پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
المنصوص علیه ؛ معین. ( اقرب الموارد ) .
منصور کردن ؛ پیروز کردن : ای کریمی کآسمان بخت ترا منصورکرد بر مراد تو مدار خویش از آن مقصور کرد. عبدالواسع جبلی ( دیوان چ صفا ج 1 ص 98 ) . وی ضیاء ...
- منصور گشتن رایت ؛ به پیروزی و ظفربرافراخته شدن آن : منت خدای را که علی رغم روزگار منصور گشت رایت صدر بزرگوار. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ حسین بح ...
منصور داشتن ؛ پیروز گردانیدن. غالب ساختن : یارب به کرم او را منصور همی دار وز دولت او چشم بدان دور همی دار. جمال الدین عبدالرزاق ( دیوان چ وحید دستگ ...
منصور شدن ؛ پیروز شدن. پیروزی یافتن. ظفر یافتن : عجب نباشد اگر بی سپه شود منصور که را خدای بود روز رزم ناصر و یار. امیر معزی ( دیوان چ اقبال ص 199 ) ...
منصوب کردن ؛ گماشتن. گماردن : هر یک را به کاری منصوب کرد و به خدمتی منسوب گردانید. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 40 ) .
- منصوب شدن ؛ گمارده شدن. مأمور شدن. معین شدن.
منصف الزاویه ؛ ( اصطلاح هندسه ) خطی است که از رأس زاویه رسم شود و زاویه را به دو بخش متساوی قسمت کند. فرهنگستان ایران �نیمساز� را به جای این کلمه پذ ...
نامنصف ؛ بی انصاف : شتر گفت ای نامنصف ناپاک. . . ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 244 ) .
منصف مزاج ؛ دادگر و عادل. منصف نهاد. ( ناظم الاطباء ) .
- امراءة ذات منصب ؛ یعنی زن صاحب حسب وجمال. ( ناظم الاطباء ) . زن صاحب حسب و جمال یا زن صاحب جمال زیرا جمال به تنهایی علو و رفعت است وی را. ( از اقرب ...
صاحب منصب ؛ دارای رتبه و عهده و منصب دار. ( ناظم الاطباء ) . آنکه دارای منصب ومقامی است : منظرانیق و وجه جمیل در هیبت و حشمت صاحب منصب بیفزاید. ( الم ...
منصب نهادن بر خویشتن ؛ خود را صاحب منصب انگاشتن. خود را صاحب منصب و مقام معرفی کردن : تو ای بیخبر همچنان در دهی که بر خویشتن منصبی می نهی. سعدی ( بو ...
منشی سپهر ؛ منشی فلک : فروشود به زمین منشی سپهر ز رشک چو بر سپهر فرازد لوای انشی را. ابن یمین.
منشی فلک ؛ کنایه از عطارد است و او را دبیر فلک نیز می گویند. ( برهان ) ( از آنندراج ) . کنایه از عطارد است. ( انجمن آرا ) . عطارد. ( ناظم الاطباء ) . ...
منشی گردون ؛ منشی فلک : منشی گردون قلم الا به مدح او نراند زهره زهرا به یاد بزم او مزمر گرفت. ابن یمین. تا به گیتی منشی گردون از ارباب سخن هر یکی ر ...
منشی حضرت ؛ کاتب و نویسنده حضور بزرگی : شیخ جلیل ابوالقاسم در ایام امارت سلطان به خراسان منشی حضرت بود. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 362 ) . رسالا ...
منشور ولاستون ؛ منشوری است که برای تولید نور �پولاریزه � صفحه �پولاریزاسیون � به کار می رود. این منشور معمولاً از دُر کوهی ساخته میشود و نظیر منشور ن ...
منشور گردیدن ؛ گشوده شدن. باز شدن. آشکار شدن. گسترده شدن : کنون کرد باید عمل را حساب نه وقتی که منشور گردد کتاب. سعدی ( بوستان ) .
منشور نیکل ؛ منشوری که برای تهیه نور پولاریزه مسطح و در مواردی از این قبیل به کار می رود. اگر این منشور از دُر کوهی ساخته شده باشد برای آزمایش تابشها ...
منشورنویسان باغ ؛ کنایه از پرندگان باغ است که بلبل و قمری و امثال آن باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) . مرغان خوش آواز باغ چون بلبلان و امثال آن. ( فرهنگ ...
منشق شدن ؛ شکافته شدن. پاره شدن. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منشق کردن ؛ شکافتن. چاک دادن. پاره کردن. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ) .
- منشعب شدن ؛ جدا گردیدن. متفرع شدن : هر حیوانی که این دو قوت مدرکه و محرکه دارد و آن ده که از ایشان منشعب شده است او را حیوان کامل خوانند. ( چهارمقا ...
منشعب گشتن ؛ شاخ شاخ شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به ترکیب قبل شود
منشعب شدن ؛ شعبه شعبه شدن. رشته رشته شدن. انواع گوناگون پیدا کردن : و اندرین دوران که انصاف تو روی اندرکشید فتنه ها شدذوشجون و قصدها شد منشعب. انوری ...
منشرح شدن ؛ گشاده شدن : مرا سینه امل از شرح این سخن منشرح شد. ( مرزبان نامه چ 1317 تهران ص 6 ) . تا نخست دل مؤمن به نور یقین منشرح و منفسح نشود چشم ...
منشرح الصدر ؛ گشاده سینه. گشاده دل : بیستون بدان حالت قریرالعین و منشرح الصدر شد. ( ترجمه ٔتاریخ یمینی چ 1 تهران ص 273 ) . رجوع به انشراح شود.
الجواری المنشآت ؛ کشتیهای بلندبادبان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) : و له الجوار المنشآت فی البحر کالاعلام. ( قرآن 24/55 ) . ...
منشت نشدن ؛مکروه و منفور داشتن چیزی را: منشتم نمی شود؛ یعنی چون دستهای آلوده بدان خورده یا مردمی پلشت کار و شوخگن آن را پخته و ساخته اند رغبت به خورد ...
- منش زدن ؛ قی کردن و دارای معده ٔمختل و معلول گشتن. ( ناظم الاطباء ) .
منش کردن ؛ منش زدن. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به ترکیب منش زدن شود.
منش گشتن ؛ منش زدن. ( ناظم الاطباء ) . حالت تهوع و دل به هم خوردگی [ : امرود] تشنگی و منش گشتن بنشاند. ( ذخیره خوارزمشاهی ) . در جمله بادنجان معده را ...
منش خاستن ؛ کنایه از به ستوه آمدن و ملول شدن. ( از آنندراج ) : ز داراپرستی منش خاسته به مهر سکندر بیاراسته. نظامی ( از آنندراج ) .
منش زدگی ؛ قی : منش زدگی شتربچه از شیر. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منش پستی ؛ پست منشی. پست طبعی : منش پستی و کام بر پادشا به بیهوده خستن دل پارسا. فردوسی.
منش تیز کردن ؛ کنایه از حریص و مشتاق ساختن. ( آنندراج ) : سکندر منش کرد بر باره تیز زمین کرده از جرعه یاقوت ریز. نظامی ( از آنندراج ) . به هر خنده ...
خسرومنش ؛ آنکه طبع خسروان دارد. آنکه سرشت بزرگان دارد : هم از کودکی بود خسرومنش خردمند و کوشنده و کاردان. فرخی.
منش پست ؛ پست منش. فرومایه. کوته نظر. کوتاه فکر : منش پست و کم دانش آن کس که گفت منم کم ز دانش کسی نیست جفت. فردوسی. چو اندر پس پرده باشد جوان بمان ...
خردک منش ؛ تنگ نظر. اندک بین. لئیم. خسیس. پست. فرومایه. زُفت : بپرسیدش از راد و خردک منش ز نیکی کنش مردم و بدکنش. فردوسی.
منسوخ گشتن ( گردیدن ) ؛ منسوخ شدن : کجروی در عهد تو منسوخ گشته ست آن چنانک هست فرزین سیر خود سیر بیادق ساخته. جمال الدین عبدالرزاق ( دیوان چ وحید دس ...
منسوخ کردن ؛ باطل کردن. محو کردن. متروک کردن. موقوف ساختن. ورانداختن : نام تو مدروس کرد آوازه اسفندیار ذکر تو منسوخ کرد افسانه افراسیاب. امیر معزی ( ...
منسوخ گردانیدن ؛ منسوخ کردن : کرم حاتم و معن زایده و آل برمک را یک ساعته بذل او منسوخ گردانید. ( لباب الالباب چ نفیسی ص 100 ) . باشد که آن شاه حرون ...
منسوخ شدن ؛ محو شدن. باطل شدن. متروک شدن. ور افتادن. از رواج و تداول افتادن : مشهور شد از رایت اوآیت مهدی منسوخ شد از هیبت او فتنه دجال. ابوالفرج رو ...
سنگ در کفش داشتن: کنایه از در تنگنا قرار گرفتن و مضطرب و مشوّش بودن. ( ( کله آنگه نهی که در فتدت سنگ در کفش و کیک در شلوار ) ) ( تازیانه های سلوک ...
منسوب گردیدن ( گشتن ) ؛ منسوب شدن : اگر خردمندی به قلعه ای پناه گیرد وثقت افزاید. . . البته به عیبی منسوب نگردد. ( کلیله ودمنه ) . شیر در ایثار او اف ...
منسوب کردن ؛ منسوب داشتن : چه مقدار آفتاب و آسمان را بدو منسوب نتوان کرد آن را. ناصرخسرو. خسرو خشم گیرد و مرا به جهل منسوب کند. ( مرزبان نامه چ قزو ...
- منسوب گردانیدن ؛ منسوب داشتن. منسوب کردن : هر یک را به کاری منصوب کرد و به خدمتی منسوب گردانید. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 40 ) . و ایشان را به کفر و ...
منسوب شدن ؛ نسبت داده شدن. بازبسته شدن. مرتبط گردیدن : منزلتی نو نمی جویم. . . که به حرص و گرم شکمی منسوب شوم. ( کلیله و دمنه ) . وقتی که تو زین اسب ...
منسوب داشتن ؛ نسبت دادن. بازبستن. مرتبط ساختن. ربط دادن : به رکت رای و نزول همت او را منسوب دارد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 85 ) . رأی آن کس را که با ...