منقطع امدن

پیشنهاد کاربران

منقطع آمدن ؛ درماندن. درمانده شدن : مرد را از این سخن وقعی سخت بر دل نشست. . . که در جواب او منقطع آمد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 153 ) .
منقطع آمدن : گسسته شدن ، بریده گشتن .
( مرزبان نامه، محمد روشن ج اول، چاپ دوم، ۱۳۶۷، ص288 ) .