پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,١٢٩)

بازدید
٣٤,٤٨٣
تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

المنصوص علیه ؛ معین. ( اقرب الموارد ) .

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منصور کردن ؛ پیروز کردن : ای کریمی کآسمان بخت ترا منصورکرد بر مراد تو مدار خویش از آن مقصور کرد. عبدالواسع جبلی ( دیوان چ صفا ج 1 ص 98 ) . وی ضیاء ...

پیشنهاد
٠

- منصور گشتن رایت ؛ به پیروزی و ظفربرافراخته شدن آن : منت خدای را که علی رغم روزگار منصور گشت رایت صدر بزرگوار. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ حسین بح ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منصور داشتن ؛ پیروز گردانیدن. غالب ساختن : یارب به کرم او را منصور همی دار وز دولت او چشم بدان دور همی دار. جمال الدین عبدالرزاق ( دیوان چ وحید دستگ ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منصور شدن ؛ پیروز شدن. پیروزی یافتن. ظفر یافتن : عجب نباشد اگر بی سپه شود منصور که را خدای بود روز رزم ناصر و یار. امیر معزی ( دیوان چ اقبال ص 199 ) ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منصوب کردن ؛ گماشتن. گماردن : هر یک را به کاری منصوب کرد و به خدمتی منسوب گردانید. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 40 ) .

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- منصوب شدن ؛ گمارده شدن. مأمور شدن. معین شدن.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منصف الزاویه ؛ ( اصطلاح هندسه ) خطی است که از رأس زاویه رسم شود و زاویه را به دو بخش متساوی قسمت کند. فرهنگستان ایران �نیمساز� را به جای این کلمه پذ ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نامنصف ؛ بی انصاف : شتر گفت ای نامنصف ناپاک. . . ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 244 ) .

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منصف مزاج ؛ دادگر و عادل. منصف نهاد. ( ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

- امراءة ذات منصب ؛ یعنی زن صاحب حسب وجمال. ( ناظم الاطباء ) . زن صاحب حسب و جمال یا زن صاحب جمال زیرا جمال به تنهایی علو و رفعت است وی را. ( از اقرب ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

صاحب منصب ؛ دارای رتبه و عهده و منصب دار. ( ناظم الاطباء ) . آنکه دارای منصب ومقامی است : منظرانیق و وجه جمیل در هیبت و حشمت صاحب منصب بیفزاید. ( الم ...

پیشنهاد
٠

منصب نهادن بر خویشتن ؛ خود را صاحب منصب انگاشتن. خود را صاحب منصب و مقام معرفی کردن : تو ای بیخبر همچنان در دهی که بر خویشتن منصبی می نهی. سعدی ( بو ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشی سپهر ؛ منشی فلک : فروشود به زمین منشی سپهر ز رشک چو بر سپهر فرازد لوای انشی را. ابن یمین.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشی فلک ؛ کنایه از عطارد است و او را دبیر فلک نیز می گویند. ( برهان ) ( از آنندراج ) . کنایه از عطارد است. ( انجمن آرا ) . عطارد. ( ناظم الاطباء ) . ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشی گردون ؛ منشی فلک : منشی گردون قلم الا به مدح او نراند زهره زهرا به یاد بزم او مزمر گرفت. ابن یمین. تا به گیتی منشی گردون از ارباب سخن هر یکی ر ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشی حضرت ؛ کاتب و نویسنده حضور بزرگی : شیخ جلیل ابوالقاسم در ایام امارت سلطان به خراسان منشی حضرت بود. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 362 ) . رسالا ...

پیشنهاد
٠

منشور ولاستون ؛ منشوری است که برای تولید نور �پولاریزه � صفحه �پولاریزاسیون � به کار می رود. این منشور معمولاً از دُر کوهی ساخته میشود و نظیر منشور ن ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشور گردیدن ؛ گشوده شدن. باز شدن. آشکار شدن. گسترده شدن : کنون کرد باید عمل را حساب نه وقتی که منشور گردد کتاب. سعدی ( بوستان ) .

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشور نیکل ؛ منشوری که برای تهیه نور پولاریزه مسطح و در مواردی از این قبیل به کار می رود. اگر این منشور از دُر کوهی ساخته شده باشد برای آزمایش تابشها ...

پیشنهاد
٠

منشورنویسان باغ ؛ کنایه از پرندگان باغ است که بلبل و قمری و امثال آن باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) . مرغان خوش آواز باغ چون بلبلان و امثال آن. ( فرهنگ ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشق شدن ؛ شکافته شدن. پاره شدن. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشق کردن ؛ شکافتن. چاک دادن. پاره کردن. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- منشعب شدن ؛ جدا گردیدن. متفرع شدن : هر حیوانی که این دو قوت مدرکه و محرکه دارد و آن ده که از ایشان منشعب شده است او را حیوان کامل خوانند. ( چهارمقا ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشعب گشتن ؛ شاخ شاخ شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به ترکیب قبل شود

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشعب شدن ؛ شعبه شعبه شدن. رشته رشته شدن. انواع گوناگون پیدا کردن : و اندرین دوران که انصاف تو روی اندرکشید فتنه ها شدذوشجون و قصدها شد منشعب. انوری ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشرح شدن ؛ گشاده شدن : مرا سینه امل از شرح این سخن منشرح شد. ( مرزبان نامه چ 1317 تهران ص 6 ) . تا نخست دل مؤمن به نور یقین منشرح و منفسح نشود چشم ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشرح الصدر ؛ گشاده سینه. گشاده دل : بیستون بدان حالت قریرالعین و منشرح الصدر شد. ( ترجمه ٔتاریخ یمینی چ 1 تهران ص 273 ) . رجوع به انشراح شود.

پیشنهاد
٠

الجواری المنشآت ؛ کشتیهای بلندبادبان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) : و له الجوار المنشآت فی البحر کالاعلام. ( قرآن 24/55 ) . ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منشت نشدن ؛مکروه و منفور داشتن چیزی را: منشتم نمی شود؛ یعنی چون دستهای آلوده بدان خورده یا مردمی پلشت کار و شوخگن آن را پخته و ساخته اند رغبت به خورد ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- منش زدن ؛ قی کردن و دارای معده ٔمختل و معلول گشتن. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش کردن ؛ منش زدن. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به ترکیب منش زدن شود.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش گشتن ؛ منش زدن. ( ناظم الاطباء ) . حالت تهوع و دل به هم خوردگی [ : امرود] تشنگی و منش گشتن بنشاند. ( ذخیره خوارزمشاهی ) . در جمله بادنجان معده را ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش خاستن ؛ کنایه از به ستوه آمدن و ملول شدن. ( از آنندراج ) : ز داراپرستی منش خاسته به مهر سکندر بیاراسته. نظامی ( از آنندراج ) .

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

منش زدگی ؛ قی : منش زدگی شتربچه از شیر. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش پستی ؛ پست منشی. پست طبعی : منش پستی و کام بر پادشا به بیهوده خستن دل پارسا. فردوسی.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش تیز کردن ؛ کنایه از حریص و مشتاق ساختن. ( آنندراج ) : سکندر منش کرد بر باره تیز زمین کرده از جرعه یاقوت ریز. نظامی ( از آنندراج ) . به هر خنده ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خسرومنش ؛ آنکه طبع خسروان دارد. آنکه سرشت بزرگان دارد : هم از کودکی بود خسرومنش خردمند و کوشنده و کاردان. فرخی.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منش پست ؛ پست منش. فرومایه. کوته نظر. کوتاه فکر : منش پست و کم دانش آن کس که گفت منم کم ز دانش کسی نیست جفت. فردوسی. چو اندر پس پرده باشد جوان بمان ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خردک منش ؛ تنگ نظر. اندک بین. لئیم. خسیس. پست. فرومایه. زُفت : بپرسیدش از راد و خردک منش ز نیکی کنش مردم و بدکنش. فردوسی.

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منسوخ گشتن ( گردیدن ) ؛ منسوخ شدن : کجروی در عهد تو منسوخ گشته ست آن چنانک هست فرزین سیر خود سیر بیادق ساخته. جمال الدین عبدالرزاق ( دیوان چ وحید دس ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منسوخ کردن ؛ باطل کردن. محو کردن. متروک کردن. موقوف ساختن. ورانداختن : نام تو مدروس کرد آوازه اسفندیار ذکر تو منسوخ کرد افسانه افراسیاب. امیر معزی ( ...

پیشنهاد
٠

منسوخ گردانیدن ؛ منسوخ کردن : کرم حاتم و معن زایده و آل برمک را یک ساعته بذل او منسوخ گردانید. ( لباب الالباب چ نفیسی ص 100 ) . باشد که آن شاه حرون ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

منسوخ شدن ؛ محو شدن. باطل شدن. متروک شدن. ور افتادن. از رواج و تداول افتادن : مشهور شد از رایت اوآیت مهدی منسوخ شد از هیبت او فتنه دجال. ابوالفرج رو ...

پیشنهاد
٤

سنگ در کفش داشتن: کنایه از در تنگنا قرار گرفتن و مضطرب و مشوّش بودن. ( ( کله آنگه نهی که در فتدت سنگ در کفش و کیک در شلوار ) ) ( تازیانه های سلوک ...

تاریخ
٧ ماه پیش
پیشنهاد
٣

منسوب گردیدن ( گشتن ) ؛ منسوب شدن : اگر خردمندی به قلعه ای پناه گیرد وثقت افزاید. . . البته به عیبی منسوب نگردد. ( کلیله ودمنه ) . شیر در ایثار او اف ...

تاریخ
٧ ماه پیش
پیشنهاد
١

منسوب کردن ؛ منسوب داشتن : چه مقدار آفتاب و آسمان را بدو منسوب نتوان کرد آن را. ناصرخسرو. خسرو خشم گیرد و مرا به جهل منسوب کند. ( مرزبان نامه چ قزو ...

پیشنهاد
٠

- منسوب گردانیدن ؛ منسوب داشتن. منسوب کردن : هر یک را به کاری منصوب کرد و به خدمتی منسوب گردانید. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 40 ) . و ایشان را به کفر و ...

تاریخ
٧ ماه پیش
پیشنهاد
١

منسوب شدن ؛ نسبت داده شدن. بازبسته شدن. مرتبط گردیدن : منزلتی نو نمی جویم. . . که به حرص و گرم شکمی منسوب شوم. ( کلیله و دمنه ) . وقتی که تو زین اسب ...

تاریخ
٧ ماه پیش
پیشنهاد
١

منسوب داشتن ؛ نسبت دادن. بازبستن. مرتبط ساختن. ربط دادن : به رکت رای و نزول همت او را منسوب دارد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 85 ) . رأی آن کس را که با ...