پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
( ( کسب و اکتساب یعنی چیزی را به دست آوردن. �کسب� با �عمل� فرق می کند؛ �عمل� فقط خودِ کنش را بیان می کند. قرآن گاهی به مسئلهٔ عمل تکیه دارد و گاهی به ...
معنی �خُسر� ( ( کلمهٔ �خُسر� را معمولاً به معنی �نقصان� می گیرند، یعنی کم شدن. ولی هر کم شدنی را �خُسر� نمی گویند. مثلاً اگر من یک خرمن گندم داشته ب ...
( ( �عصر� در آنجا که به عنوان اسم به کار می رود، دو معنا دارد. اصل لغت �عصر� مصدر است و به معنی فشردن. اگر شما جامه ای را زیر آب بگیرید و بعد آن را ف ...
- منور گرداندن ( گردانیدن ) ؛ روشن کردن : داروی تجربت مردم را از هلاک جهل برهاند چنانکه جمال خورشید روی زمین را منور گرداند. ( کلیله و دمنه ) . در مم ...
منور گشتن ؛ روشن و تابناک شدن : همی گشت زآن فرخ و زآن شادمانی صنوبر بلند و ستاره منور. فرخی.
- منور شدن ؛ روشن شدن. ( ناظم الاطباء ) : چو شب پرنیان سیه کرد چاک منور شد از پرتو هور خاک. فردوسی. یارب آن صبح کجا رفت که شبهای دگر نفسی میزد و آف ...
منور کردن ؛ روشن کردن : دلم را چون به فضل خویش ایزد بکرد از عقل نورانی منور. ناصرخسرو. تیغزن آسمان خاک سیه پوش را کرده منور چو روی رایزن شهریار. خ ...
منورالفکر ؛ روشن فکر. که اندیشه درست و روشن دارد.
منورالقلب ؛ آنکه دل نورانی دارد و روشن دل و عاقل و دانا. ( ناظم الاطباء ) .
منور بودن ؛ روشن و تابان بودن : بالای هفت چرخ مدوردو گوهرند کز نور هر دو عالم و آدم منورند. ناصرخسرو. به هر منزل که مشک افشان کنی راه منور باش چون ...
منها کردن ؛ افکندن. انداختن. کم کردن. استثناء کردن. وضع کردن. موضوع کردن. تفریق کردن. عددی را از عددی باقی فاضل کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منها ساختن ؛ منها کردن. مفروق را از مفروق منه بیرون کردن. ( ناظم الاطباء ) .
منهج لمی ؛ منهج اللمی ، مراد برهان لمی است وآن روش استدلال از علت به معلول است ، خلاف منهج انی. رجوع به فرهنگ علوم عقلی ایضاً ص 130 و 582 شود.
منهج انی ؛ مراد برهان انی است و آن عبارت از برهان و طریقه استدلال از راه معلول جهت کشف علت است. رجوع به فرهنگ علوم عقلی سجادی ص 123 و 582 شود.
منهج صدیقین ؛ مراد برهان صدیقین است و آن یکی از براهین اثبات صانع و ذات واجب و توحید خدای عالم است. رجوع به فرهنگ علوم عقلی ایضاً ص 127 و 582 شود.
منهزم کردن ؛ شکست دادن و غالب آمدن بر دشمن. ( ناظم الاطباء ) .
منهزم گردیدن ؛ منهزم شدن. منهزم گشتن : قوه خرد منهزم گردد و بگریزد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 97 ) .
منهزم ساختن ؛ منهزم کردن. ( ناظم الاطباء ) . شکست دادن.
منهزم شدن ؛ شکست خوردن و فرار کردن و مغلوب شدن. ( ناظم الاطباء ) . شکست خوردن. ( زمخشری ) : هر شاه کو ز لشکر تو منهزم شود بسته ره هزیمتش از کوهسار با ...
منهی عنه ؛ چیزی که از آن نهی کرده اندو هر چیز نهی کرده شده. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) : در همه مذاهب و ملل مسکرات منهی عنه و حرام است. ( ت ...
منهیان هفت طباق ؛ زحل و مشتری و مریخ و شمس و زهره و عطارد و قمر. ( ناظم الاطباء ) .
منهیان ِ رُبْعِ مسکون ؛ کنایه از کواکب است. ( انجمن آرا ) . کنایه از هفت کوکب است. ( آنندراج ) . سبعه سیاره. ( فرهنگ رشیدی ) . کنایه از هفت کوکب است ...
منهیان سبعطباق ؛ سبعه سیاره. ( برهان ) .
�شیطان با بیان این جمله اظهار می کند: پروردگارا، چون مرا مورد طرد و خوارسازی قرار دادی، من نیز در مقام مقابله، بر مسیر هدایت انسان قرار می گیرم و با ...
منظورش این است که جلو رشد مرا گرفتی ، به عبارت امروزی مانع پیشرفت من شدی ، مرا خار و خفیف ساختی و این باعث شد من از رشد و پیشرفت باز مانم . قَالَ فَ ...
منظورش این است که جلو رشد مرا گرفتی ، به عبارت امروزی مانع پیشرفت من شدی ، مرا خار و خفیف ساختی و این باعث شد من از رشد و پیشرفت باز مانم
منگ شدن ؛از کثرت هیاهو دماغ از درک بازماندن. منگ شدن سر ازاثر دود یا مخدری. سستی و ماندگی بسیار در سر پیدا آمدن. گیجی و سنگینی سخت که در سر پیدا آید ...
منکسرمزاج ؛ علیل و ناتندرست. ( ناظم الاطباء ) .
خط منکسر ؛ خط شکسته ، در مقابل خط مستقیم.
منکسردل ؛ شکسته دل. ج ، منکسردلان. ( ناظم الاطباء ) .
منکرات الموت ؛ شدائد و سختیهای مرگ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) .
منکرناک ؛ انکارآلوده. انکارانگیز. سرباززننده. ناپذیرا : جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود ادراک منکرناک او. مولوی.
منکر شدن ؛ انکار کردن. ناشناختن : منکر شد که قاید چیزی بدو نداده است. خانه و کاغذهای وی نگاه کردند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 328 ) . اگر دهر منکر شود ...
منکر گردیدن ؛ انکار کردن : باطلی گر حق کنم عالم مرا گردد مقر ور حقی باطل کنم منکر نگردد کس مرا. ( از کلیله ) .
نهی منکر ؛ بازداشتن از اعمال زشت و قبیح. بازداشتن از گناه و اعمال خلاف دین : گرت نهی منکر برآید ز دست نباید چو بی دست و پایان نشست. سعدی. همه همسای ...
منکر داشتن ؛ زشت و قبیح و ناشایست پنداشتن : انوشیروان حکایت مزدک لعنه اﷲ و بدمذهبی او شنیده بود و آن را بغایت منکر میداشت. ( فارسنامه ابن البلخی ص 86 ...
منکب ساکب الماءالایسر ؛ جای سعد السعود است نزد منجمین. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به صور الکواکب عبدالرحمن صوفی ترجمه خواجه نصیر چ مهدوی ص 209 و ...
منکب القیطس ؛ نام ستاره ای از قدر دوم بر سر قیطس. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
- منکب ذی العنان ؛ نام ستاره ای است. ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ) . ستاره ای است از قدر دوم در صورت ممسک الاعنّه بر بازوی چپ صورت. ( یادداشت مرح ...
- منکب الجوزا ؛ نام ستاره ای است. ( از اقرب الموارد ) ( المنجد ) . ابطالجوزا. یا یدالجوزا؛ دو ستاره درخشان صورت الجبار. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منکب الفرس ؛ نام ستاره ای است. ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ) . آن جای فرغ مقدم است نزد منجمین دومین ستاره از مربع فرس اعظم که آن را ساعدالفرس نیز ...
منکب الثریا ؛ ستاره ای بر صورت برشاوش. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منکب الجبار ؛ نام ستاره ای روشن از قدر اول در صورت جبار که آن را بر دوش جبار توهم کرده اند. ( از جهان دانش ) ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منکب اشرف ؛ دوش افراشته. ( مهذب الأسماء ) .
در زبان عبری به همسایه שכן ( شاخِن ) می گویند ریشهٔ واژهٔ عبری שכן ( شاخِن ) از ریشهٔ سه حرفی ש־כ־ן ( شین–خاف/کاف–نون ) می آید. معنای بنیادی این ریش ...
شِمِش یک واژه عبری است سعنی خورشید → שמש ( تلفظ: شِمِش / Shemesh ) که در عربی شده است شمس . به نظر می رسد کلمه شمش طلا و نقره و. . . قطعه فلزی که امر ...
ارهاصات یعنی علائم و نشانه هایی که هر پیامبر قبل از نبوت مشاهده می کرده است . شهید مطهری در مورد ارهاصات حضرت محمد ص می نویسد : �ارهاصات رسول اکرم خ ...
غیرمنقوص ؛ بدون کم و کاست. ناکاسته : و انا لموفوهم نصیبهم غیر منقوص . ( قرآن 109/11 ) .
منقلب شدن ؛ برگردیده شدن و سرنگون شدن. ( ناظم الاطباء ) . دگرگون شدن. برگشتن : اگر در مطلع آن سعادت که آن دولت دست داد طالع وقت شناخته بودی. . . بخت ...
چرخ منقط؛ آسمان پرنقطه از ستاره ها : زخمه گه چرخ منقط مباش از خط این دایره در خط مباش. نظامی.