شود با تو
جهان بر تو همی خندد چرایی تو بر او گریان.
ناصرخسرو.
- موافق شدن ؛ منطبق شدن. مطابق شدن. انطباق داشتن. ( از یادداشت مؤلف ) . انطباق. مطابقه. طرتمة؛ موافق شدن چیزی به چیزی. ( منتهی الارب ) .
- موافق شدن چیزی با چیزی ؛منطبق شدن آن دو. بهم رسیدن آن دو :
چون لب خم شد موافق بادهان روزه دار
سر به مشک آلوده یک ماهش معطر ساختند.
خاقانی.
- موافق شدن چیزی با چیزی ؛منطبق شدن آن دو. بهم رسیدن آن دو :
چون لب خم شد موافق بادهان روزه دار
سر به مشک آلوده یک ماهش معطر ساختند.
خاقانی.
موافق شدن ؛ هم آهنگ شدن. سازگار گشتن. سازوار و همرای شدن. توافق نمودن.