disconnect (فعل)قطع کردن، جدا کردن، تفکیک کردن، گسستن، منفصل کردن، ناوابسته کردنdischarge (فعل)خالی کردن، مرخص کردن، خارج کردن، معزول کردن، درکردن، اداء کردن، ترشح کردن، منفصل کردنdismiss (فعل)مرخص کردن، خارج کردن، عزل کردن، معزول کردن، منفصل کردن، روانه کردن، معاف کردن
منفصل کردن ؛ جدا کردن. از هم دور کردن :متصل بینام عقد دولتش را پیش از آنکمنفصل کردند آب و نار و خاک و باد من. خاقانی.+ عکس و لینک