پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
منقش گشتن ( گردیدن ) ؛ منقش شدن : از بدیع اسپرغمها، صحرا همچودیبا همه منقش گشت. عثمان مختاری ( دیوان چ همایی ص 557 )
منقش داشتن ؛ منقش کردن. نگارین کردن. پرنقش و نگار کردن : گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم. حافظ.
ترجمه : قَالَ مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ [ذوالقرنین] گفت: آنچه پروردگارم مرا در آن تمکّن و قدرت داده . ( از هزینه شما ) بهتر است ( نیازی به کم ...
منقطع النظیر ؛ بی نظیر. بیمانند. بی همتا. عدیم النظیر. منقطعالقرین : قطبی بود بر فلک فضل و بزرگی و ماهی بر سپهر مجد و بزرگواری ، در کمال فضایل عدیم ا ...
- منقطع الخبر ؛ آنکه از وی خبری نرسد. آنکه خبر وی قطع شده باشد : ناگاه فرزند یا محبوبی منقطعالخبر از سفر بازآید. . . ( مصباح الهدایه چ همایی ص 190 ) .
منقطع القرین ؛ بیمانند. یقال هو منقطعالقرین ؛ ای عدیم النظیر فی سخاء و غیره. ( منتهی الارب ) . بی مانند در سخاوت و جوانمردی و جز آن. ( ناظم الاطباء ) ...
منقطعان کسی ؛ خاصان او. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منقطع آمدن ؛ درماندن. درمانده شدن : مرد را از این سخن وقعی سخت بر دل نشست. . . که در جواب او منقطع آمد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 153 ) .
غیرمنقطع ؛ پیوسته و متصل و بدون انقطاع. ( ناظم الاطباء ) .
عقد یا نکاح منقطع ؛ مقابل عقد یانکاح دائم. عقد یا نکاح انقطاعی. عقد یا نکاح تمتع. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به صیغه شود.
عقد یا نکاح منقطع ؛ مقابل عقد یانکاح دائم. عقد یا نکاح انقطاعی. عقد یا نکاح تمتع. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به صیغه شود.
حدیث منقطع ؛ حدیثی که یکی از راویان آن قبل از رسیدن به تابع ساقط شده است و آن مانند حدیث مرسل باشد زیرا اسناد هیچ یک از آن دو متصل نیست. ( از تعریفات ...
منقط گردانیدن ؛ نقطه دار گردانیدن : سیلاب سیلان عرق فراش را چون لگن منقط گردانیده. ( منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 109 ) .
مکان منقط ؛ جای خجکدارگردیده از گیاه پاره ها. ( ناظم الاطباء ) .
منقط شدن ؛ نقطه دار شدن : روح بی جسمش معذب شد به زندان سقر جسم بی روحش منقط شد به دندان کلاب. امیر معزی ( دیوان چ اقبال ص 67 ) .
منقش گشتن ( گردیدن ) ؛ منقش شدن : از بدیع اسپرغمها، صحرا همچودیبا همه منقش گشت. عثمان مختاری ( دیوان چ همایی ص 557 ) . عیب و هنر شعر بر صحیفه خرد ا ...
منقش گردانیدن ؛ پر نقش و نگار کردن. نگارین کردن : که گرداند ملون کوه را چون روضه رضوان که گرداند منقش باغ را چون صحف انگلیون. سنائی ( دیوان چ مصفا ص ...
منقش کردن ؛ نگارین کردن. پرنقش و نگار کردن : کرده زمین را ز رنگ روی منقش کرده هوا را به بوی زلف معطر. مسعودسعد. مرصع کرد تقدیرش به فر آفرین صورت من ...
منقش شدن ؛ دارای نقش و نگارشدن. نقش و نگار پذیرفتن : بدین شهر دروازه ها شد منقش از آسیب وز کوس چتر و عماری. زینتی.
منقسم شدن ؛ تقسیم شدن. قسمت شدن. بخش شدن : حکمت منقسم می شود به دو قسم ، یکی علم دیگری عمل. ( اخلاق ناصری ) . حکمت نظری منقسم می شود به دو قسم : یکی ...
منقسم ساختن ؛ تقسیم کردن. قسمت کردن : فیاض علی الاطلاق نور محمدی را که زمره ای از فضلا آن را جوهر بیضا گویند منقسم به دو قسم ساخت. ( حبیب السیر ج 1 چ ...
منقح گشتن ؛ اصلاح شدن. مهذب شدن. پیراسته شدن : تا شک و ریب از او برخاست و منقح و محقق گشت. ( چهارمقاله ص 111 ) . || چیزی که از دروغ پاک باشد. ( غیاث ...
ولایت منقبت ؛ آنکه منقبت ولایت دارد : حضرت ولایت منقبت. . . واقف اسرار ازلی شیخ صفی الدین. ( حبیب السیر چ قدیم تهران ج 3 جزو 4 ص 323 ) .
متعالی منقبت ؛ دارای علو منقبت. که منقبتی عالی دارد : حضرت عالی منزلت ممالک مدار متعالی منقبت. ( حبیب السیر چ قدیم تهران ج 3 ص 1 ) .
متعالی منقبت ؛ دارای علو منقبت. که منقبتی عالی دارد : حضرت عالی منزلت ممالک مدار متعالی منقبت. ( حبیب السیر چ قدیم تهران ج 3 ص 1 ) . - منقبت گفتن ؛ ...
نوک منقار ؛ سر منقار : به دست عدل تو با شه پر عقاب برید کبوتران را مقراض نوک منقار است. خاقانی. نوک منقار کبک را عدلش گاز ناخن بر عقاب کند. خاقانی.
منقار وقت و ساعت ؛ حلقه ای که بست و گشاد وقت و ساعت موقوف بر آن است. ( آنندراج ) : خوش وقت عالم از اثر بند و بست تست منقار وقت و ساعت گردون کمند تست. ...
منقار وقت و ساعت ؛ حلقه ای که بست و گشاد وقت و ساعت موقوف بر آن است. ( آنندراج ) : خوش وقت عالم از اثر بند و بست تست منقار وقت و ساعت گردون کمند تست. ...
منقار قحف ؛ زائده قحف و آن دو باشد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
مِنقارِ گِل ؛ کنایه از زبان است که به عربی لسان گویند. ( برهان ) . زبان. ( فرهنگ رشیدی ) . کنایه از زبان. ( آنندراج ) : جان تراشیده به منقار گل فکرت ...
منقار قار ؛ کنایه از زبانه قلم نویسندگی است ، چه ترکان سیاه چشم را قارمی گویند و فارسیان نیز هرچیز سیاه را به قار و قیر نسبت می دهند. ( برهان ) . زبا ...
منقار بستن ؛ برهم نهادن و نگشودن آن. خاموش شدن مرغ : زاغ از شغب بیهده ، بربندد منقار چون فاخته بگشاده به تسبیح زبان را. سنائی ( دیوان چ مصفا ص 8 ) . ...
منقار درخلیدن ؛ منقار در جایی فروبردن : مرغ جان را برون کشد ز قفس باز قهرت چو درخلد منقار. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ بحرالعلومی ص 360 ) .
- منقارالغراب ؛ استخوانی است در کتف که اخرم نامند. ( از اقرب الموارد ) : کنار آن مغاک که مهره بازو اندر وی نهاده آمده است دو استخوان بیرون داشته است ...
آتشین منقار ؛ که منقاری آتشین دارد : هم صراحی را چو طوطی هم قدح را چون خروس آتشین منقار کردند آبگون پر ساختند. خاقانی.
منقار الدجاجة ؛ چند ستاره در نوک دجاجة. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
عدد منفی ؛ عددی که از صفر کوچکتر باشد و با نشان ( - ) نوشته شود، مثلاً 7 - . ( از فرهنگ اصطلاحات علمی ) .
فعل منفی ؛ فعلی که مسبوق به ادات نفی باشد: نپسندید. نمی رود.
جواب منفی ؛ پاسخ غیرمثبت.
منفور شدن ؛ نفرت کردن و کراهت داشتن. ( ناظم الاطباء ) .
منفک نشدن ؛ همیشه بودن. ( ناظم الاطباء ) .
منفصم گردیدن ؛ بریده شدن. گسیخته شدن. گسسته شدن. بازشدن : حد مملکت منثلم گردید و عقد فضل منفصم. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 443 ) .
- منفصم کردن ؛ بریدن. گسستن. پاره کردن : نطاق نهضتش. . . از محاربت منفصم کند. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 190 ) .
منفصل منه ؛ حدیثی که پیش از وصول به تابع، از روات آن بیش از یک تن ساقط شده باشد. ( از تعریفات جرجانی ) .
منفصل عقب ؛ که دنباله نداشته باشد. بریده دنبال. روز خصمت که منفصل عقب است متصل بر در شبیخون باد. انوری ( دیوان چ مدرس رضوی ص 113 ) .
منفصل کردن
منفصل کردن ؛ جدا کردن. از هم دور کردن : متصل بینام عقد دولتش را پیش از آنک منفصل کردند آب و نار و خاک و باد من. خاقانی.
منفصل الطاس ؛ جداگلبرگان. ( فرهنگستان ) .
منفصل شدن ؛ جدا شدن. دور افتادن : چون خبر یافت که فایق از هرات منفصل شد تاختنی کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 109 ) .
منفسح گردانیدن ؛ گشاد کردن. وسیع کردن : مجال سوار و پیاده منفسح گردانیدند. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 250 )