پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
مواد ثلاث یا ثلاثه ؛ ( اصطلاح فلسفی ) مواد وجوب و امکان و امتناع است. ( فرهنگ علوم عقلی جعفر سجادی ) .
مواد اولیه ؛ مواد اولی. ماده های اصلی هرچیز مانند انواع معادن که از آنها آلات و ادوات مختلف سازند. ( از یادداشت مؤلف ) .
مواد اربعه ؛ چهار ارکان. عناصر اربعه. چهار آخشیج. استقصات. ( یادداشت دهخدا ) .
مواجهه کردن ؛ روبرو کردن. روبرو ساختن. روبروی هم قرار دادن دو کس را. ( از یادداشت مؤلف ) .
مواجهه آمدن ؛ روبرو آمدن. روبرو شدن. روباروی کسی آمدن : اگر مواجهه آید عدوت نشناسی که هیچ وقت ندیدی از او مگر که قفا. مسعودسعد.
مواجب گرفتن ؛ حقوق گرفتن. مستمری و ماهیانه دریافت کردن. در برابر خدمت وظیفه و مستمری اخذ نمودن. ( از یادداشت مؤلف ) .
مواجب بگیر ؛ حقوق بگیر. مستمری بگیر. مواجب خوار. آنکه از اداره یا شخص یا مؤسسه به سبب خدمت حقوق دریافت دارد. ( از یادداشت مؤلف ) . و رجوع به ماده م ...
داوسن سیتی ( Dawson City ) شهری کوچک در قلمرو یوکان ( Yukon ) در شمال غربی کانادا است و یکی از معروف ترین شهرهای تاریخی این منطقه محسوب می شود. موقع ...
دریاچه �لابارژ� یا �لابارگا� ( Lake Laberge ) در قلمرو یوکان کانادا قرار دارد و یکی از شناخته شده ترین دریاچه های شمال کاناداست، به ویژه به خاطر ارتب ...
گذرگاه �چیلکوت� ( Chilkoot Pass ) یکی از معروف ترین مسیرهای تاریخی دوران تب طلای کلوندایک در شمال آمریکاست. موقعیت میان آلاسکا و یوکان کانادا از ...
داوسن سیتی ( Dawson City ) شهری کوچک در قلمرو یوکان کانادا است و به خاطر تب طلای کلوندایک در اواخر قرن نوزدهم بسیار مشهور شد. موقعیت • شمال غربی کان ...
این شهر: • در جنوب شرقی آلاسکا قرار دارد • بندری مهم در دوران تب طلای کلوندایک ( Klondike Gold Rush ) بود • در اواخر قرن نوزدهم هزاران جوینده طلا از ...
موی چینی ؛ موی کاسه چینی. موی پیاله. || درستی و صحت. ( ناظم الاطباء ) .
مو برداشتن ؛ ترک بسیار نازک و نامحسوسی خوردن ظرف یا بلور یا استخوان دست و پا و غیره : گفتم ای دوست حقه ات بشکست گفت نشکست لیک مو برداشت. ملک الشعرای ...
موی پیاله ؛ درزی باریک که در چینی و کاسه افتد و آن مانع آواز است. ( آنندراج ) : به او گل کرده جان خود حواله شود زو چرب تا موی پیاله. ملامنیر ( از آن ...
درّ مودار ؛ نوعی مرغوب تر از انواع در است. ( یادداشت مؤلف ) . || تَرَکی که در کاسه نمودار گردد. ( ناظم الاطباء ) . تَرَک بسیار خفیف در چینی و بلور ...
- موهای کشنده ؛ ضمایم یک سلولی بافت اپیدرم ریشه می باشند و طول آنها گاهی به چند میلیمتر بالغ می گردد و مانند کرک مخمل سطح خارجی ریشه را می پوشانند. م ...
- موی نرگس ؛ در اصطلاح گیاه شناسی چیزی است که با غنچه نرگس برمی آید و گل بر آن می باشد.
یک سر مو ؛ سر مویی. ذره ای. ( یادداشت مؤلف ) . مقداری ناچیز. رجوع به ترکیب سر مویی و نیز ترکیب یک سر موی در ذیل موی شود.
طبقه موهای کشنده ؛ یک طبقه سلولهای مکعبی شکل هستند که سطح خارجی ریشه را پوشانده اند و دارای پرتوپلاسم و هسته می باشند و جدارشان سلولزی و نازک است. ای ...
مو نزدن ؛تمام مساوی بودن دو کپه سنگ و کالای یک ترازو: کپه های ترازو را ببین مو نمی زند، یعنی به اندازه مویی با هم اختلاف ندارند. دو کفه ترازو مو نمی ...
- مو در ترازو زدن ؛ مو زدن ترازو. مو زدن کفه. سر مو زدن ترازو. ( از یادداشت مؤلف ) . کاملاً تعادل کردن. ( ناظم الاطباء ) .
مو زدن ترازو ؛ مو زدن کفه. مو در ترازو زدن.
مو زدن کفه ؛ مو زدن ترازو. مو در ترازو زدن. سر مو زدن ترازو. ( از یادداشت مؤلف ) .
سر مو زدن ترازو ؛ سخت متعادل و دقیق بودن آن. ( از یادداشت مؤلف ) . نشان دادن کمترین اختلاف دو کفه. و رجوع به ترکیب موزدن کفه و مو نزدن شود.
سر مویی ؛ ذره ای. به قدر سر مو، کنایه است از مقدار بسیار اندک و کم. ( یادداشت مؤلف ) : آخر به ترحم سر مویی نگر آن را کآهی بودش تعبیه در هر بن مویی. ...
مو در آسیا سفید کردن ؛ سخت ساده و گول و احمق بودن. ( یادداشت مؤلف ) . با پیری بسی بی تجربه و نادان بودن. ( از امثال و حکم دهخدا ) : گر روی او سیاه ش ...
- به قدر سر مو ؛سر مویی. یک سر مو. ذره ای. ( یادداشت مؤلف ) . مقداری ناچیز. و رجوع به ترکیب سرمویی شود.
بی مو؛ امرد.
- مو در آسیا سفید شدن ؛ کنایه از کمال ابلهی است. محاسن از آسیا سفید کردن. ( از آنندراج ) : پیریم و طفل خنده به تدبیر ما کند چون صبح موی ما شده در آسی ...
مویش را آتش زدند ؛ یعنی در همان لحظه که حضور او ضرور بود فرارسید. ( امثال و حکم دهخدا ) .
- مشکین مو ؛ مشک مو. گیسوی سیاه مانندمشک. ( ناظم الاطباء ) . - || گیسوی سیاه معشوق. زلف مشکین یار. ( از یادداشت مؤلف ) . || ریش. لحیة.
یک مو ؛ یک موی. مویی. رجوع به ترکیب یک موی در ذیل موی شود.
مثل مو ؛ سخت باریک ولاغر و نزار. ( یادداشت مؤلف ) .
مویی از سر کسی کم شدن ؛ اندک تعب به او رسیدن. کنایه است از اندک خطر یا صدمه بر او وارد آمدن : اگر یک مو از سر فرزندم کم شود دودمان فلانی را بر بادمی ...
یک تار مو شدن ؛ سخت نحیف و نزار شدن. چون موی شدن. ( یادداشت مؤلف ) . و رجوع به ترکیب چون موی شدن در ذیل موی شود.
مو لای درز چیزی نرفتن ؛ اتصال تمام داشتن دو چیز. - || دقیق و صحیح و مستقیم و منطقی و بی ایراد بودن : �این حرفی که فلان کس زد دیگر مو لای درزش نمی ر ...
موی بینی ؛ موی دماغ. رجوع به ترکیب موی دماغ و موی بینی در ذیل موی شود.
مو ریختن از کسی ؛ سخت از او ترس داشتن : شاگردان از این معلم مو می ریزند. ( یادداشت مؤلف ) .
مو گرفتن چشم ؛مو در چشم شکستن. مو برآوردن چشم. ( از آنندراج ) . تاریک شدن چشم. دیدن نتوانستن : تا دیده دیده شکل میانت ندیده هیچ تیره شود هر آینه چشمی ...
مو در دیده گرفتن ؛ مو برآوردن چشم. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به ترکیب مو برآوردن چشم شود.
مو در میان ناگنجیدن ؛ فاصله در میانه نماندن. با هم متحد شدن. ( از ناظم الاطباء ) .
مو در چیزی یا در میان آن نگنجیدن ؛ کنایه است از مجال و محلی نماندن چیزی را : گنج مویی نیست کس راآن زمان گر همه مویی نگنجد در میان. عطار. می بگنجد ر ...
مو در دیده رستن ؛ سخت آزردن از چیزی. بشدت دچار شکنجه و عذاب گشتن. ( از یادداشت مؤلف ) : گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود لیک آن مو در دو دیده رسته بود. ...
مو به کف برآمدن ؛ موی بر کف دست برآمدن ، موی از کف دست برآمدن ، کنایه است از امر محال. ( از یادداشت مؤلف ) . محال بودن کاری. ( ناظم الاطباء ) : مو ب ...
مو در پیراهن رفتن ؛ مضطرب و سراسیمه گردانیدن. ( مجموعه مترادفات ص 337 ) .
مو به درز چیزی نرفتن ؛ کامل و بی نقص بودن.
مو به درز کسی نرفتن ؛ کنایه از خسیسی است. ( از یادداشت مؤلف ) .
مو به تن برخاستن ؛ موی بر اندام راست شدن. سخت ناراحت و وحشت زده و متعجب گشتن. ( از یادداشت مؤلف ) : چو صبحدم ز جمالت نقاب برخیزد ز رشک مو به تن آفتا ...
- مو به ( در ) چشم شکستن ؛ مو گرفتن در چشم. مو برآوردن چشم. ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) : به چشم آینه خواهد شکست جوهر موی چنین که خط تو با پیچ و ...