پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
موت مائت ؛ مرگ سخت. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) .
موت احمر ؛ مرگ سرخ. شدت قتل بود به شمشیر و جز آن که به خون غرق شده باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . موت سخت. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( از لطایف اللغا ...
موت ابیض ؛ مرگ سپید. مرگی که علت آن در آب غرق شدن باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
موت زرد ؛ مرگ اصفر. رجوع به ترکیب موت اصفر شود.
موت سبز ؛ موت اخضر. رجوع به ترکیب موت اخضر شود. مرگ سبز. پوشیدن جامه وصله دار از وصله هایی که قیمتی ندارد. ( از تعریفات جرجانی ) .
موت اصفر ؛مرگ زرد که از کثرت مرض پیدا شده باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
موت القوة ؛ ضعیفی قوت ماسکه را گویند. ( یادداشت دهخدا ) .
موت اخترامی ؛ عبارت است از خاموش شدن حرارت غریزی به واسطه عوارض و آفات نه به اسباب ضروری. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
موت اخضر ؛ مرگ سبز. پوشیدن جامه وصله دار از وصله هایی که قیمتی ندارد. ( از تعریفات جرجانی ) .
موت اسود ؛ مرگ سیاه. مرگی که علت آن در آتش سوختن باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
موت احمر ؛ مرگ سرخ. شدت قتل بود به شمشیر و جز آن که به خون غرق شده باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . موت سخت. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( از لطایف اللغا ...
حبس مؤبد ؛ حبس ابد. حبس ابدی. ( یادداشت دهخدا ) . برای همیشه زندانی بودن.
موت ابیض ؛ مرگ سپید. مرگی که علت آن در آب غرق شدن باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
مؤبد و مخلد گردانیدن ؛ ابدی ساختن. جاودانه کردن. جاودانی ساختن : اسم و صیت نوبت میمون. . . بر امتداد ایام مؤبد و مخلد گردانید. ( کلیله و دمنه ) . ذ ...
جاوید و مؤبد گردانیدن ؛ مؤبد و مخلد گردانیدن. جاودانی و ابدی ساختن : صیت نیک بندگی من ، ملک را جاوید و مؤبد گردانید. ( کلیله و دمنه ) .
موبد موبدان ؛ به آن معنی است که درعربی اعلم العلماء گویند. ( آنندراج ) ( از انجمن آرا ) . || پاک. آگاه. روشن : مگر پاک یزدان ببخشد به ما دل موبدت بر ...
موبددل ؛ دارای دل موبد. پاکدل. دانادل. کنایه از هوشیار و عاقل و دانا : کف وساعدش چون کف شیر نر هشیوار و موبددل و شاه فر. فردوسی.
- موبد هندو ؛ پیشوای دینی هندوان. روحانی هندو : کمتر ازآن موبد هندو مباش ترک جهان گوی و جهان گومباش. نظامی.
- موالی نواز ؛ بنده نواز. غلام نواز. زیردست نواز. که زیردستان و غلامان خویش بنوازد : مهتر چنین باید موالی نواز مهتر چنین باید معادی شکن. فرخی.
موافقت کردن ؛ مواطاة. موافقة. ( ترجمان القرآن جرجانی ) . هم رای شدن. همداستان گشتن. همدستان شدن. ( از یادداشت مؤلف ) : در تاریخی که می کنم سخنی نران ...
موافقت نمودن ؛ موافقت کردن. همرایی کردن. همدلی و همداستانی نمودن. ( از یادداشت مؤلف ) : هر که در کسب بزرگی مرد بلندهمت را موافقت ننماید معذور است. ( ...
موافقت کردن ؛ قبول داشتن. مورد قبول قرار دادن. تصویب نمودن. تأیید کردن : درهر چیزی که مصالح ولایت و خاندان و تن مردم به آن گردد اندر آن موافقت کنم [ ...
موافقت کردن ؛ برابری و تطابق کردن.
یار موافق ؛ دوست همدل و همرای. رفیق یکدل و صمیمی. ( یادداشت دهخدا ) .
موافق شدن ؛ همدل و صمیمی شدن : تو گریانی ، جهان خندان موافق کی شود با تو جهان بر تو همی خندد چرایی تو بر او گریان. ناصرخسرو.
رفیق موافق ؛ یار موافق. دوست یکدل و یکرای. یار صمیمی. ( یادداشت مؤلف ) : پدرود باش ای. . . رفیق موافق. ( کلیله و دمنه ) . در این برف و سرما دوچیز ا ...
موافق شدن دل در کاری ؛ پذیرفتن آن کار. نظر مساعد داشتن بدان کار : دل بانو موافق شد در این کار نصیحت کرد و پندش داد بسیار. نظامی.
موافق مرکز ؛ در اصطلاح عبارت است از فلکی که مرکز آن عالم باشد خواه ممثل و خواه مایل بود. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) .
موافق ِ رای یا طبع کسی آمدن ؛ مورد قبول او شدن. مطابق نظر و خواست او قرار گرفتن : ملک از این سخن روی درهم کشیدو موافق ِ رای بلندش نیامد. ( گلستان ) . ...
- موافق شدن ؛ منطبق شدن. مطابق شدن. انطباق داشتن. ( از یادداشت مؤلف ) . انطباق. مطابقه. طرتمة؛ موافق شدن چیزی به چیزی. ( منتهی الارب ) . - موافق ش ...
موافق آمدن ؛ مناسب و شایسته به نظر رسیدن. مقبول و پسندیده افتادن : درخواست که مرا دستوری دهد تا بر سر آن ضیعت روم که این هوا مرا نمی سازد. . . امیر ر ...
- موافق افتادن ؛ پسندیده آمدن. مقبول آمدن : شیر را این سخن [ سخن دمنه ] موافق افتاد. ( کلیله و دمنه ) . امیرناصرالدین را این سخن موافق افتاد. ( ترجمه ...
موافق حال ؛ مناسب حال. منطبق با وضع و حال و دمساز با مزاج کسی : ابیات بوتمام طایی موافق حال و مطابق وقت او آمد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 362 ) . گفت این ...
موافق شدن ؛ هم آهنگ شدن. سازگار گشتن. سازوار و همرای شدن. توافق نمودن.
باد موافق ؛ باد مراد. ( یادداشت مؤلف ) ( ناظم الاطباء ) . باد شرطه. ( یادداشت دهخدا ) .
مواظبت نمودن ؛ مواظبت کردن. مراقبت و محافظت داشتن. مداومت داشتن. مداومت داشتن در امری. ( از یادداشت مؤلف ) : در کتب طب آورده اند که فاضلترین اطبا آن ...
مواظبت کردن ؛ مراقبت کردن. محافظت کردن. مداومت داشتن. پیوسته بر آن بودن. ( از یادداشت مؤلف ) : به صواب آن لایقترکه بر معالجت مواظبت کنی. ( کلیله و د ...
مواسا کردن ؛ شریک گشتن. مساهمت. شرکت کردن : از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل با دهر مدارا کن و با خلق مواسا. ناصرخسرو.
مواسا داشتن ؛ همدمی وموافقت داشتن : در هر چمن عاشق وشان بر ساقی و می جان فشان پیر خرد ز انصافشان با می مواسا داشته. خاقانی.
موازنه کردن ؛ با یکدیگر سنجیدن. ( یادداشت مؤلف ) .
موازنه قدرت ؛ مساوی و برابر شدن قدرت دو دولت یا دو دسته و یا دو بلوک سیاسی.
بهم خوردن موازنه ؛ از میان رفتن تساوی نیروی یکی از دو قدرت متقابل با فراهم آمدن تفوق یکی بر دیگری.
�آتشفشان طلا� یکی از رمان های ماجراجویانه ژول ورن، نویسنده مشهور فرانسوی است. نام اصلی کتاب به فرانسوی “Le Volcan d’Or” بوده و پس از مرگ ورن منتشر شد ...
موارد و مدارج ؛ موارد و مداخل. ( ناظم الاطباء ) .
مصادر و موارد ؛ انجمن ها وجاهایی که مردمان دانا اجتماع میکنند و یکدیگر را ملاقات می نمایند. ( ناظم الاطباء ) .
موارد و مداخل ؛ موارد و مدارج. راه درآمد و دخل و مداخل و مخارج. ( ناظم الاطباء ) .
موارد مطروقه ؛ آبهای آلوده و ناپاک. ( ناظم الاطباء ) .
روز مواخات ؛ روزی که در حضور حضرت رسول ( ص ) هر یک از مسلمانان مسلمان دیگری رابه برادری خود برگزید و حضرت پیغمبر حضرت علی را : بی نظیر و ملی آن بود د ...
مواد خام ؛ ماده هایی که از راه کشاورزی یا تربیت اغنام و احشام به دست آید، مانند شیر و پشم و گندم و جو. ( از یادداشت دهخدا ) .
مواد صلح ؛ شروط و قیود صلح و بندهای آن. ( ناظم الاطباء ) .